دارم به هذیان می افتم
چرا نمی میرم پس
وقتی می دانم پس از مرگ من هم نوشدارویی نخواهد رسید
گویا هنوزخیالباف و احمق و کودک مانده ام....
دیگه بحث رشد ونمو این حرفا نیست!باید قبل اینکه ریشه هام عمیق تر شن یه جای دیگه کاشته شم!!دیگه برام مسلم شده دارم جاده رو اشتباهی میرم!!
آقا من خیلی با اینGtaIII حال می کنم میزنی و می کشی و میدزدی و امتیاز می گیری...حتی به پیرها هم رحم نمی کنی!فقط نمی دونم بچه ها کجان!شهراش اصلا بچه ندارن!می تونی همینطور بی هدف تو شهر بگردی...بگردی..بگردی..بی هدفا!!
من کلا آدم بی ربطی ام!وگرنه همه می دونن این روزا روزای چهارشنبه سوری و خونه تکونی و سبزه وعیده...
وگرنه شناگر بدی نیستم!
آی مردم!من زنبور بی عسلم!
پی نوشت:بعضی فحش ها هس که آدم خیلی با هاشون حال می کنه!
یکییش حرومزاده است!!!
من نمی دانم چرا سعید فکر می کند کار ساده ایی است برای یک دانشجو که که یک تی شرت با اسم باطبی بپوشد و بیاید دانشگاه!5 دفعه ی اول چیزی پیش نمی آید!چون احتمالا نگهبانی باطبی را نمی شناسد ولی دفعه ی ششم ...نمی دانم چرا فکر می کند این حداقل کار هیچ عوارضی ندارد!مگر باطبی رفت جلوی دوربین و ژشت گرفت و گفت"آقا یه عکس از ما بنداز به منظور براندازی با نظام"؟!(که این هم جرم نیست)باطبی فقط یک پیراهن خونی را گرفت بالای سرش!!وقتی ما جرم سیاسی تعریف شده نداریم هر حرکتی جرم است!
دانشجوهایی که در جریان هستند به دانشجوی مذکور برچسب خود نمایی و .. می زنند که با این حرکت ها کاری از پیش نمی رودو طرف می خواهد بگوید منم هستم!!و این حرفا ...!آنهایی هم که در جریان نیستند شاید اسم باطبی در حافظه زودگذرشان هم نماند!نمی خواهم بگویم حرکت قشنگی نیست ولی به تبعات آن نمی ارزد!!
شبیه پیشنهادهای ابراهیم نبوی است!به درد کشورهای دموکرات می خورد !شاید من در بیرون از دانشگاه بتوانم کیفی با اسم احمد باطبی را بگیرم در دستم و..ولی کی حاضر است منافع کوچک خود را به خطر بیاندازد!نه فقط منافع کوچک!کی حاضر است برای حرکتی که می داند بی نتیجه است برود کمیته ی انظباطی و تعلیق بخوردو..!!
من هر چقدر هم بخواهم احساسی به این حرکت نگاه کنم خانواده ایی دارم که می گویند جنگیدن برای اجتماع بی تفاوتمان احمقانه است!و هزار تا دلیل می آورند و یکی اش هم همین احمد باطبی ...وترجیح می دهند"سرت به کار خودت باشه" رو در پیش بگیرم!انقدر این تناقضات زیاد است که آدم احساس خود خواهی کند!!که فقط سرش به کار خودش باشد!که نهایت اعتراضش به راننده ی تاکسی و سوپر گرانفروش سر کوچه و نگهبان دانشگاه محدود شود!!
قدم هایت را که سفت بگیری،زمین این قدر زیر پایت نمی لرزد!
و من یک چای داغ ، یک کتاب و کلی بهانه برای احساس خوشبختی دارم!
اگر هزار بار گفته شود باز هم مسئله ماست!جایی که حتی صدای من هم در می آید من که سرم را مثل کبک کرده ام زیر برف!که توی ماشین کنار یک مردی بنشینم(سنش اصلا مهم نیست)و احساس ناراحتی کنم!و در عذاب و تردید که تذکری بدم و بترسم که بشنوم"د..خانوم من که درس نشستم شما خودت درس بشین...(بقیه اش را احتمالا زیر لب می گوید)"وبیشتر بترسم از زمانی که به آدم محترمی گفته باشم!!(من محافظه کار تا به حال یکبار هم تذکر ندادم)همین دیروز که کنار پیرمرد روستایی نشسته بودم که به من تکیه داده بود ومن بیشتر از این نمی توانستم به در بچسبم!احساس می کردم ستون فقراتم تغییر شکل داده...در ذهنم یه مقاله ی بلند نوشتم در مورد مصداق عینی ظلم وتضییع شدن حقوق شهروندی...ولی چیزی نگفتم!پیرمرد وسط راه پیاده شد!!
توی مغزم ساعت بزرگی کار می کند.صدای تیک تیکش که هیچی ولی وای از پاندولش...خودش را می کوبد به گیجگاهم!از بیرون گیجم،از درون گیج تر..
