من کاریکاتور یک پیامبرم...
تکرار می شوم...به غار حرا می روم وعصایم را بر نیل می زنم و از نفسم در مرده می دمم....
شاید توهم نباشد این الهام های شبانه....
راه می روم....راه می روم....این شک مرا خواهد کشت.
آتش ابراهیم...گامی به پیش...سوخته ام...یقیین مرا کشته است.
همیشه می دانستم قدری عصبیت در من هست...این روزها این عصبیت دارد بدجوری خود نمایی می کند...پشت میز شام که میان شوخی و خنده کسی چیزی در مورد رئیس جمهور می گوید مثلا ومن ناگهان صدایم بالا می رود و به همه چیز اعتراض می کنم و نگاه متعجب خانواده که صدایم را بالاتر می برد...
یا در میان یک جمع فامیلی که خانم چاق پیرو مهربانی از طرح مبارزه با بدحجابی استقبال می کند ومن دوباره...
تمام قوانین بحث را می دانم ها!ولی این روزها انقدر سریع از قضاوت های دیگران عصبانی می شوم که مجالی برای درست بحث کردن نمی ماند!مجال نمی ماند و من تبدیل به یک غرغرو ی شاکی می شوم...
خیلی گیجم!نمی دانم حقیقتی هست یا نه؟هست؟فریب نیست؟...