تبليغاتX
هلندی سرگردان

چیزی که آرامش را تمام می کند اسمش طوفان است!نه اینکه مقدر باشد پس از هر آرامشی طوفان بیاید!ولی کلا من خل شدم رفت! وسط حلق آویز کردنم دلم بستنی چوبی با طعم تمشک کوهی می خواهد!

گاهی احساس مس کنم من هم مثل نفتم!(البته یه جورایی توی فیس این ها هستم ها)یعنی قیمتم خیلی نوسان دارد(پیش خودم البته)الان آمده ام زیر 8 دلار!هر غلطی هم که می کنم یعنی تعداد بشکه ها را کاهش می دهم،آن ور دنیا جنگ راه می اندازم،ابرهای سرما زا می فرستم،...هیچی!قیمتش تکان نمی خورد!

دلم می خواهد که دلم بخواهد یک مدتی بروم توی غار خودم!ولی مثل پینوکیو پولم را کاشتم توی زمین ،منتظر درخت پولم!پدر ژپتو،آه!پدر ژپتو...شخصا هیچ ایده ایی ندارم!فکر نمی کردم یک روزی شخصیتم مثل آن درشکه چی بینوایان بماند زیر کالسکه!آن هم در این روزگار که ژان والژان ها محافظه کار شده اند و دوست ندارند ژاور مثل سایه دنبالشان راه بیفتد.

خوشحالم که این گوشه ی متروک را دارم!نه برای نوشتن!برای اینکه به من یادآوری می کند چقدر خود حقیقی ِ مجازی ام نچسب و غیر اجتماعی است.برای دیدن رد انگشتانم است اگر پا برهنه در میان برف ها دویده ام.

+ نوشته شده در دوشنبه 30 دی1387ساعت 2:2 توسط هلندی سرگردان |

برگشتم سر خانه ی اولم!اما خانه دیگر سر جای خودش نبود!

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 دی1387ساعت 3:48 توسط هلندی سرگردان |

ذهن من مثل کوهستان های سردِسفیدِ صخره ایست. زیر بارش افکاری که مثل تگرگ پرسروصدا هستند ولی همین که تنشان به تن سنگ ها می خورد خاموش می شوند!

جاده  یخ بسته،راننده پرحرف ما ،درسکوت مثل جغد به جاده نگاخ می کند و بسم الله گویان دنده راعوض می کند!هر یک دقیقه یکبار هم می گوید اگر سر نخوریم نریم ته دره خوبه!ادبیاتش را عوض نمی کند مرتیکه!پای راست من هم خواب رفته و دارم فکر می کند که ته دره هم ماجراهای خودش را دارد!البته به شخم خدا هم نیست که من چه فکر می کنم!

دیالوگ  تلفنی تربیتی:

-….

آقای راننده تاکسی:ول کن زن!امیر دم دسته؟صداش کن بینیم!

-…

آقای راننده تاکسی:امیر!باز چی کار کردی مامانت انقد وق وق می کنه؟!

یک زمانی در زندگی می آید که آدم خجالت می کشد "جیگیلی!جیگلی"گوش کند و آن زمانی است که صدای ام پی تری پلیرش را ،بغل دستی می شنود!

 

*:هیچ ربطی به سارتر ندارد!

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 دی1387ساعت 4:15 توسط هلندی سرگردان |

مثل جنگجویی فراموشکار،سپرم را انداخته ام در میانه ی جنگ درخت خرمالویی برای بالا رفتن پیدا کرده ام و نشسته ام روی یکی از شاخه های پیرش،پنهان در میان برگ های خشک و چروکیده اش.خرمالو می خورم و هسته اش را به سمت هر کسی از کنار درختم می گذرد عبور می کند نشانه می روم...

یعنی من رسما به عنوان یک انسان خودخواه، اصلا برایم هیچ چیزی مطرح نیست!هویج و سیب زمینی و تاس کباب!(الان خودم را گرفته ام زیر مشت و لگد خودم!هرکداممان پیروز شویم باز هم برنده خودمم!اصلا من مبارز به دنیا اومدم)دقیق ترش یعنی اگر کسی به من پیشنهاد بدهد برویم بانک بزنیم من راه می افتم بدون گواهینامه ی رانندگی راننده اش می شوم!یعنی انقدر نکبت بار است اوضاعم!

