شنبه است.در سایت نشسته ام روزنامه می خوانم و Search می کنم.بهزاد می اید وبا هیجان تقریبا داد می زند:جلوی ساختمون برق شلوغ شده،یکی از بچه ها ی انجمن اسلامی (بیژن صباغ)رو زدن بردن...بچه ها اعتصاب کردن!!!
یاد روزآنلاین پنج شنبه می فتم-شما را پرت مي كنيم بيرون!!-به بچه ها گزارش را نشان می دهم!اتفاق در چند قدمی ماست و ما داریم در اینترنت در موردش search می کنیم!بچه های انجمن زیاد خوشنام نیستند در دانشکده ،عموما هم سواد سیاسی ندارند!شهرتشان در مدیون چیزهای دیگرند!ولی هیچ طور جریان این ربودن صباغ از جلوی در دانشکده قابل توجیه نیست!
دانشکده کمی ملتهب است.ما که گرگ باران خورده ایم(یا لااقل خودمان اینطور فکر می کنیم!!)می دانیم همه چیز سریع فراموش می شود و تب بچه ها با آزادی صباغ فرو کش می کند!او را هم گرفتند حتما بترسانندش لابد!!
ولی اوضاع جور دیگری پیش می رود.یکشنبه اعتصاب سه نفره ی بچه ها گسترش پیدا می کند تعداد بچه هایی که روی پتوی جلوی ساختمان برق اعتصاب غذا کرده اند بیشتر از 10 می شود و تعداد دانشجو هایی که در حمایت از حرکت آنها به طور نمادین اعتصاب غذای همگانی در سلف کرده اند بیشتر از 500 ...حالا فضا کاملا ملتهب است!ظاهرا بچه هایی که روز جلوی ساختمان برق بس نشسته اند شب را در اتاق سابق انجمن خواهند خوابید...
امروز که دوشنبه است-آخرین ساعات آن-15 نفر از بچه ها را شبانه از دانشگاه ربودند-نه!اسم دیگری ندارد!ربودند-..دیگر نمی شود بی تفاوت نگاه کرد.اینجا دیگر بحث در مورد دیدگاه سیاسی یا حتی اجتماعی متفاوت نیست...بحث بر سر قداست و امنیت دانشگاه است!و قدرت بدون مرز رئیس حراست دانشکده...اینجا دانشگاه نیست سرباز خانه است کمی هم بدتر!
توجه کردی این حراست چه کلمه ی ترسناکیه؟!
بیشتر:
شب آخر دنیا باید همین طوری باشد!همین طوری که آسمان به زمین آمده و پارس سگ ها در زوزه ی باد گم می شود!...

دارم با Matlab سروکله میزنم بتوانم تمرین dspII را فقط بفهمم!در واقع از سر شب تا حالا همه کار کردم به جز خواندن صورت مسئله!!دارم برای بیداریم بهانه میاورم!الان هم گریزی برای فکر نکردن پیدا کردم!!
اولین بار که اسم انگل را شنیدم اصلا احساس بدی نداشتم در موردش!تازه خیلی هم به نظرم مظلوم و طبیعی آمد!!حالا هم همین احساس را دارم!فکر کنم به نوع زندگی من می گویند انگل وار-البته واضح است که این زندگی انگلی فرای تقسم بندی انسانی،حیوانی،سگی ملا حسنی است!!-
غرغر:پیام جان!همکلاسی عزیز!صدات قشنگه!قبول!ولی اصلا قشنگ نیست وسط آواز خووندن قارقار مانندم بزنی زیر آواز تا همه بگن هلندی خفه شو!!یه روزی حقتو میزارم کف دستت!!
گفته باشم!
همه جا امن وامان است!هیچ کس به هیچی اش نیست،من هم البته...جنگ هم چنان در دنیای مجازی ادامه دارد،آمارها ی داخل از پیشرفت ورفاه بیشتر حرف می زنند !!مردم در تاکسی ها به همه چیز و همه کس بد وبیراه می گویند در صف نان هم...با این وجود همه چیزمثل همیشه هست!دارد شروع می شود!غروب های خنک بهار در هیاهوی یار کشی بچه های کوچه!!چه حس خوبی دارد وقتی پنجره همیشه باز است!!
باید همین روزها برگردم شیراز برای یک سری کارهای اداری و تسویه ی خوابگاه،این بار حس خوبی دارم.اصلا این هوا حال آدم را خوب می کند!به اندازه ی کافی برای سوال های بی جواب وقت گذاشتم سوال هایی که پرسیدنش کمی ظرافت می خواهد و نپرسیدنش ظرافت بیشتری-بماند که به من گفته اند دختر خشنی ام-
می خواهم تابستان امسال قبل اینکه درگیر کار و پایان نامه و همه ی این چیزها بشوم یک مسافرت درست و حسابی بروم!فکر کنم به این تجربه ی سفر احتیاج دارم برای فرار از این تارهای آرمان گرایی بیهوده ام!
هیچ چیز به اندازه ی این جمله های امیدوارکننده نا امیدم نمی کند.
ای کاش بلد بودم مثل سرخپوست ها درد را با پیدا کردن سنگ سیاه صیقلی فراموش کنم!