نمی فهمند!شاید سخت خود پسندانه باشد ولی نمی فهمند!
خود را کم توقع می بینم و مرا پرتوقع وزیاده خواه می نامند!خود را آرام ومحکوم می بینم ومرا عاصی و
مستبد می نامند!خودم را احمق و به بازی گرفته شده می بینم مرا رند وزرنگ می نامند!
خودم را منزوی می بینم مرا اجتماعی می نامند!گاهی حتی خودم را اجتماعی می بیننم....ومرا منزوی می نامند!
نمی دانم این همه تناقض در زندگی من از کجا آمده اند!
با کسی هم اگر صحبت کنی –فرقی نمی کند کتابخوانده یا امی – زود لحن فیلسوفانه ایی اتخاذ می کند که "بله،ما هم در زندگی مان همین تنا قض ها هست!اصلا این پیچیدگی ها در زندگی همه وجود دارد تو داری بیخودسخت می گیری.."
گاهی اصلا مطمئن می شوم من دارم زیادی سخت می گیرم!دارم سخت می گیرم که دنبال دلیل وقایع ام!اتفاق ها بدون یافتن دلیلشان هم رخ می دهند!می خواهم باور کنم که قبل از "بودن"من هم اتفاق ها می افتادند اما...
باور هم کنم تا یقین خیلی راه هست!
چقدر از کلمات بدم می آید!روزی همین کلمه ها ابزار توجه من بود،آن روزها فقط می خواستم حرف بزنم.. فقط حرف بزنم اهمیتی هم نداشت که می فهمیدند یا نه !فقط باید حرف می زدم!
زود شروع به حرف زدن کردم!فقط بر حسب غریزه!برای بقا!و این عادت بزرگسالیم شد وماند.
ماند و باعث این همه دوریم از آدم هایی شد که حرف زدن را برای نزدیک شدن به آنها اختراع کرده بودم!!!
کلمات!کلمات دشمنی بر انگیز!
بد، حرف می زنم لابد، ولی حرف بد نمی زنم!و این لحظه هایی که بدون درک شدن می گذرند!می گذرند ومرا تنها می گذارند!
از تنهایی نمی نالم دردیست که همه به آن دچاریم،من آنرا کاملا به جمعی که تورا نمی خواهد ترجیح می دهم!وقتی شبیه بقیه نیستی،مشکلت مشکل دیگران نیست ودغدغه مشترک نداریدحرف زدن فقط تو را شبیه دلقک می کند!
پس ذهن سرکش من،لازم نیست اینقدر با صدای بلند اظهار عقیده کنی!
تلخ شد!دارم دوباره خودم را سرزنش می کنم!شاید من حقیقتا متعلق به اینجا نیستم.
چه قدر خوب بود اگر هنوز باورم می شد که من زمینی نیستم ومرا خانواده فضایی ام روی زمین جا گذاشته اند!
نمی دانند مرا جا گذاشته اند چون همه عمر من روی زمین می شود یک ثانیه ی آنها،به محض اینکه بفهمند می آیند دنبالم!نمی بینی من هر شب پر ستاره دنبال سفینه ی خانوادگیمان می گردم!!
بگذریم ،همه چیز خوب است فقط من بدم!من بدم،نه برای بقیه ،برای خودم بدم...شاید برای بقیه هم بد باشم،برای خودم حتما بدترینم! دو برادر کوچکتر از خودم دارم که مدام تحسینم می کنند !یک خواهر بزرگتر مهربان دارم که پول شب های کشیکش را به خواهر بد حسابش قرض می دهد(زی زی فعلا انترن است)وبلد است خوب آشپزی کند خیاطی کند آرایش کند کتاب بخواند کار کند!یک پدر مهربانتر وحساس و باهوش دارم که همیشه عقاید مرا رادیکالی می پندارد ومی کوشد مرا از سیاست دور کند!یک مادر همراه دارم که کودک است هنوز ولی زبانم را نمی فهمد!یک مادربزرگ پیر دارم که ما با او زندگی می کنیم،پر از درد سر با پرستار پر سرو صدایش که دوست دارد تلویزیون را با آخرین ولوم ببیند،یک مادر بزرگ پیر که شباهتش مرا با "اورسولا"ی "100 سال تنهایی" به تعجب می دارد،اگر اسمش همین باشد(همان مادر ی که کلی نسل پس از خودش را دید وزنی پر از هوش وکاردانی بود).مادر بزرگ پیرم که الان مرا به سختی به یاد می آورد!
و یک خاطره(خاطره هایی شاید) ازکودکی که زمان نمی فهمد،مرا در گذشته،حال وآینده سرگردان می کند!سرگردان مثل هلندی سرگردان!