برای من که همیشه از تناوب گریخته ام سال جدید فقط کاریکاتور احمقانه ی آرزوهای یک آدم تنبل است که دنبال نقطه ی شروع می گردد.شاید برای همین دوستش دارم زیاد.حتی حالا که آخرین رشته های بی رمقی که مرا به کودکی دوست داشتنی ام پیوند می داد گسسته است.
زخمی شده ام!این همان زخمیست که می گویند قوی ترت می کند چون تو را نکشته!یک وقت هایی یک اتفاق ساده آوار می شود روی زندگی ات!بعد گیج می شوی و می نشینی منگ به ویرانه ها نگاه می کنی!شاید یک تشکرآخر سال بدهکارم به چند دوست مجازی که کنارم پرسه زدند و سیلی هایشان مرا دوباره برگرداند به هوشیاری...گونه ام هنوز می سوزد ولی از جهالت بیزارم!مرسی!
فردا با بچه ها می ریم باغ شیرگاه!امین هم گیتارشو میاره حتما و من نمی زارم کسی آهنگ های غمگین بخوونه!پیام هم کباب سیب درست می کنه!بهاره هم باید یار شلمم باشه وگرنه بازی نمی کنم!سلاله هم کلی دلقک بازی در می آورد!کلی هم مواد محترقه همرامون هست!وای خوش می گذره چقد!ها ها...باعث شرمساریه!
باغ پر از پامچال و بنفشه و لاله ی کوهی بود و من داشتم با تلفن حرف می زدم و از کنده ی درختی بالا می رفتم!...رنگ ها شادی می آورند!باغ پر از پامچال و بنفشه و لاله ی کوهیست و کاسنی های زرد!
من که دوباره شروع کرده ام به خوردن قرص آهن!مامانی گیر نده که چرا رنگ پریده ام ...
تا شده ام .مثل صفحه ایی که تا به آن می رسی حوصله ات تمام می شود ،کتاب را می بندی و لامپ را خاموش می کنی تا شده ام!نوشتن از این زخم چه فایده ایی دارد جز اینکه عمیق ترش میکند !
این مرا می رنجاند که من هم آدمی بودم(هستم هنوز) که همه چیز را در ترازوی پوسیده ی قرارداد های اجتماعی و اخلاقی می گذاشتم (می گذارم)...منِ مبتذل...چه اهمیتی دارد وقتی طور دیگری فکر می کنی اما مثل بقیه عمل می کنی.حتما من آدم ترسویی ام!حتما چون هیچ وقت تنها نبوده ام از تنها ماندن و طرد شدن وحشت دارم!برای همین است که همیشه در میانه ی راه می خواهم که برگردم!
آدمی مثل من هیچ وقت بدبخت نمی شه حتی حالا که یک تئوریسین بازنده ام به نظر خودم!هیچ وقت تو موقعیتی قرار نمی گیرم که قابل ترحم به نظر برسه!کلک هم بلدم بزنم اما آدم ساده ایی هستم،ساده تو رفتار.بهش می گن ساده لوح!من درس نمی گیرم از چیزی،چون ازسادگی هام نا امید نمی شم!پشیمانی ها تنها منو غمگین می کنن.من حتی سلامت اجتماعی و اخلاقی هم ندارم!نمی تونم داشته باشم!فضای ذهنم خیلی مسمومه!چی می شه گفت درباره ی یه آدم خوشبخت غمگین غیرقابل ترحم؟!
چه بود اسم آن رودخانه ی برزخی که نوشیدن آبش ،سبب فراموشی گذشته می شد؟!
یک پیرمرد خرمالو فروش بود که خرمالوهایش را ریخته بود توی یک گاری چوبی برای فروش،بدون قیمت و بدون ترازو!نمی خواست کم فروشی کند.من که ندیده ام برایم تعریف کرده اند..
نمی توانم با خودم حرف بزنم!چون گرفتار سانسور ذهنی شده ام!شده ام یک گوشت کوب عظیم که مدام فرود میآید روی ذهنم!دلم فقط آن حاشیه امن شالیزار را می خواهد برای خیره شدن به کوه ها و فکر نکردن!دلم می خواهد بنشینم آن جا و یک چوب بلند بگیرم توی دستم و جلوی راه سوسک ها و مورچه ها و ملخ ها را بگیرم!بعد بروم کنار رودخانه و رکورد جهش سنگم را بشکنم!بعد غروب شود و من از تنهایی و صدای رودخانه وسایه های سرگردان بترسم و بدوم به سمت خانه...توی راه هم همه ی مرغ واردک های همسایه را که ولو هستند توی کوچه بترسانم!ولی می دانم که هیچ چیز مثل قبل نیست!می روم شیرگاه و می نشینم روی آن تپه ی کوچک شالیزار و فکر می کنم کاش الان سیگار داشتم با خودم و بعد فکرم می رود به سمت آدم ها و با خشم چمن های نارس خیس و بهاره را می کنم ودندان هایم رافشار می دهم روی هم!بعد از همان جا می روم به رودخانه و دوتا پسر نوجوان را می بینم کنار آب و برمی گردم خانه!هیچ مرغ و اردکی را هم در راه نمی بینم!به جایش یک آشنای خیلی قدیمی می بینم که مرموزانه به من لبخند می زند!
یکی از سئوال های محبوب دوران کودکی ام این بود که آخر دنیا کجاست!آدم بزرگ ها هم احمق بودند که می گفتند دنیا آخر ندارد!دنیا آخر داشت ومن روزی می رفتم و می رفتم تا آخر دنیا!
الان به آخر دنیا رسیده ام...منتظر دستی هستم که آخرش را به اولش بچسباند! بزند سر و ته دنیا را یکی کند!
