تبليغاتX
هلندی سرگردان

وقتی حالم بد است بزرگتر از یک کودک دو ساله ی بهانه گیر نیستم

+ نوشته شده در جمعه 14 تیر1387ساعت 21:22 توسط هلندی سرگردان |

همیشه یه عالمه تیله های رنگی ته حیاط خلوت ذهنم هست...

برای تو

برای من

برای بچگی،دوچرخه و بابادک و چاقو ضامن دار...

داشتم تو باغ قدم می زدم و برا خودم آواز می خواندم وعکس می گرفتم که دیدم یک سگ قهوه ایی چوپان از بین شاخ و برگ شمشادا نگام می کنه!یه دفعه پرید جلو گفت:هاپ!من خیلی جدی نگاش کردم و گفتم:هاپ(انگیزه ی هاپ گفتنمو هنوز کشف نکردم) بعد که دیدم همینطور بر وبر منو نگاه می کنه(در واقع شاید داشته با تعجب نگام می کرده) یه 20 متری عقب عقبی را رفتم وبعد مثل کسی که مثل سگ ترسیده دویدم!!!

یه گردو ی سبز هم پیدا کردم و مثل قدیما با دست پوشت گوشتی اش رو کندم.امروز که بروم پیش دکتر میار فکر می کند کارگر روزمزدم از بس دستام سیاه شده!!

+ نوشته شده در یکشنبه 9 تیر1387ساعت 15:32 توسط هلندی سرگردان |

آدم ها به دو دسته تقسیم می شن:اونایی که قرص آهنشون رو با چای تلخ می خورن و اونایی که نمی خورن!

+ نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 3:15 توسط هلندی سرگردان |