تبليغاتX
هلندی سرگردان
            

       

این روزها فقط به خاطر گل های صورتی مایل به بنفش این عکس نفس می کشم!!

پی نوشت:این عکس ازاینجا اومده!!

کسی می دونه چه بلایی سرپست قبلیم اومده؟!!

+ نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت 4:57 توسط هلندی سرگردان |

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 2:50 توسط هلندی سرگردان |

بچه که بودم به نظرم درخت لیموهای باغ احمق و خنده دار به نظر می رسیدند!به جای اینکه مثل درخت های  پرتقال با غرور صاف بایستند ،با آن هیکل گنده شان خم می شدند تا دست هایشان به هم برسد!

 

            

            limo

 

            limo

 

خب، انگار بچه ی خشنی بودم!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 2:18 توسط هلندی سرگردان |

برای کارهای فارغ التحصیلی لیسانسم مجبور شدم 2 بار در طی یک هفته بروم تهران وبرگردم هر دوبار با اتوبوس،یک بار مسیر 4 ساعته 9 ساعت طول کشید..الان شکل آکاردئونم.

خستگی،سرما خوردگی بی موقع ام حسابی مرا بد اخلاق تر کرده!خودم هم احساس یک مرغ پوست کنده را دارم که منتظر خالی شدن فر است!!

آدم وقتی بیمار می شه یه جورایی فرصت می کنه بیشتر تو هپروت خودش راه بره...تو حلقه ی خیس دستمال ها و لحاف از کوچه های قدیمی خواب بگذره و خودشو در گیر اتفاق های جدید کنه..تو تنها از کوچه های خواب می گذری..شاید اون موقع که بادباک کاغذیی که با چوب توت می ساختم می تونست یه کم تو هوا بمونه بیشتر احساس  موفقیت و دانایی می کردم!ای کاش هنوزم جرات داشتم جلوی موهامو بدون آینه با قیچی خیاطی مامانی کوتاه کنم..(هنوزم این کارو می کنم ولی نه با جرات)از این آگاهی مسموم بیزارم..از این سیب ممنوعه ایی که مرا از بهشت راند ، نه به زمین،به برزخ.و من دست حوا در سرا شیبی سقوط گم کرده ام..شاید هم حوا دستم را رها کرد!خیلی فداکاری می خواهد در جرم دوستی شریک شدن...حالا حتی دهان گشاد وحشت هم نمی تواند مرا ببلعد..بالا آورده شده ام!!

هذیان...یک مینی بوس قرمزدر حال حرکت دارد آتش می گیرد مردم به طرز غیر قابل باوری از پنجره ی مینی بوس خودشان را پرت می کنند بیرون...تمامی ندارند..همینطور همدیگر را هل می دهند و می پرند ...من دارم خلاف جهت حرکت مینی بوس می دوم از جماعتی که دوره ایستاده تا عاقبت کار را ببند هم می گذرم..می ترسم  در شعاع انفجار قرار بگیرم..در حال دویدن برمی گردم ..مینی بوس انگار یک قدم هم دور نشده..همینطور آدم می ریزد پایین...نمانده ام کمک کنم...دارم می گریزم!از آن چیزی که فکر می کردم پیرتر شده ام..ترسوتر هم!!!

 

یکی از دوستانم که کارشناسی ارشدش را در شریف  می خواند پتانسیل بالایی برای افسردگی دارد!می شود گفت دو قطبی است در طول روز 10 بار متناوبا سرحال یا دپرس می شود!(اینارو خودم کشف کردم)نشستیم با هم داریم عکس های دست جمعی بچه هارو تو اردوی قبلی نگاه می کنیم.یه دفعه می گه:این کیه ؟می شناسیش؟

- آره یکی از فامیلای دورمون،مونا.

- شمارشو بده می خوام باهاش دوست شم!

الان هم 4 روزه با مونا دوست شده و قراره با هاش ازدواج کنه!!!

نمی دونم چرا وقتی حرف این چیزا می شه به من می گن غیر طبیعی!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 2:51 توسط هلندی سرگردان |

ای کاش دو تا گیلاس بودیم

که با فویل سرهامونو به هم می بستن!!!

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 0:52 توسط هلندی سرگردان |

شب یلداست... حافظیه،زیر نور سفیدی که آنرا روی سطح شب برجسته می کند...ایستاده ام جایی که حافظ آرمیده است!مثل کاریکاتور...لبخند رندانه ی حافظ را می بینم که مرا به سخره گرفته...شاید هم از اعجاز اوست که آدمی مثل مرا کشانده به اینجا!

          hafezieh

من: چرا این خیابونا ها خلوته این وقت شب؟

راننده:نیس شب یلداس،شیرازی ها نشستن پای منقل و وافور!!من که شیرازی نیستم ولی این خوشگذرونیه شیرازیا سرسماوره!!!!

