جسارتم برای بت شکنی کافی بود
حماقتم زیاد بود شاید
که همه را شکستم....
نه تو مانده ایی ،نه من.
مهر.... ماه دوست داشنتی من!
مامانی رو ایوون نشسته بود و داشت مانتوی آبی آسمانی زی زی رو اتو می کرد...خورشید هنوز دایره ی پررنگ آسمون بود...به ستون تکیه داده بودم و داشتم با غصه ساقه ی نرم سیب زمینی وحشی نیزه می تراشیدم!پس من کی بزرگ می شدم؟
-من کی میرم مدرسه؟
مامانی خندید و گفت:تو که از پارسال داری میری مدرسه...
با اخم بهش گفتم:مدرسه ی واقعی نه آمادگی...
الان هم همینطور...مدرسه می خواهم...مهر مقدس...آرزو های کودکی...