شب است.داریم "اره" می بینیم...بترس دیگه..نمی دانم چرا همه ی فیلم می خندم..خب اره زیاد ترسناک نیست .قرار نیست باشد!فردا شب است،تنهایم ..یک فیلم "کینه"هم دارم..صدا را زیاد می کنم..لامپ ها خاموشند!نمی ترسم!مدام صحنه ها را مرور می کنم!قیافه ها را در ذهنم ترسناک می کنم ولی نمی شود !فیلم که تمام می شود سعی ام را می کنم با هر صدایی از جا بپرم.نمی شود انگار..میان چین های پرده دنبال یک بر جستگی غیر عادی می گردم..در سایه های روی دیوار سایه دست خشکیده ایی را می خواهم که به تقلا برای کشتنم دراز شده..نه نمی شود!تخیلم از کار افتاده!دیگه هیچی منو نمی ترسونه جز حماقت خودم!
ننا مرا شادی صدا می کرد وقتی زیاد سر و صدا می کردم و جیغ می زدم ،به فارسی یعنی میمون!
زی زی هم همینطور،یه دفعه وسط گیس و گیس کشی داد می زد:میمون!
و من به خاطر میمون بودن خودم لبخند می زدم!به نظرم میمون با هوش و درک نشده بود! چشم هایش غمگین بود ترحم بر انگیز بود بدون اینکه بخواهد!!من میمون بودم!نمی دانم چرا باورم شده بود میمونم!شاید چون به اندازه ی کافی تیره پوست بودم،به اندازه ی کافی لاغر،خرابکار و پرشتاب !شاید چون بلد بودم خودم را از چارچوب پنجره آویزان کنم.شاید چون می توانستم از درخت گردو بروم بالا!!
یادم نمی آید چطور یادگرفتم بخوانم!آن موقع ها یک روزنامه پیدا می کردم و به ترتیب دور "ا"،"ب"،...خط می کشیدم چون بیگم،پرستار کاوه هم که می رفت نهضت سواد آموزی همین کار را می کرد(نمی دانم هنوز هم این روش مرسوم است یا نه؟!) یادم نمی آید اولین جمله ایی که خوندم چی بود..ولی اولین کتابی که خواندم خیلی خوب یادم هست!شاید چون قسمت اعظم زندگی ام تحت تاثیر آن کتاب است،پست زیتون مرا برد به آن موقع به اولین کتاب زندگی ام"خانه زیر باران"(همین بود اسمش به گمانم):میمون جوانی که می خواهد فردا خانه بسازد و همه را امروز دعوت می کند برای فردا،بدون اینکه خانه را بسازد...فردا باران می آید،مهمان ها می آیند،میمون در ننویش خوابیده...باران می بارد!
من میمون قصه بودم!!هنوز هم میان صفحه های رنگی کتاب زندگی می کنم!!
نازنین یکی از همکلاسی های دبیرستانم بود که همه ی حساسیتش را زیرانبوهی از شیطنت های کودکانه و پسرها و رژ پررنگش پنهان کرده بود..من در دورانی بودم که دری بری هایم را شب با خط کج و معوجم پاکنویس می کردم صبح برای بچه ها می خواندم و مجبورشان می کردم شعر هایم را تحسین کنند!!نازنین چیزی نمی گفت...می دانستم می دانم که می فهمش!..یک روز نازنین غمگین کنار من نشست و شروع کرد به خواندن متن بلندی که خودش نوشته بود پر از آرایه های ادبی وتشبیهات زنده و...در وصف کسی که شعر را جور دیگری می دیدو..من لبخند مکرآمیزی برلب تلاش می کردم قیافه ام فروتنانه به نظر برسد البته نه که فروتنانه..شکسته نفسی بهتر بود...متن که تمام شد ،من سکوت کردم چند لحظه...تمام سعی ام را کردم صدایم آهنگین باشد!(برای من که صدایم بم است یه کمی سخت است)
-نازی،من این همه نیستم!!
نازنین با قطره ی اشکی پنهان ،هنوز در هپروت خودش بود،باز که آمد گفت:
چی گفتی؟
من شکسته نفسی ام را ادامه دادم و گفتم:هیچی!..نگاهم را مثل نازی کردم می خواستم بفهمد ارزش تحسینش را دارم!نازی همانطور که با نوک کفشش روی موازییک شکل های تخیلی می کشید گفت:می دونی،خیلی دوست دارم یه روزی این متنو براش بخوونم!
-برا کی؟
-یه ساعته داری گوش می کنی نفهمیدی واسه کی گفتمش؟!برا شاملو دیگه!!
این روزها مثل همان روزهایم!!
من زشت ،دست بد را می گیرم برویم خودمان را یه جایی دفن کنیم تا "تو"ی خوب بمانی!
از این به بعد وقتی صدایم کردند تو جواب بده!تو حرف بزن!تو نگاه کن!
نامم مال تو!
یه دوست عزیز دارم –بیرون از دنیای مجازی-که بعضی نوشته هایش را خیلی دوست دارم!نمونه اش همین پست آخرش،از خلاقیتی که در تشبیهاتش به کار می برد حسابی لذت می برم!