تبليغاتX
هلندی سرگردان - یک روز قشنگ برفی

شعر من تویی

...

که به بی وزنی گریختی...

 

ارائه ی شبیه سازی شبکه های عصبیم افتاد واسه این سه شنبه!ولی هنوز همون نقطه ی هفته ی پیشم!تنبلی من دقیقه ی نود هم نمی فهمد!!برای فردا (امروز در واقع)هم باید چند تا مدل ADS طراحی کنم! HITMAN2 را هم دو روز پیش نصب کردم!الان مرحله ی چهارم!تمرین مدادرنگی استاد مولایئان هم مونده!یکشنبه و سه شنبه ی بعد هم امتحان CMOS وDSP دارم!خوابم هم می آد اساسی !ولی دلم می خواد اول یه شعر بخوونم،بعد کارامو شروع کنم!جلو کتابخونه ام می ایستم!قبل اینکه شاعرمو!انتخاب کنم یه کتاب نازک نخوونده می بینم!"یک روز قشنگ بارانی"نوشته ی اریک-امانوئل اشمیت!

کلی لذت بردم!داستان ها روایت ساده ایی دارن!همه شون می خوان آدمو غافلگیر کنن!البته این چند سال اخیر همه ی کتاب ها و فیلم ها می خوان آدمو غافلگیر کنن!واسه همین غافلگیر شدن دیگه لذت بخش نیس!خیلی هم تکراریه!ولی تو آخر این داستانا آدم فکر نمی کنه نویسنده خواننده رو احمق فرض کرده!من داستان اولش که اسم کتاب هم هستو بیشتر دوس دارم!مخصوصا کاراکتر هلن رو!یه جورایی کاریکاتور خودم بود!

وای داره برف می آد!از آخرین برفی که اینجا باریده خیلی سال می گذره!امیدوارم انقدر بباره که دانشگاه تعطیل شه!!می دونی بازم مشقامو ننوشتم!!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 7:9 توسط هلندی سرگردان |