تبليغاتX
هلندی سرگردان - مزه ی سرب و مرده ی صد هزار ساله

هیچکی به اندازه ی یه شکارچی به طبیعت نزدیک نیست!وقتی تفنگ تو دسته هر صدایی ،هر حرکتی می توونه چیزی باشه که تو دنبالشی!اینجوری مجبوری بیشتر ببینی و بشنوی!هیچ وقت اینطوری به درختا به گنجشکا به شکوفه های انار توجه نکرده بودم....احساس می کنم دیگر با دراز کشیدن روی چمن ها و تماشای حرکت ابرها زندگی را نمی فهمم!می خواهم تفنگم توی دستم باشد!می خواهم مزه ی سرب را زیر زبانم حس کنم...

یه دانشگاه تو دارغوزآباد استاد آزمایشگاه مدار مخابراتی نداشت منم کاملا از روی خیرخواهی !! تصمیم گرفتم تا اواسط خرداد به بچه ها درس بدهم!نمی دانم چرا اینقدر در برابر درس دادن مقاومت می کردم!من فضای تدریس را یه جورایی دوست دارم!شاید چون خیلی پر حرفم!وقتی می خواستم برم اتاق اساتید،همونطور که دستگیره ی در تو دستم بود به خودم گفتم :ببین هلندی اولین اصل تو کار اینه که با همکارات الکی صمیمی نشی و الکی حرف نزنی!بزار یه کم مرموز باشی....وقتی از اتاق اومده بودم اساتید! فقط ماجرای ازدواج پدر پدر بزرگم رو که جوانی زیبا و برومند بودو نشنیده بودند!!!!

یه عالمه میخ می خواهم که بپاشم روی صفحه ی شطرنج!تا دو حرکت دیگه مات می شوم....من کباب بره با سیر می خواهم!

من دارم یک جنازه ی صد هزارساله را حمل می کنم انقدر متفعن هست که نتوانم به کسی نزدیک شوم وکسی نتواند به من نزدیک شود!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 16:57 توسط هلندی سرگردان |