تبليغاتX
هلندی سرگردان
نمی دانم مشکل از کجاست؟Vgs و Vds را صد بار چک کردم!فت الان باید اشباع باشد اما نه مقدار gm درست هست و نه بهره!خب بلاخره باید یک جایی وجود داشته باشد برای تضرع و زاری من!

پی نوشت:گاهی تنها زاویه های پرخاشگر صورت های کاغذی می مانند برای هم کلامی همدلانه!حضرت دانای کل بیا!من هیزم جهنمت!می خواهم احساس مفید بودن بکنم!   

 

+ نوشته شده در سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 13:39 توسط هلندی سرگردان |

آدم تو آینه که به من نگاه می کند دلم می خواهد با مشت بزنم توی دهانش که دندان هایش خرد شود هزار تکه و هر تکه اش بپاشد یک طرف!اما همش می ترسم او هم همان لحظه دستانش را مشت کند و بکوبد توی دهان من که دندان هایم خرد شود صد تکه و هر تکه اش بپاشد یک طرف!من و احمدی نژاد و بقیه ی رفقا فکر می کنیم که کلمه ها اختراع آدم های ضعیف هست!وگرنه وقتی آدم زورش می رسد که  سر کسی را گوش تا گوش ببرد دیگر چرا فحش بدهد!درسته که این نظریه کمی خشن به نظر می رسه ولی هیچ واقعیتی ظریف و لطیف نیست!

صدای یه نارنجی پوش می آد که داره کوچه رو جارو می کنه!تو شمال این موقع باید خروس آپارتمان نشین همسایه بخونه!

آدم ها به دو دسته تقسیم می شن!یه تعدادشون جز هیچ دسته ایی نیستن!اینجاست که به یه پارادوکس تو مفهوم مجموعه ها می رسی!من الان دوست دارم بشینم پشت یه میز بزرگ و کلمه ها جلوم صف بکشن بعد یکی یکی خفه شون کنم با دستام!آخرش که همه افتادن مردن من به خرمن جنازه ها یه نگاه آغامحمد خانی کنم و لذت ببرم از این همه شعوری که نابود کردم!نه فایده ایی ندارد!هیچ اتفاق درونی خوب یا بدی نمی افتد!کف ذهنم را کارگران محترم شهرداری استثنا با دقت آسفالت کردند و به نظر نمی آید حتی یه دانه ی سمج هم بتواند جوانه بزند! اوضاع به طرز افتضاحی خوب است!

یک سنگ بزرگ هست در چهل چشمه پر از شقایق های وحشی اول تابستان!مثل همان صخره ی بلندی های بادگیر است!همیشه هست.چشم هایم را که می بندم دختر کوچک نادانی را با ژاکت قرمز می بینم که نشسته روی آن و ته دلش آرزوی محال دارد!همیشه هست.انگار.سنگ بزرگ ، دخترک ،آرزوی محال.فقط آن خدایی که می شد قلاب شد به دامنش نیست که آن هم به جهنم!اصلا همان بهتر که نیست،خیلی بی عرضه بود!

خواب هفته:من دیشب خواب دیدم که یک سگ قهوه ایی و یک غاز بدون تنه دنبال من می دوند!تازه غازه سنگ هم پرتاب می کرد طرفم!نمی دونم چی شد که غازه اینقدر خشن شد!داشت غذاشو می خورد ها (البته نمی دونم غذاهه کجا می رفت چون فقط سر و گردن بود و برا اینکه تو خوابم تن نیوتن تو گور نلرزه و سیب ها تو هوا معلق نمونن یه چوبی هم به جای تنه داشت مثل چوب فرفره!)یه دفعه وحشی شد!از اینکه همه ی فشارهای زندگی من مثل یک سگ قهوه ای بی دندان و یک غاز وحشی فلاخن انداز بی تنه است خوشحالم!بدوید دوستان!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 20 بهمن1387ساعت 5:5 توسط هلندی سرگردان |

یک دختر جوان و زیبایی در خوابگاه دچار گاز گرفتگی شد ۴۰ روز پیش!امروز در مزار دخترک به مادر یکباره پیر شده اش نگاه می کردم و به گریه های بدون اشکش!اگر من جای او بودم توی دلم خودم را مسخره وار سرزنش می کردم به خاطر اشک های خشکیده ام.حتما لبخند بلاهت آمیزی هم گوشه ی لبم داشتم.می دانم!

