تو نشسته ايي پايين پله ها و آبنبات چوبي ات را مي مكي و به خيالت همه چيز داري!
من اما هر پله ايي كه بالا مي روم ازتو دورتر ودورتر م يشوم
دارم فكر مي كنم چرا از همه چي شكايت كردم به جز تنبلي ام!!!
شيراز قصل ندارد!فقط بهار دارد!گاهي هم كه طبيعت مي خواهد شورش كند در ميان روز هاي آفتابي هفته يك روز برفي بر مي زند!!

نماي دانشكده وقتي من روي بام كنار دودكش ها!ايستاده ام!!

از پنجره ي اتاق
فرداي روز برفي
اين روزها تنها فرقمان با رابينسون كروزئه در اين است كه او در يك جزيره ي غير مسكوني تنها مانده بود ولي ما در يك خوابگاه غير مسكوني تنها نيستيم...
سقف انبار چكه مي كند،از همه جاي آن قطره هاي درشت آب مي چكد...مانند زن هاي رختشوي چيني(نمي دانم چرا چيني؟)هر چند ساعت يكبار لگن هاي پر از آب را خالي مي كنيم!
مجبور شديم چيز هاي توي انباري را بياوريم داخل اتاق !حالا اتاق مثل بازار مكاره است هر قدم ظريفي كه بر مي دارم به چيزي برخورد مي كنم!
پايه هاي تختم ترك هاي عظيمي دارند كه روز به روز عميق تر مي شوند منتظرم يك شب كه دارم خواب كوه هاي سبز و صخره ايي ماليدره را مي بينم پايه ها بشكند و ميخ هاي زنگ زده اش برود توي سرم!
آخرين اتفاق خوابگاهي هم دعواي ظريفي بود بر سر رخت آويز كه من در تمام مدت سعي مي كردم مدنيت را رعايت كنم ومشتم را به چانه ي "دزد پررو"حواله نكنم!
در كودكي دو كتاب خيلي رويم تاثير گذاشت.هيچ كدامشان را نمي فهميدم.شايد چون خواندنش براي يك بچه ي چشم و گوش بسته!! زياد هم مجاز نبود.
يكي" 100 سال تنهايي" بود كه همه ي خوزه هاي كتاب به نظرم شبيه خوزه كامپوس دروازبان آن سال هاي مكزيك بودند!بدون آنكه بدانم دارم رمان بزرگي مي خوانم از نويسنده اش دلگير بودم كه چرا نرفته چند تا اسم جديد ياد بگيرد تا انقدر خوزه را تكرار نكند!!
و"1984" كه به نظرم كتاب شيطان بود!
يادم هست وقتي به اين ديالوگ رسيدم نفسم در سينه حبس شد:
- گوش كن،هرچه با مردان بيشتري بوده باشي بيشتر دوستت دارم،مي فهمي؟
- آره،كاملا
- از عفاف بيزارم،از نيكي بيزارم،مي خواهم سر به تن فضيلت نباشد،مي خواهم ادم ها تا مغز استخوان فاسد شوند
- در اين صورت عزيزم،شايستگي ات را دارم.تا مغز استخوان فاسدم.
اين ديالوگ را به اميد آنكه اشتباه فهميده باشم بارها خواندم(آنقدر كه حفظ شدم)ولي اشتباهي در كار نبود!يك هفته دن كيشوت وار سرخورده بودم در انتهاي هفته من هم مي خواستم تا مغز استخوان فاسد شوم ولي چون نمي دانستم چطور، خيلي زود تصميمم فراموش شد!!
از اين زندگي جود گمنام وارم بيزارم!از اين استيصال!!از اينكه نمي توانم خودم را براي بي تفاوتي عظيمم سرزنش كنم بيزارم!از اينكه به جاي اعتراض لبخند مي زنم بيزارم!از اين كه در اين جا بچه ها دوستم دارند بيزارم!از اينكه در چشمان هم اتاقي هايم شده ام تجسم كامل سعادت بيزارم!!از اين كه نمي توانم بيزار باشم بيزارم!حتي خسته هم نيستم...تنها بيزارم!....اي كاش مي توانستم ولي بيزاري يادم رفته!!شده ام كارگر معدني كه اكسيژن كافي براي تنفس ندارد ولي با شادماني يك احمق هنگام حفاري آواز مي خواند!
