هیچکی به اندازه ی یه شکارچی به طبیعت نزدیک نیست!وقتی تفنگ تو دسته هر صدایی ،هر حرکتی می توونه چیزی باشه که تو دنبالشی!اینجوری مجبوری بیشتر ببینی و بشنوی!هیچ وقت اینطوری به درختا به گنجشکا به شکوفه های انار توجه نکرده بودم....احساس می کنم دیگر با دراز کشیدن روی چمن ها و تماشای حرکت ابرها زندگی را نمی فهمم!می خواهم تفنگم توی دستم باشد!می خواهم مزه ی سرب را زیر زبانم حس کنم...
یه دانشگاه تو دارغوزآباد استاد آزمایشگاه مدار مخابراتی نداشت منم کاملا از روی خیرخواهی !! تصمیم گرفتم تا اواسط خرداد به بچه ها درس بدهم!نمی دانم چرا اینقدر در برابر درس دادن مقاومت می کردم!من فضای تدریس را یه جورایی دوست دارم!شاید چون خیلی پر حرفم!وقتی می خواستم برم اتاق اساتید،همونطور که دستگیره ی در تو دستم بود به خودم گفتم :ببین هلندی اولین اصل تو کار اینه که با همکارات الکی صمیمی نشی و الکی حرف نزنی!بزار یه کم مرموز باشی....وقتی از اتاق اومده بودم اساتید! فقط ماجرای ازدواج پدر پدر بزرگم رو که جوانی زیبا و برومند بودو نشنیده بودند!!!!
یه عالمه میخ می خواهم که بپاشم روی صفحه ی شطرنج!تا دو حرکت دیگه مات می شوم....من کباب بره با سیر می خواهم!
من دارم یک جنازه ی صد هزارساله را حمل می کنم انقدر متفعن هست که نتوانم به کسی نزدیک شوم وکسی نتواند به من نزدیک شود!!
دیروز همه زشت بودند!اغراق نمی کنم دیروز هر کیو تو خیابون دیدم زشت بود!یکی صورتش سوخته بود یکی چشم نداشت یکی دستش کج و کوله بود یکی صورتش پر از کهیر بود...حتی یکی موهاش مش شده بود ولی بازم زشت بود!!قیافه ها در هم!چشم ها ریز و حریص....می ترسم کسی که از منم رد شده باشه ، مثل من گفته باشه همه زشت شدن!!
داره از آسمون طلایی رنگ بارون می باره....
تا عادت کنیم به این دریغ،خاطره ها پدر آدم را در می آورد
برای من که مرگ هنوز راز بزرگ دنیاست...
برای تو که شاید مفهوم متعالی تری داشته باشد....
نمی دانم از چه دلداریت دهم!...می گذارم برای بعد...