راه رفتن روی پل معلق کلمات تنها مرا بر فراز این آغوش مذاب تاب می دهد...
نیمه خالی لیوان برای این است که شکر بریزم در قهوه ی تلخم...
من زیاد از من حرف می زنم!و می دانم که آدم های کوچک زیاد از خودشان حرف می زنند!طوری می گویند من که انگار مهم ترین چیز! دنیا هستند!ولی نمی دانم که آدم های کوچک این را می دانند یا نه که آدم های کوچک زیاد از خودشان حرف می زنند!طوری می گویند من که انگار مهم ترین چیز! دنیا هستند!نمی دانم کوچک و بزرگ رو کی تعریف می کنه!اهمیتی نداره این قضیه!اما تجربه ثابت کرده(اساسا تجربه می تونه چیزی رو ثابت کنه؟!!)که اگه ۳ تا بدونی و ادعا نکنی بزرگ تر از اونی هستی که ۷ تا بلده ولی بیشتر از تو ادعا می کنه!(معیار مقایسه مثلا دانایی هست تو این مثال!)من زیاد حرف می زنم از من!انگار که مهمترین چیز دنیا هستم!راستش برای خودم هستم!ولی هدفم این نیست که برا بقیه باشم!دارم خودمو توجیه می کنم!
حرف مفت می زنم وقتی از فضای بدون مفهوم حرف می زنم!مفاهیم ارزششونو از دست نمی دن!فقط من هر دفعه جزیی تر کشف شون می کنم!حرف از ماده و سلول و مولکول و اتم و الکترون و کوارک و ایناست!
عجب عجیبه این زندگی ها!فکر می کنم که از پله ها دارم میرم بالا! همه ی این پله های برقی پایین رو! هستند!این طوری که درست وقتی دارم فریاد eureka می کشم می فهمم که داشتم خواب می دیدم که چیزی رو کشف کردم!
آل احمد یه جایی گفته بود که لازم نیست که آدم فکر کنه بعد راه بره گاهی لازمه که در حال راه رفتن فکر کنه!سعدی هم گفته که به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل!این یعنی گیر نده به زندگی !ولی به من چه!!تجربه هر کسی مال خودشه!من تئوری رو ترجیح می دم !چون منطق داره!ذهن ابسترکت احمق من!در حالی کهشیفته ی رنگ های زنده ی امپرسیونست ها هستم خودم را محدود می کنم به فضای اکسپرسیونیستی!این طوری نقاشی ام تبدیل به حماقتی بزرگ می شود که زرنگ ها می گویند به آن سبک جدید و احمق ها باور می کنند!ذهن کلکسیونر خرفت من!بیا مدال هایت را یکی یکی از دستان من بگیر!من ترا مفتخر می کنم تا شوالیه من باشی برای جنگ با تعصبات جاهلانه ام که تو باشی!!پوووف!مولوی که گفته بود "هین سخن(ی) تازه بگو"انگار که داردگاو دانایی(ر.ج. به خط دوم) را کیش(!) می کند چرا خودش زحمتش را نکشیده؟!بله دیگه آدم که حرف تازه فکر تازه مفهوم تازه نداشته باشد اقدام به خود زنی می کند!برای همین منتقد بی ارزش است کارش چون مثل همه ابتذال زندگی را فهمیده ولی برای فرار از آن ۴ پله ی برقی پایین رو بالا می ایستد و پیامبری می کند!
در تمام مدت نوشتن این خطوط فقط داشتم(دارم)به شارژ اینترنتم(ای وای حروم شد!!!) فکر می کردم(می کنم)
شده ام مثل منشی مطب دندان پزشکی که سرگرمی اش خواندن "آشیان پاشیدگان" و "من همسر دوم بودم" است!همه چیزبه همراه من در ابتذال کامل پیش می رود!هیچ چیزی سرگرمم نمی کند!هیچ لذتی ندارد خواندن بیوتن و کافه پیانو و بقیه ی پر فروش های هفته ! فیلم ها هم مبتذل و تکرار ی اند!اخبار جنگ و کشتار و صلح ،هیچ چیز تازه ایی ندارد مگر در آمار!من البته خسته نشده ام از زندگی!ولی قبل از آن که نقشه رسیدن به چیزی را بکشم یادم می آید که حتما چیز ابلهانه ایی خواهد بود!می ترسم از روزی که به قول آلبرتو موراویا یک مریخی جلویم سبز شود و من خمیازه بکشم!نمی دانم چطور ذهن ساختار گرایم به جایی کوچیده که در آن هیچ مفهومی وجود ندارد!اما خودم را بابتش سرزنش نمی کنم!هیچ اصراری هم ندارم این وضع را تغییر دهم!