نِنا تلویزیون را می فهمید یعنی می دانست آدم های توی آن واقعی نیستن ولی باهاشان حرف می زد!یعنی اگر عروس بدجنس پدر شوهر پیرش را در برف و سرما می انداخت بیرون می نشست به عروس فیلم با ضمیر دوم شخص بد و بیراه می گفت!یا اگر کسی می خواست برود خواستگاری دختری تشویقش می کرد و از این نوع ابراز احساسات!یادم هست آنروز ها که سری 90 شبی مهران غفوریان(زیر آسمان شهر؟!)پخش می شد یک شب بهروز پیرپراجکی(!)خوابش نمی برد و غلام ششلولبند داشت بهش می گفت چه کار کند!یه دفع نِنا جوش آورد و گفت که تو چرا نمی فهمی!به بهروز بگو ماست بخوره!بعد که دید غلام ششلولبند به حرفش گوش نمی دهد عصا زنان رفت تا نیم متری تلویزیون و عصایش را چنان آورد بالا که انگار می خواهد بکوبد توی سر غلام و فریاد زد مگه با تونیستم!و بعدش شروع کردبه نوازش همه ی اجداد غلام!!دیدم کار دارد بیخ پیدا می کند رفتم برایش توضیح دادم که نِنا جان تو مازندرانی حرف می زنی اینا نمی فهمن!اینا فقط فارسی می فهمن!یک دفعه چشم های پیر نِنا برق زد و شروع کرد به فارسی حرف زدن!اوضاع داشت هر لحظه بحرانی تر می شد جدا که کاوه آمد و با خنده برای نِنا توضیح داد که آدم های آن تو صدای اورا نمی شنوند!نِنا با ناباوری گوش داد ولی مطمئن نبود به حرف ما!بعدترش که مامانی و بابا برگشتن و ما داشتیم با آب و تاب و خنده تعریف می کردیم که چی شده نِنا همه چیز را تکذیب کرد!هیچ کی هم حرف ما را باور نکرد!فکر کردند داریم برای خوشمزگی اغراق می کنیم!
فردایش نِنای باهوش ما که غرورش جریحه دار شده بود به من و کاوه گفت دِنک یعنی آدم فضولی که هر حرف و اتفاقی را برای مطرح کردن خودش می گذارد کف دست دیگران!
حالا حکایت ماست به قول عمران صلاحی با این دنیای مجازی!
شاید منظور حافظ از شراب تلخ مردافکن چای بوده!
می دونی،همیشه خط های خمیده نشان نرمی و انعطاف نیستن!گاهی تصویر یه شلاق هستند که قراره فرود بیان روی صورتت،یه جایی بین بینی ولب پایینیت...
کارای پایان نامه ام مونده!مقاله هام رو هنوز به انگلیسی ننوشتم از بس زبانم خوبه!تمرین های کلاس زبانمو انجام نمی دم!حس شیرگاه رفتن و فوتبال با نوزاد های کوچه رو هم ندارم!توی کلاس نقاشی از رنگ استفاده نمی کنم!کلاس های RF رو غیبت می کنم و تو اتاق مدار مجتمع می شینم از یوتیوب آهنگ دانلود می کنم!سر دانشجوهام داد میزنم و مسخره اشون می کنم!توی خونه اما به طرز مشکوکی خوش اخلاقم!حس دیدن فیلم ندارم ولی به طرز احمقانه ایی عاشق خوندن نمایشنامه شدم!مادر برشت،اختراع والس ناباکوف و ده فرمان کیشلوفسکی(این آخریه فیلم نامه است!لعنتی چه فضا سازیی داره!)...حس خوندن برایتگان هنوز نیومده!کتاباش یه گوشه افتاده از سه هفته پیش که خریدمشون!...به جای اینکه همه ی این چیزا یه کم نگرانم کنه، بچه ها رو جمع می کنم حکم بازی کنیم(آخه همه شلم بلد نیستن
) و هی ببریم و من هی ادای بهاره رو در آرم و بگم:خخخخخسسسسستم!میفهمی!خخخخخسسسته!بعد الکی انقدر بخندیم که چشامون پر اشک شه!
روی یه تخته سنگ ،تو دامنه ی یه کوه نشستم و نمی دونم که می خوام ازش برم بالا یا نه!می ترسم روی قله هم هیچی به جز این مه غلیظ نباشه!می ترسم "جهالت"ام ادامه داشته باشه!هیچ وقت نمی تونم خودمو گول بزنم!ذهن من مثل یه ناظم سختگیر ایستاده جلوی در و نمی زاره من به بهانه ی آوردن دفتر مشق از مدرسه برم بیرون!
یه چرتکه قدیمی توی صندوقچه ی روسی ننا پیدا کردم چند وقت پیش!باید مال حسن بابا،پدربزرگم باشه.آویزونش کردم به دیوار اتاقم،یه جایی بین عکس های قهرمانی ایتالیا ی 2006 و آسمان شب ونگوگ!بهش نگاه می کنم و لذت می برم از اینکه یه روزی تموم چیز های دنیا رو می شد با همین 64 تا مهره شمرد!این عددهای مجازی بزرگ اما تهوع آورند.حالمو بد می کنند.کدوم اسبی گفته عدد مفهوم اکتسابی نداره و غریزیه!باید چند تا مارلبرو از دوران شیرازم مونده باشه ته کمدم واسه شب های اینطوری!واسه شب هایی که همه چی پیچیده می شه. (n-1) معادله n مجهولی می اد تو ذهنت و تو هم آنقدر متحجری که فکر می کنی باید یه جواب پیدا کنی!یه احمقی گفته بود همه ی چی تو تضاد معنا پیدا می کنه!احساس خوشبختی با احساس بدبختی تعریف می شه!بعد در طول تاریخ بقیه احمق ها اینو تکرار کردند!نکته تاسف بار اینه که تو هیچ ثانیه ایی از زندگیت احساس بدبختی نکردی،حتی تو اون معدود لحظه های اشک ریختنت هم یکی با پوزخند تو ذهنت می گه جمع کن بینیم بابا!...من، یه کابل 15 اهم هستم وسط همه دم و دستگاه هایی که مقاومت ورودیشون 50 اهم هست!کدوم خلی پیدا می شه به خاطر یه فیش غیر استاندارد ،تلویزیونش رو عوض کنه!نه!نمی شه!بذار اینطوری بگم!نمی شود،همینطور سرگردان می مانم،می مانم و روی تنها صندلی کشتی روح زده ی خاموشم ،زیر آفتاب تند اقیانوس ها لم می دهم و گاهی از گوشه ی لیوانم، لیموناد شورم را که مزه ی مارماهی می دهد می نوشم!
مثل یه عنکبوت ناشی تو تار حرف هام گیر می کنم و می زارم مگس ها بهم بخندند!
1.من از حمام کردن متنفرم، به همین خاطر همیشه آب حمام یا سرد است یا قطع!
2. چون همیشه آب حمام یا سرد است یا قطع ، من از حمام کردن متنفرم!
این سوال می تواند از دیدگاه الحادی هم مطرح شود که کدام گزاره زودتر اتفاق افتاد!
پ.ن:ای تف تو روی هرکی شعار بده!!
پشت یه نیسان خوندم:کی به کیه!منم پرایدم!
باز بگو فیلسوف نداریم این روزا!
مکروه است گربه ای روی دیوار را ه برود وبرایش سنگریزه ایی پرتاب نشود!
دیگر خود دانید!