تبليغاتX
هلندی سرگردان

 

            banafshe

اتاق پر است از بوی بنفشه های وحشی باغ که گذاشته ام در گلدان سفالی آبیه پدر بزرگ!

 زمین است که بی اهمیت به تقویم و تاریخ زیر آفتاب تنبل زمستانی سبز شده..

خودم اما مزه ی قارچ می دهم!

 

چند روز پیش از صدا و سیما آمده بودند دانشگاه  برای دهه ی فجر!چون تعطیلات بین دو ترم بود دانشگاه حسابی خلوت بود!یکی از سال بالایی های سابق  نخود هر آش دوید آمد طرفم:خانم...بیا یه مصاحبه ازت بگیریم!!!

-شما بگیری؟

-(در حالی که به دوربین پشت سرش اشاره می کرد)من که نه!اینا!

-نه بابا! بیام چی بگم!

-چیز خاصی نمی خواد بگی که !یه نوشته می دن دستت!اونو حفظ کن بگو!

-خودم نمی تونم یه چیزی بگم؟

-چرا...اتفاقا خیلی بهتره!اهمم..فقط ..چی می خواین بگین؟

-هیچی!همین طوری پرسیدم!!

کتاب "فریدون سه پسر داشت" عباس معروفی را خیلی دوست دارم با وجود اینکه خیلی احساسا تی نوشته شده ولی تحلیلی که از وقوع انقلاب در ایران می کنه-هر چند غیر تخصصی-خیلی جالبه!

در دوران ابتدایی و راهنمایی رفتن به راهپیمایی 22 بهمن اجباری بود!چقدر هم خوش می گذشت وقتی با همکلاسی ها روی پل بزرگ زیر رودخانه ی تلار می ایستادیم و حرف می زدیم و منتظر بچه های 17 شهریور می ماندیم تا برایشان خط و نشان بکشیم!!(مدرسه ی ما دو شیفته بود)نمی دانم حالا چه چیزی مردم را به راهپیمایی می کشاند؟!

 

توجه کردی تا حالا،یه پشه چقدر پشتکار داره؟!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 0:18 توسط هلندی سرگردان |

گا هی نوشتن هم آدم را آرام نمی کند..اصلا عصیانی نیست که بخواهد آرام شودوقتی همه چیز این همه بی اهمیت و تکراری است اصلا احساس اعتراض نداری فقط تنبلی است که دارد از تو بالا می رود ...بالا و بالا تر..و تو این پایین با انبوه کارهای که برای تو بی اهمیت و برای بقیه پر اهمیت است می مانی..کارهای مهم دنیا..اولین بار که کشیدن ستاره ی 5 پر را یاد گرفتم-همان که بدون برداشتن مداد از کاغذ کشیده می شود- چقدر احساس مهم بودن می کردم...
این روز ها احساس کسی را دارم که از قطار جا مانده ولی حوصله انتظار کشیدن برای قطار بعدی را ندارد،مقصد را فراموش می کند و از ایستگاه می زند بیرون..سر از محله ی فقیر نشین شهر و محله ی ماهی فروش ها در می آورد در کثافت اسکله و بو ی ماهی وقاچاق و هروئین و ...غوطه ور می شود!شب ها به بار می رود و مست می کند تا خود صبح و ظهر با از بوی عرق تنش و ماهی مانده بیدار می شود!نمی دانم بالاخره در یک دعوای شبه کارگری چاقو می خورد یا عاشق دختری فاحشه می شود واز شهر می گریزد و یا یک شب تاریک که از تکرار خسته شده روی جدول کنار اسکله قدم زنان تصمیم می گیرد به زندگی اش خاتمه دهد..نه انقدر فیلسوفانه هم نه!!
شاید هم که یک شب که خیلی سیاه مست شده برود زیر کامیون های شرکت بار بری!!

محرم که می شود ذهنم سفر می کند به گذشته،دست خودم نیست که درکلاف خیال بافی های گذشته مثل گربه بازیگوشی گرفتار شدم...محرم را دوست دارم،بوی سردش را دوست دارم ،آبگوشت هایی را که در تکیه عرق کرده ی شیرگاه می خوردیم دوست دارم..خاطره ی انیس زن چاق شکم گنده را که کفش گلی ام را ازما تحت پهنش کشید بیرون و فریاد زد"و کنه کفشه؟" و تا مدت ها سوژه ی خنده مان بود  دوست دارم ..تکیه رفتن با ننا را وقتی وارد می شد و همه جا را برایش باز می کردند دوست دارم..محرم را به اندازه ی نان های تنوری عمه ام دوست دارم!

روزهایی بود-هنوز قدم به 1 متر نمی رسید-که همیشه بعد از خواندن کتابی ،شنیدن حرفی..احساس تازه ای،دست در جیب می رفتم به اعماق باغ سبزمان ..علف ها را با دقت لگد می کردم و با خودم آرام می گفتم"قدر بچگی ات را بدان ،بزرگ می شوی ها" و آه های سوز ناک و نگاه های فیلسوفانه ام به آسمان..چه می دانستم که حتی این اداهای ساختگی –و این پیش آگاهی- مانع بزرگ شدنم نمی شود..شاید فقط بزرگ شدن نیست!

دارم برمی گردم الکترو نیک بخوانم... ترمی که از دست دادم برایم خیلی ارزشمند بود! اینکه دیدم می توانم از آن چیزی که فکرش را می کردم انعطاف بیشتری داشتم و گاهی پافشاری بیشتری...شاید دانستن اینکه تبدیل به چیزی شدم که همیشه از آن متنفر بودم زیاد کمکم نکند ولی خیالم را راحت می کند!می خواهم ببینم می توانم روی پاهایم بایستم یا مثل مرغ های خانگی منتظر دان هایی می مانم که با منت می پاشند طرفم....

به من می گن خودسر،می گن آخرش کاری که خودت می خوای انجام میدی،می گن سرت باد داره!!بابا یکی توجیه شون کنه من تا بعد دقیقه ی 90 نمی دونم می خوام چی کار کنم.
.بعضی بازی هام که اصلا وقت اضافه ندارن....

این روزا دستم به قلم و کیبورد!!نمی رفت!نتونستم واسه کسی کامنت بزارم..(نمی دونم چرا اینو نوشتم!شاید از بس محافظه کار شدم!!!)

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 3:58 توسط هلندی سرگردان |

حالم خوبه..حالم خوب نیست..خوبه...خوب نیست...

چقدر خوبه که من با برگ درختای باغ شروع کردم

 پ.ن:نگفته ام درخت های باغ همیشه برگ دارند!!

+ نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 3:0 توسط هلندی سرگردان |

تقصیر کیه که من اصلا دلم به حال بچه ایی که تو سرما آدامس می فروشه نمی سوزه؟؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 17:4 توسط هلندی سرگردان |