تبليغاتX
هلندی سرگردان - ابراهیم احمق....پاییز

جسارتم برای بت شکنی کافی بود

حماقتم زیاد بود شاید

                          که همه را شکستم....

نه تو مانده ایی ،نه من.

مهر.... ماه دوست داشنتی من!

مامانی رو ایوون نشسته بود و داشت مانتوی آبی آسمانی زی زی رو اتو می کرد...خورشید هنوز دایره ی پررنگ آسمون بود...به ستون تکیه داده بودم و داشتم با غصه  ساقه ی نرم سیب زمینی وحشی نیزه می تراشیدم!پس من کی بزرگ می شدم؟

-من کی میرم مدرسه؟

مامانی خندید و گفت:تو که از پارسال داری میری مدرسه...

با اخم بهش گفتم:مدرسه ی واقعی نه آمادگی...

الان هم همینطور...مدرسه می خواهم...مهر مقدس...آرزو های کودکی...

 پست جدید آدمیزاد...

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 23:14 توسط هلندی سرگردان |