تبليغاتX
هلندی سرگردان
                  

+ نوشته شده در شنبه 25 خرداد1387ساعت 14:21 توسط هلندی سرگردان |

 

آدمیزاد می گوید بشر واقعیت را با توجه به توانایی در درک و شهود در همان مقطع می سازد و به همین دلیل نظریات حاضر منطبق بر واقیعت نیست .لزوما و البته حتما یک حقیقت وجود دارد که جهان به سمت آن حرکت می کند و ما نمی دانیم!اگر روزی فرضیه خیر و شر وجود داشت و همه معتقد بودن که خیر قرار است پیروز باشد و دنیا سیاه و سفید  دیده می شد به خاطر این بود که علم بشر تا اینجا قد می داد!زمان که گذشت و به داروین رسید و پدیده ی داروینیسم همه گیر شد اینطور به نظر آمد که جهان در حال تکامل است!

اینکه علم قطعی نیست جای بحث ندارد!شاید روزی برسد که بفهمیم دلیل افتادن سیب از درخت جاذبه ی نیوتن نبوده و همه ی روابط متاثر از آن سرکاری بوده!واقیعت این است که تکامل در حال حاضر، تنها برگ برنده ی بشر در توجیه اتفاقات گذشته و حال و اتفاقاتی که حدس می زند در آینده بیفتد باشد!مسئله ی قابل بحث در این است که آیا جهان در مسیری است که منجر به یک حقیقت محض می شود؟یعنی جهان هدف مشخصی برای خود قائل است که حاصل از یک بی نظمی است ؟یک شعور کلی که ما از آن به کل بی خبریم و هیچ انتخابی ندارد ؟و قرار است در لحظه ایی غافلگیر کننده دست به انتحار بزند مثلا؟

ویا اینکه  دارد با سعی و خطا پیش می رود بدون اینکه هدف خاصی داشته باشد؟اینکه آیا جهان به گذشته اش اهمیت می دهد و کلا یک سیستم حافظه دار است و آینده را با تجربیات گذشته می سازد؟!!

واقیعت جهان ما متفاوت از حقیقت آن است اگر حقیقتی به ذات وجود داشته باشد!ولی بحث بر سر این است که حقیقتی وجود دارد؟اگر مفهوم تکامل در "بهتر شدن"و "کامل شدن" در معنای مطلق آن باشد پس فرق نظریه خیر و شر با نظریه تکامل در کجاست؟ پس این وسط تکلیف نسبیت چه می شود؟شاید تکامل منتهی به این شود که جهان خودش را نابود کند(فکر کنم شنیدم که کوروموزم ها هم گاهی در یه خودکشی می کنند!!) ولی ابتدا در این مسیر قرار می گیرد!من فکر نمی کنم جهان می داند دارد چه می کند!جهان انتخاب می کند و اگر نا راضی بود دوباره انتخاب می کند...جهان نمی داند در آینده چه خواهد شد ولی برای آینده برنامه ریزی می کند!اگر گذشته را از جهان بگیرند،جهان نابود خواهد شد!

من تا حالا فقط توانستم مسئله را برای خودم صرفا تبیین کنم! خوب که نگاه می کنم نه هیچ کدام از کتاب های داروین را به طور کامل خواندم نه اطلاعات علمی درست و حسابی  در مورد جهان دارم!در واقع حرف های من هیچ مبنای علمی ایی ندارد و کاملا شهودی است!

+ نوشته شده در جمعه 24 خرداد1387ساعت 16:52 توسط هلندی سرگردان |

من اصلا ناراحت نیستما!از اینکه بچه های دستمال به دست و میرزا بنویس و copy-paste کار 18 ،19 می گیرن!اونوقت من که مقاله هم دارم می شم 12!اصلا ناراحت نیستم!فقط یکی به من بگه چرا تو این خراب شده حمل اسلحه مجاز نیست!!!

*:داور بازی ایتالیا-هلند!