 

من احتمالا آخرین های هرم یلدا بازی ام!(به قول سیرپرست)

1.زیاد شعار میدم!اگه یه روزی بیفتم تو یه مرداب تمام سعی مو می کنم که سریعتر غرق شم!

2.تو دوران دبیرستان یه دفعه تا مرز اخراج پیش رفتم(خب،اونقدا هم که فکر می کردم هیجان انگیز نبود!دو بار بانک دزدی و یه قتل هم تو کارنامه ام هست)

3.تو دوران بچگی من تا قبل اینکه دهنمو باز کنم دیده نمی شدم تا مدت ها فکر می کردم با نمک یعنی بی ریخت!چون وقتی به همه ی بچه ها می گفتن خوشگل و شیرین و.. و لپشونو می کشیدن  با بی میلی گونه مو با سیلی وار نوازش می کردند و بهم می گفتن با نمک!!

تو آمادگی یه دختر خوشگل به اسم الهه بود که بچه ها لی لی صداش می کردن!لی لی ملکه ی کلاس بود!با وجود اینکه به خاطر نقاشی هام ،قصه هایی که از خودم می ساختم و مامانم که تو اون مدرسه معلم بود مورد توجه بودم ولی نصف محبوبیت لی لی رو نداشتم!لی لی با اون چشم های روشن و براقش و همه ی خوراکی های زنگ تفریح و مداد رنگی ها و سنجاق سرها و موشک کاغذی هایی که بهش هدیه می شد!!اگه یه روز حوصله نداشت هیچکی نمی زد رو میز و بالا و پایین نمی پرید-شامل من نمی شد-با وجود اینکه ته قلبم لی لی رو می پرستیدم ولی ازش متنفر بودم!چون اصلا منو درک نمی کرد احتیاج به دوستی من نداشت.هیچ اهمیتی هم بهم نمی داد!

باید یه نقشه ایی می کشیدم!اینطوری شد که یه پنج شنبه بچه ها رو مهمون کردم واسه روز شنبه براشون بستنی  قیفی بخرم!یه پنج شنبه ی طلایی!نتیجه زود هنگام کارم به قدری رضایت بخش بود که تصمیم گرفتم این کارو هر شنبه انجام بدم!فقط می موند تهیه ی پولش!در واقع مسئله ی اصلی همین بود..مرحله بعدی نقشه ام این بود:

1-از تو کیف مامانی یه اسکناس 50 تومنی کش برم(بستنی قیفی اونروزا 3 تومن بود)

2-اونو یه جایی زیر درخت مقدس فندق بندازم(معمولا ما زیر درخت فندق پول پیدا می کردیم)

3-وقتی با ننا دارم از کنار درخت فندق رد می شم پولو پیدا!! کنم!(باید یه شاهد موجه می داشتم)

4-پولو تصاحب کنم!

بازی تا مرحله ی سوم خیلی راحت پیش رفت!ولی فراموش کردم شاهدم خودش یهکلاهبردار حرفه اییه!!درست در لحظه ایی که پولو پیدا کردم ننا گفت که خدارو شکر پولش پیدا شده چون همین جا گمش کرده بود...

خب من یه هفته نرفتم آمادگی!!

4.من یه بار بیشتر عاشق نشدم اونم یادم نمی آد چند سالم بود ولی یادم میاد تقصیر کتاب "عشق هرگز نمی میرد"امیلی برونته بود..مطمئن بودم با هم عروسی می کنیم واسه همین یه دفعه دماغشو شکستم!!

5. یه زمانی یکی از درگیری های ذهنیم این بود که موهامو بلند بکنم یا کوتاه!!!!

خوب واضحه که اونایی که می خواستم دعوتشون کنم تا حالا نوشتنی ها رو نوشتن!!!(خیلی جمله ی مووزنی بود!!)

 

انگار نسل دیکتاتورهای کاریزماتیک!! داره منقرض می شه!!بعد از پینوشه،نیازاف،صدام....شاید بعدی کاسترو باشه!!

البته هیچی عوض نمی شه!

نمی دونم چرا اعدام صدام اصلا منو احساساتی نکرد!!نمی دونم اعدام این طوری میتونه انتقام خوبی باشه؟!اصلا یه شخص به تنهایی میشه مجرم دونست؟!!حالا واقعا دل همه خنک شده؟!شاید اگه به جای شمال تو غرب کشور زندگی می کردم منم الان از خوشحالی خوابم نمی برد!!چرا صدام اینقدر سریع اعدام شد بدون اینکه به خاطر جنگ با ایران محاکمه بشه؟!

+ نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت 4:13 توسط هلندی سرگردان |

منتظر یه کشتی ام تا از جزیره ی آدم خوارا فرار کنم!احتمالا فکر نمی کنی تو جزیره آدمخوارا اینترنت هست!!میشه من با یه کمی تا خیر تو بازی شرکت کنم؟!

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 15:43 توسط هلندی سرگردان |