من سیگار فروشی هستم که دکه اش تو برف ها مونده..چاره ایی ندارم جز این که ها کنم و در جا بزنم!!
دوس دارم یه کلبه ته یه جنگل تاریک وبی انتها داشته باشم* با یه مرد که برام هیزم بشکنه و باهم بریم ماهی گیری و شکار!یه بچه شیر هم داشتم...نور خورشید صبح ها می افته روی تخت چوبی مون..مردم می ره شیر بزها رو می دوشه منم می رم پنیر سرخ می کنم و نون ها رو گرم می کنم تا بیاد هم می رم از رودخونه ی کنار جنگل یه عالمه گل های وحشی زرد و سفید و صورتی هم می چنیم میزارم تو گلدون سفالی روی میز!وای.........چایی نداریم واسه صبحوونه که....
دلم می خواد به اندازه ی یه بالون 100 نفره ریه هام حجم داشت و می تونستم همه ی هوای این روزها رو ببلعم!چقدر شکوفه و گل بنفشه...!گاهی واقعا خوشبختم ها!من چقدر غریزی ام!!
*:منم نمی دونم چطور یه جنگل بی انتها می توونه ته داشته باشه!