رفتم از این دفتر نقاشی کاهی ها ی سیمی خریدم !صفحه ی اولش یه عالمه خط خطی شده،الان هم افتاده ته کوله ام!به جایش روی دیوار کلی نقاشی تازه کشیدم با ذغال که مامانی هنوز ندیده!من اصلا نمی دانم که دلم می خواهد بزرگ شوم یا بچه بمانم!یعنی من هر چقدر راه بروم و ادای آدم بزرگ ها را در بیاورم وسط هایش خسته می شوم و همه چی را خراب می کنم!بر عکسش هم هست یعنی می دانم دیگر بچگی یک چیز دور است ومن الان یه آدم بزرگم!یعنی هوا بارانی است و همه چتر دارند و دارند می دوند  که خیس نشوند ومن زیر سقف یک خانه ی شیروانی دار ایستاده ام و جایی ندارم که بروم!خاک بر سرم!یعنی حتی افسرده و این ها هم نیستم!اتفاقا خیلی هم خوبم!ولی یه جور ترسناکی خوبم!یعنی یک آدم جدیدی آن طرف آینه مرموزانه به من نگاه می کند!ومن از اینکه کشف شوم فرار نمی کنم!من هم می ایستم وهمانطور نگاهش می کنم!

یک کتابی بود"تو هرگز نخواهی کشت" که وقتی ما بچه بودیم پدرم هر شب یک قسمتش را برای ما می خواند!حالا اینکه چرا پدر مذهبی من ،داستان عاشقانه ی یک دختر اسرائیلی و پسر عرب را در میدان جنگ  را انتخاب کرده بود برای خواندن،هنوز هم برای من در هاله ایی از ابهام است اما همیشه فکر می کردم عشق یعنی این اتفاقی که توی میدان جنگ برای آدم می افتد!

اسکار شیندلر عزیز!بله حق با توست!من پیرم،مفلوکم،پای چپم لنگ می زند!ساییدگی مهره های گردن هم دارم!اصلا از هرجهت واجد شرایطم!ولی جان جدت اسم مرا از توی لیستت خط بزن!

+ نوشته شده در جمعه 20 دی1387ساعت 21:19 توسط هلندی سرگردان |

من یک تعادل بی تفاوتم.مخروط وار ایستاده ام روی زاویه ای هرمم!از این جهت بی تفاوتم که که طبعیت احمق تر از آن است که به جای پیچدن دورم ،دست هایش را مشت کند و بکوبد وسط شکمم!

 

بچه که بودم،منظورم دوره ی ابتدایی است،هیچ وقت برای مدت طولانی مبصر کلاس نبودم.هیچ وقت شاگرد اول نبودم.هیچ وقت معدلم 20 نشد.یکبار هم معلم کلاس چهارمم وادارم کرد توی دفتر تنبل ها تعهد بدهم که درس بخوانم!خانوم مدیرمان هم یکبار که سعی کرد گوشم را بکشد ولی چون گوشم به طرز احمقانه ایی کوچک است نتوانست از روی مقنعه پیدایش کند!شیشه و لامپ کلاس را هم چند بار شکستم!زنگ های تاریخ و ریاضی هم بیرون می انداختنم چون زیاد حرف می زدم!توی همان مدرسه مامانی هم معلم بود و همه پرولتاریا دلشان خنک می شد .چون بلاخره انتقامشان گرفته می شد از یکی از بچه معلم های لوس !چه بلاهتی!نمی دانستند من اقلیتِ اقلیتم! 

سرما خوردم در حد جان لوکا پالیوکا(نمی دونم حدش  چقدر می شه ولی بینیش چقد باحال و عمله بودها!)

بابا:پاشو بریم دکتر!

هلندی:پس دکتر پرتقالی(خواهرم)چی کاره است؟

مامانی:ای بابا!این بچه خدا رو هم قبول نداره!دکترا رو قبول داشته باشه!!

من همیشه می دونستم مامانم" p آنگاه q" ترین عضو خانواده ی ماست!ماهم غلط می کردیم همیشه مسخره اش می کردیم! 

 

مدیریت بحران به روش هلندی سرگردان:بگذار فاجعه اتفاق بیفته بعدا تلفاتشو برآورد می کنیم!الان بیا در مورد اینکه آرایشگر بی شعور چرا به جای 2 سانتی متر 20 سانتی متر از موهاتو کوتاه کرده صحبت کنیم! 

هی تو،ای کاش یه دونه واسه منم هم می پیچیدی!

به اسم ندارم هنوز:عزیز من ،اسم نداری،پست الکترونیک که داری!شاید من بخوام بابت این همه لطف و مهربانی شما توی این سال های وبا تشکر کنم ازتون!

 

موضوع  احتمالی پست آینده :کسی یادش می آد موضوع پایان نامه ام چی بود؟!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 9 دی1387ساعت 3:16 توسط هلندی سرگردان |