+ نوشته شده در جمعه 11 بهمن1387ساعت 3:39 توسط هلندی سرگردان |

امروز از آن روزهایی بود که آرزو کردم کاش آدم دیگری بودم.مثلا یکی از آن سه پسر نوجوانی که عقب تاکسی نشسته بودند و به شوخی های بیمزه ی هم با صدای بلند و بی خیال می خندیدند!

همانا الگوی اصلی من در زندگی همان زن کشاورز چاق سبز پوش ون گوگ است که دست هایش را گذاشته روی دامنش و دارد به شام شوهرش فکر می کند و به نقاش بد و بیراه می گوید زیر لب که وقتش را گرفته!

پی نوشت:انشالله که من توهم نزده ام و این نقاشی واقعا وجود دارد!:-"

پی ِ پی نوشت:اینترنت جان،خیلی ممنون که دراین شب ها مرا تنها نمی گذاری ومن می توانم بیایم بدون اینکه غصه ی کمبود وقتم را داشته باشم چای تلخم را بنوشم و در کوچه پس کوچه هایت راه بروم بی خیال و۱۰۰ تومنی های پاره و رها شده را بردارم از روی خیرخواهی که مبادا دست به خودکشی بزنند از بس سقوط کرده اند!در دنیای روبرویت،دنیای واقعی من و مجازی تو،همه چیز مثل آن مرحله ی Max Payneاست که  گرفتار بود در میان راهروهای پیج در پیچ و از چپ وراست صدای گریه و کمک همسرو بچه می آمد!خب،من همان بار اول که این مرحله را بازی کردم رفتم مرحله ی بعدی.اما هنوز هم گاهی آن صدای گریه را می شنوم که میرفت روی اعصاب آدم!

کلمه های ساده مثل نخ شیرینی هستند!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 2:46 توسط هلندی سرگردان |

دیکتاتوری کوچکم را اداره می کنم و کاری به ممالک همسایه ندارم!مخالفان را هم انداخته ام در سیاهچاله ها!حالا حالاها کودتایی نمی شود!

همه کودک درون دارن،من جمعیت درون! که شامل کودک و نوجوان و جوان ومیانسال و پیر میشه!قسمت بدش اینه که قریب به اتفاق ،پیرهاش گوشاشون سنگینه و با صدای بلند حرف می زنن!

آی من لجم درمی آد هنرپیشه های محبوبم( که خودم کشفشون کردم:-") یه دفعه خیلی تایتانیک می شن!انشالله که تا سال بعد این موقع همه کیت بلانشت و چشم های آبیش رو فراموش می کنن!

بله،آمده ام روی سطح آب نفس بگیرم برای اکتشاف های بعدیم در کف اقیانوس!

+ نوشته شده در یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 3:35 توسط هلندی سرگردان |

نمی شه اشتباه رو با برچسب تجربه توجیه کرد!اگر اشتباهی رخ داده باشه!فکر نمی کردم خط قرمزهام انقدر آبکی باشن!فکر می کردم دارم شعار می دم که به خودم جرات بدم!حالا نمی دونم از حماقتم بوده یا از جسارتم!نمی دونم شاید هم یه فقط واسه این بوده که ببینم تا کجا می تونم پیش برم!

امروز یه ماشین پلیس سبز افتاده بود دنبال یه موتو سوار با کاپشن ارتشی!یکی از پلیس ها تا کمر اومده بود بیرون از ماشین و هفت تیرشو نشونه گرفته بود!من هم به همراه همه ی براداران افغانی و عمله ی حاضر در هفت تیر،ایستادم تا با علاقه و هیجان ببینم چه بلایی سر تام وجری می آید!

مامانی به من می گفت علی بابا چون همیشه یک سمت از موهایم عادت داشت بیاید روی چشمم!من هم هیچ اعتراض نداشتم که چرا سندباد نباشم!علی بابا خیلی جذاب تر و آزادتر به نظر می اومد!

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت 3:33 توسط هلندی سرگردان |