+ نوشته شده در چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 13:12 توسط هلندی سرگردان |

خیلی کار دارم ها!از آن هفته های سگی است این یکی دو هفته ی آینده!باید پروژه درس های ترم قبلم را تحویل دهم! (3 تا پروژه که ربطی به پایان نامه ام ندارد )یکی را باید همین چهارشنبه ارائه کنم!ومن 1 ساعت پیش تصمیم گرفتم در مورد چی صحبت کنم!(واضحه که هنوز چیزیو شبیه سازی نکردم).پایان نامه ام هم رو هواست!کاری رو که می خواستیم انجام بدیم یکی دیگه انجام داده!معادلاتشم اثبات کرده!البته هنوز نرفتم پیش دکتر میار  و نگفتم این موضوع رو!چون آخرین باری که رفتم پیشش و در مورد المان جدیدی (memresistor)که تو الکترونیک کشف شده با هاش حرف زدم یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم کرد و گفت :این حواشی هم جالبه!ولی شما تا هفته ی بعد اون ایده اتو مقاله کن بیار!!!

من؟نوک انگشتام داره یخ میزنه از استرس!امروز بازی ایتالیا –هلند ه!مثل اسب دارم دور خودم می گردم(اگه اسبا دور خودشون بگردن!)

اولین بازی فوتبالی که دیدم بازی شوروی-امریکا یا چنین چیزی بود!(اون وقتا اگه اشتباه نکنم پخش زنده در کار نبود و این بازی هم مال 10 سال پیشش بود شاید)اصلا بازی رو یادم نمی اد!فقط یادم هست که در خواب و بیداری بودم.فردا صبحش زی زی با هیجان از بازیی که ا نگار برا دیدن اون انجام شده می گفت و من با حسرت تفاسیرشو می بلیعدم!

خیلی قبل تر از اون ، زیاد نقاشی می کشیدم و توشون کارای خوب هم پیدا می شد و من تشویق می شدم و فکر می کردم نقاش بزرگی هستم و بزرگتر هم می شم!دنبال کسی گشتم که مثل خودم! شیفته ی علم و دانش و نقاشی باشه و به لئوناردو داوینچی رسیدم!چند سالم بود؟!یادم نمی آد شاید 6 ،شاید 7 ..نمی دونم ولی یک کتاب بود پر از عکس دانشمندای بزرگ با چند تا جمله زیر عکس ها برا معرفیشون!ومن عاشق لئوناردو داوینچی شدم و بعد هم عاشق هرچیزی که به لئوناردو ربط داشته باشه!

بعدترش سال 94 با فوتبال و روبرتوباجو و ایتالیا رسید و لئو کم رنگ شد.لئو ونقاشی هایش از ذهنم به یکی از دیوار های اتاقم تبعید شد و من عاشق فوتبال شدم!عاشق ایتالیا شدم!

حاشیه 1:هیچ چیز بیشتر از این مجله خانواده! های احمق که می نویسن" چون ایتالیایی ها خوشگلند، این همه طرفدار دارند و یا دخترا دوستشون دارند" عصبانیم نمی کنه!آخه برادر بی سلیقه ی ابله من، لیونبرگ سوئدی که ته قیافه ی جک نیکلسونو داره خوشگلتریا گتوزو؟!حالا من حال ندارم بقیه رو مقایسه کنم!ولی آخه زیبایی چقد نسبیه!!!!

حاشیه 2:دلم می خواد همه ی اونایی که فوتبال دوست ندارند یا موقع بازی می گیرند می خوابند ولی فریاد  "viva Italia" سر می دهند را خفه کنم!!(من یک انسان آنرمال هستم این روزا!)

حاشیه 3:تو پیش بینی نتایج بازی ها یوفاشرکت کردم!امتیازم فعلا 327 هس!

 

اومده بودم 2 کلمه تایپ کنم وقت بگذره ها!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 19:27 توسط هلندی سرگردان |