پی نوشت: انقد ذوق می کنم وبلاگم اینجا فیلتر نیست!
وای از اشک های آدم بزرگی....
خیلی غصه دارم!باورم نمی شه به استادی که انقدر دوسش دارم این شر و ور ها رو گفتم!!فکر نمی کردم یه زمانی برسه که بتونم جرات مو از دست بدم و آدمی که برام با ارزش هس رو احمق فرض کنم!
الماس خیالت کی ترک بر میدارد؟
....
من سنگریزه های داغ بیابانم!
روزهای بهاری و بوی بهار نارنج و آفتاب تنبل که انگار همش در حال خمیازه کشیدن است...این روز ها احساس می کنم تقعرم دارد عوض می شود...دارم از احساس گناه همیشگی ام کم می کنم...و دارم بزرگ می شوم!فکر می کنم وقتش شده بروم دنبال کار و مستقل شوم!مهمترین فایده ی در کنار خانواده بودن از نظر من احساس امنیتش است (واضح است که غذای خوشمزه سر لیست است) ولی بدیش این است که خیلی محدود می شوی!ناچاری به خاطر خانواده، خودت هم خیلی کارها را نکنی واین طوری امنیت روانی ات به هم می ریزد...ومن فکر می کنم دارم به این مرز نزدیک می شوم!دلم نمی خواهد برگردم عقب و بگویم من می خواستم این کارها را بکنم ولی محیط زندگی و خانوادگی ام نگذاشت...
زی زی یک پزشک خانواده است،امشب داشت تعریف می کرد در یکی از ده گردشی هایش(فکر کنم اسمش یه همچین چیزی بود،یعنی سرکشی هفتگی به روستاها )یه خانومی می آد پیشش که تو ماه 8 بارداریش بوده...می گفت تمام صورت و دست وپاش متورم بود..شوهرش کتکش زده بود...زی زی می گفت در این مواقعی باید سریع به بالا وضیعت رو گزارش کنن چون بچه های زیر 1 سال و مادر های روستایی تحت نظر پزشک خانواده اند اما عملا نمی شد این کارو کرد چون بهیارا می گفتن شوهر خانومه یه آدم خیلی عصبی و بیکاره ودو تا بچه هم دارن و خانومه هم از شوهرش شکایت نمی کنه و اوضاع برای خانومه نه تنها تغییر نمی کنه که ممکنه مرده عصبانی تر شه وزیر کتک های مرد بچه اش هم سقط شه و این طوری کادر درمونگاه هم درگیر شن!!!(بهیارا کمتر به فکر خانومه و بیشتر به فکر خودشون بودند).
بهیارا می گفتن شوهر سر ماه یه کیسه میاره،از همه گدایی می کنه!...هر چند وقت هم باید تو بیمارستان بستری شه!
هیچ قانونی برای حمایت از زن ها و خانواده نیست!
بیکاری و فقر حاصل از اون داره مردم فقیر رو له می کنه!توی شهر مردم فکر می کنن فقیر یعنی کارتون خواب و بچه کولی هایی که سر چها راه آدامس و گل می فروشن...ولی هیچی دردناک تر از پیرمردی که همسن پدربزرگته وتو افتاب تند تابستونی نشسته قاشق چوبی و کیسه حموم های دست ساز می فروشه نیس... زی زی می گفت قبل عید یه مرد میانسال روستایی با دخترش اومده بود درمونگاه...میگفت شغل آقاهه هیزم شکنی بود!!توی جنگل با زن و بچه هاش زندگی می کرد و کفش های پلاستیکش از چند جا سوراخ بود...
هیچ کی هوای این مردمو نداره..هیچ کی براش مهم نیس!منم امشب دارم حرفشو میزنم فردا شاید یادم رفت...جمعیت این مردم خیلی تهی دست هم روز به روز کمتر می شه!نه به خاطر اینکه از مجموعه ی خیلی فقیر به مجموعه ی فقیر به بالا! ارتقا پیدا می کنن!به خاطر این که دارن منقرض می شن!