تبليغاتX
هلندی سرگردان

در پس دیوار کودکی هیچ نبود...

من بیهوده سرک می کشیدم!

دلم بوی علف وحشی می خواهد!از همان ها که بسته است به پشت زنان میانسال روستایی با داس آویزان از کمرشان.

       شالیزار

 

عجب بارانی می بارد این روزها!ننا همیشه می گفت بارانی که چهارشنبه ببارد تا آخر سال می بارد!

من چقدر این هوا رو دوست دارم باد سرد میاد و پرده رو تکون میده و آدم دوست داره فقط بخوابه!

این روزا خیلی در گیر پایان نامه ام هستم!واضحه که هنوز کاری نکردم !اصلا دوست ندارم پایان نامه ام مثل پروژه ی دوره ی لیسانس ماستمالی بشه!!خودمو تحریم کرده بودم یه مدت وبگردی نکنم!نه چیزی بنویسم نه  بخوونم!حتی کتاب خوندنمو هم کم کردم!روزنامه هم همینطور...اسمشو گذاشتم فعالیت های نا مفید!!فقط از کلاس نقاشی آقای مولاییان فعلا نمی توونم صرف نظر کنم احتیاج دارم مداد تو دستم باشه!

 

پس فردا جشن مردگان تو ییلاقه!آخ چقدر دوست دارم برم!

 

فردا سالگرد ننا ست!خونه رو بوی حلوا و گلاب برداشته!امروز غروب همه حسابی مشغول بودند.بچه ها رفته بودند کمک بابا برای رزو مسجد وهماهنگ کردن برنامه ها!مامانی داشت میوه ها رو مرتب می کرد .زی زی برا خرما ها مغز گردو می گذاشت لیلا ی همسایه هم حلوا می پخت!یه دفعه مامانی اومد تو اتاقم داد زد:یعنی تو نمی خوای کمک ما کنی؟پاشو بیا با امیر حسین بازی کن!!

امیرحسین پسر یک سال و نیمه ی لیلاست!!!

 

شاید دیگر اینجا ننویسم!به خاطر آن دو سه تا دوست آشنایی که آدرس اینجا را دارند و به خاطر اینکه بعضی جاها فیلترم!

راستی ، برای حفظ سلامتی ام "به نام دموکراسی" را ندیدم!

به کلیمانجارو:آخه برادر من این چه کاری بود تو کردی !گیرم خیلی هم دمدمی مزاج باشی!باید می زدی میلتو هم حذف می کردی؟!منو بگو هزارتا دلیل اوردم واسه سند!! نشدن میلم!حالا خودتو لوس نکن برو دوباره بنویس!یه میل هم دوباره بساز!وگرنه خودم میل قبلیتو تصاحب می کنم ، بعدش هم  ازش استفاده ی سو می کنم!!گفته باشم!

اصلا دوست ندارم دوستامو با این روش خودکشی مجازی از دست بدم!مخصوصا دوستایی که آداب قبیلیه ایی براشون جالبه،عکاسی رو  دوست دارند!تازه روبرتو باجو رو هم می شناسن

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 2:5 توسط هلندی سرگردان |