دارم مثل سرکه ی هفت ساله شیرین می شوم!
می بینی زمان تیزی سرکه را هم می گیرد !
ما که عددی نیستیم!!
یه چیز هایی هست که می دانم که نمی دانم!این عصبانیم می کند!این ندانستن ،نفهمیدن،...
شب های امتحان است این روزها!من هم خفاشی تنبل و ترسو هستم که شب ها دوست دارم بخوابم و روزها نور کورم می کند!!یک شنبه امتحان صف دارم.دکتر میار،استاد محبوب من هم گفته فقط از جزوه امتحان می گیرد!!!من هنوز شروع نکردم!از آنجایی که کوه اعتماد به نفسم تنها به خاطر اینکه در کلاس ها حاضر بودم احساس می کنم درسم را بلدم!!چرا وقتی بچه مدرسه ایی بودم کسی نزد پس سرم یه کمی درس بخوونم!!
خیلی وقته که چیزی ننوشتم اینجا!احساسم شبیه یه فامیل دوره که سر زده میره خونه تون!!!
تعطیلات پیش رفتیم ییلاق.وقت برگشتن مه انقدر غلیظ بود که نزدیک بود پرت شیم ته دره!نتونستیم برگردیم!شب موندیم خونه ی عمه ی پیرم و صبح با صدای گاو و پارس سگ ها بیدار شدیم!شاید نیروی گرانش توی ییلاق نصف نصف اینجا باشه!به جز این هیچ توجیه علمی دیگه ایی برای احساس سبکیم ندارم!!



![]()
دستان من چون شعبده بازی ناشی همه ی حقه ها را لو می دهد...کسی به تماشای تردستی من نخواهد نشست.خودم هم فراموش کرده ام!