تبليغاتX
هلندی سرگردان
به گمانم خروس همسایه یخ بسته است از سرما!صدایش نمی آید!

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 2:2 توسط هلندی سرگردان |

شعر من تویی

...

که به بی وزنی گریختی...

 

ارائه ی شبیه سازی شبکه های عصبیم افتاد واسه این سه شنبه!ولی هنوز همون نقطه ی هفته ی پیشم!تنبلی من دقیقه ی نود هم نمی فهمد!!برای فردا (امروز در واقع)هم باید چند تا مدل ADS طراحی کنم! HITMAN2 را هم دو روز پیش نصب کردم!الان مرحله ی چهارم!تمرین مدادرنگی استاد مولایئان هم مونده!یکشنبه و سه شنبه ی بعد هم امتحان CMOS وDSP دارم!خوابم هم می آد اساسی !ولی دلم می خواد اول یه شعر بخوونم،بعد کارامو شروع کنم!جلو کتابخونه ام می ایستم!قبل اینکه شاعرمو!انتخاب کنم یه کتاب نازک نخوونده می بینم!"یک روز قشنگ بارانی"نوشته ی اریک-امانوئل اشمیت!

کلی لذت بردم!داستان ها روایت ساده ایی دارن!همه شون می خوان آدمو غافلگیر کنن!البته این چند سال اخیر همه ی کتاب ها و فیلم ها می خوان آدمو غافلگیر کنن!واسه همین غافلگیر شدن دیگه لذت بخش نیس!خیلی هم تکراریه!ولی تو آخر این داستانا آدم فکر نمی کنه نویسنده خواننده رو احمق فرض کرده!من داستان اولش که اسم کتاب هم هستو بیشتر دوس دارم!مخصوصا کاراکتر هلن رو!یه جورایی کاریکاتور خودم بود!

وای داره برف می آد!از آخرین برفی که اینجا باریده خیلی سال می گذره!امیدوارم انقدر بباره که دانشگاه تعطیل شه!!می دونی بازم مشقامو ننوشتم!!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 7:9 توسط هلندی سرگردان |

از یه چیزی خیلی بدم میاد!اینکه دکلته بپوشی و شال بپیچی دورش!

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 1:59 توسط هلندی سرگردان |

توی تاکسی قراضه ی پر سروصدا نشسته ام!دارم به شبیه سازی شبکه های عصبی فکر می کنم!فردا باید تحویلش بدم!هنوز خط اولش رو هم ننوشتم!البته یه ضرب المثل چینی هس که می گه" مهمترین قدم اولین قدمه".دارم برنامه ریزی می کنم قدم مهمو بردارم!

راننده تاکسی داره با مسافرا درباره ی سرما وگاز ونفت بحث می کنه!من احساس بورژوازی می کنم!بخاری اتاقم هنوز روشنه!اتاقم گرمه!

یکی از مسافرا داره از صف طویل نونوایی و کپسول بوتان (؟) می گه!خانوم کناریش در ادامه می گه که بخاری برقی قدیمیشو در اورده و گذاشته تو کوچکترین اتاق خوابشون و خورد و خوراکشونو اوردن همونجا!مسافر اولیه ادامه میده که دیشب برق هم با گاز قطع شد تا صبح لرزیدیم!!

یه دفعه راننده ی میانسال تاکسی با بغض گفت:من نوزاد مریض دارم تو خونه!اگه برق بره بچه ام از دست میره!!و واقعا زد زیر گریه!!وهمراه اون دو تا خانوم عقبی هم زدن زیر گریه!!!گریه شون فقط آدمو عصبی می کرد!هنوز یه روز کامل هم از قطع گاز نگذشته ،همشهری های دست و پا چلفتی ام درمونده شدند!و مصداق واقعی یه تو سری خور میزنند زیر گریه!!من هم می شوم آدم بی احساس و عیبجو ی داستان!!

من یه بودای فقیرم!

 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 0:54 توسط هلندی سرگردان |