پی نوشت:چقدر هوا خوبه...
خیلی بعد از پی نوشت:روزی که شروع کردم به نوشتن نمی دانستم قرار است مسیر وبلاگ نویسی ام این باشد.اینی که الان دوستش ندارم!این شخصی نویسی های بی هدف که جایش اینجا نیست!توی همان دفترچه یادداشت های شبانه است.ولی این مسیری است که آمده ام!من که در بیرون از این فضا از درک شدن و درک نشدن به یک اندازه بیزارم!آدم خودشیفته ایی هستم که در مرکز ثقل دنیا قرار دارم!شاید دارم خودم را تنبیه می کنم با حرف زدن از خودم!شاید هم از آن دو سه تا خواننده ی اینجا چشم پوشی می کنم و اینجا فرقی با همان دفترچه های ته صندوقچه ندارد!اینجا را دوست ندارم!بوی تزویر می دهد!ولی من هم آن بیرون آدم دیگری هستم!ولی دیگر این نوشته های بی زمان را دوست ندارم!یادم رفته من هم سبزه بگذارم امسال!می دانم آخرین کودک هم دارد در من می میرد !احتمالا بعدش یک آدم بزرگ کامل خواهم شد!شاید یک پیرمرد خردسال!از آن هایی که در رویای بچگی ام بود!یک پیرمرد با ریش سفید بلند مثل پیرمرد دانای کارتون توشه شان(اسمش این بود؟!)بدبختانه فکر می کنم نمی توانم از ابتذال این روزها فرار کنم!
همیشه واکسینه شدن ایمنی نمی آورد،گاهی تنت انقدر ضعیف است در برابر آن ویروس های تضعیف شده که تب می کنی و می میری!
1.من نسبت به از دست دادن و گم شدن چیزها وسواس دارم!اگر یک صبح مدادم گم شود تمام روزم به فاک می رود!
2.سال ها پیش یک آرشیو از آهنگ ها و فیلم ها و عکس هایی که برایم خیلی با ارزش بودند در پی سی ام داشتم به علاوه کلی برنامه که برای یک مسابقه نوشته بودم و از این چیز ها مثل گنج نگهبانی می کردم!یک روز که رفتم ویندوز را عوض کنم تصمیم گرفتم قبلش اسکن دیسک کنم!بدون آنکه از چیزهای با ارزشم بک آپ بگیرم!
وقتی فهمیدم همه ی اطلاعات دوست داشتنی ام را از دست دادم حتی نتوانستم خودم را سرزنش کنم!انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده...
3.اتفاق ها به من هیچ چیز تازه ایی نمی دهند!من در مقابل تجربه مقاوم هستم!چیزی که مرا رنج می دهد قضاوت دیگران است و بی مسئولیتی خودم.
4.میلان کوندرای عزیز!من قبلا خودم را در شوخی و بار هستی ات خوانده ام.
5.گاهی وقت ها نمی شود گفت به جهنم!چون خودت هم بسته شدی به آن چیزهایی که باید بروند به جهنم!آنوقت مجبوری در بهشت متعفن خودت بمانی!
6.حق با تو بود دوست شکست خورده ی من که برایم نگران بودی!دیگر نگران آن گلدان بزرگ کریستالی هم نباش!
24 ساعت قبل از رفتنش،تلفنی که حرف می زدیم ناراحتش کردم به گمانم که اریک گفت:خیله خب!امشب برات زنگ می زنم!
اریک زنگ نزد!من هم یادم رفت!صبح فردا هم فقط تعجب کردم از این که اریک یادش رفت!بعد از ظهرش دیگر اریک نبود!خیلی بد است آخرین خاطره ایی که از یک آدم داری یک مکالمه ناراحت کننده ی نیمه تمام باشد...
خارج از دنیای مجازی ،دور و برم آدم هایی هستند که زمان و جغرافیا مرا سخت به آن ها وابسته کرده!شاید برای همین هیچ دوست مجازی نزدیکی نداشتم تا مدت ها!تا قبل از دیدن اریک!دیدن اریک کنار دکه روزنامه فروشیِ نزدیک پل سیدخندان!برای اینکه شماره های قبلی نشریه یمان را بدهم به او تا برایمان یک متن سفارشی بنویسد.ومن که فکر می کردم ار.یک یک مرد سی و پنج ساله(به خاطر آن 1973) است با دو بچه !مارسل و گالوین!...
بعد از آن بارها اریک را دیدم!این آدم غمگین و تنها را!آین آدم خسته را!کسی که روزهای تعطیل هم باید برای آن کارخانه ی کوفتی کار می کرد.(اریک عزیزم!امیدوارم راستش را گفته باشی!) وقتی هم که تصادف کرد آن زونکن زرد کارخانه زیر بغلش بود!شادی های تو چه کوچک بود اگر فقط برگ های تازه ی گلت بود!یا آن آی پاد 8 گیگ نانوت!!راستش حالا که اریک دیگر نیست دارم فکر می کنم من می توانستم مهربان تر باشم!تنهایی های یک آدم را بفهمم!اما بلد نبودم راستش ...
ار.یک برای من جرات ماجراجویی های از یاد رفته بود!حتی بعد از دیدن ار.یک یاد گرفتم که می شود از جبر مکان فرار کرد!و به آدم های مجازی دوستانه تر نگاه کرد!
.....
ار.یک دور.گه عج.یب،منو.چهر،اسما.عیل. فاض.لی یا هر اسم دیگری،من فکر می کنم خدا خیلی بدهکار است برای گرفتنت از ما !
پی نوشت:چقدر آرام شدم بعد از خواندن الناز!از اینکه کسی بود تا تنهایی های ار.یک را پر کند!