ميشه يه مدت بهم بگي سيب زميني؟
مي خوام ببينم تا كي مي توونم دووم بيارم!!
این روزای شیراز خیلی دیدنیه..صبح های خیلی سرد،ظهر های گرم ،غروب های سرد..درخت ها با برگ های زرد وشمشاد های سبز که گذر فصل ها یادشان رفته(چقدر باغ بیمارستان نمازی از بیرون قشنگ است حسابی آدم را به هپروت می برد)و هزاران هزار چشم که از روی دیوار ها نگاهت می کنند..کاندیداهای لبخند یر لب..خیره به نقطه ای مجهول..دست بر چانه ..عینک یا مداد به دست ...چقدر متفکر وعمیق!!
پوستر یکی شبیه تبلیغات تلفن همراه بود!!با لیخند مرواریدی بر لب!! نمی دانم چرا دیگر پوسترش نیست...شاید هیئت نظارت رد صلاحیتش کرده!!
همه جا پر از آدم هایی است که به زور به آدم کارت های تبلیغاتی می دهند..ستادها با کمترین فاصله از هم قرار دارند ..چند تایی هم ائتلاف هست!!...خیابان زند پر است از بیلبورد های !!پارچه ایی که روی آن نوشته"ستاد انتخاباتی..."وچند تا عکس که درگوشه و کنار آن چسبانده شده...احتمالا کسی حال نداشت بایستد و زیر این ستادهای !پارچه ایی تبلیغ کند!!...روی زمین پر است از کاغذهای پاره وخیس!!
دیروز دختری که داشت برای یکی از کاندیدا تبلیغ می کرد یه دونه از کاغذهاشو بزور داد دستم و با حرارت گفت"این کاندیدای نسل جوونه،به همین رای بدین،درد ما رو می فهمه.."همین طوری که با دقت به عکس کاندیداهه نگاه می کردم پریدم وسط حرفاش:ببین این واقعا چشاش سبزه یا لنز گذاشته؟![]()
دختره چشاش حسابی برق زد:نه رنگ چشای خودشه منتها عکسا خوب چاپ نشده یه کم زرد میزنه!قشنگه،نه؟
من:آره قشنگه بهش رای می دم حتما خیالت راحت!!!!
الان هم عکس کاندیدای قشنگ را آورده ام زده ام بالای تختم!مگه چیم از هم اتاقیم کمتره که کاغذ صابون LUXرا زده به دیوار!!(شوخی کردم بابا)
ترافیک هم این روزا بیشتر شده...ترافیک نه در معنای عام!بعضی وقتا برا بعضی کلمه ها معانی دیگه ایی هم وجود داره!انقد برام جالبه مثلا تو یه خیابون شلوغ یه دفعه یه ماشینی وسط لاین می ایسته!(دقیقا وسط عر ض خیابون)راننده پیاده میشه میره از سوپر مارکت یه چیزی می خره و بر می گرده ..اگه توقفش بیشتر از 5 دقیقه شد بلاخره ماشین پشت سرش شروع می کنه به بوق زدن!!
پشت چراغ های قرمز راننده ها فقط اعداد معکوس رو می بینن نه آدما رو..اگه وسط کار آدم محاسباتش درست از آب نیاد و چراغ سبز شه فقط یه معجزه می توونه نجاتش بده!!
تا قبل این که فیزیولوژی و آناتومی بخوونم چقدر خوردن و خوابیدن راحت بود!این همان تالمات خوف انگیز آگا هیست !!!
وفاداری هاملت وارم اوفلیا را به نابودی می کشاند،میدانم!!
دیروز پور محمدی و امروز با هنر آمدند دانشگاه شیراز!حتی محض کنجکاوی هم نرفتم ببینم چه خبر است!به قول پناهی "می ترسم از آوازی که زندانی و زندانبان باهم زمزمه می کنند"
شاید هم می دانم...چرا کسی به من نگفت باید سبزی ها را می شستم؟!
به سختی 4 سالم می شد...شیفته ی مدرسه بودم و مشق نوشتن!زی زی 2 سال زودتردر میان حسرت و آه ودریغم رفته بود مدرسه..مدرسه برایم یک طنین ویژه و مرموز داشت!
وقتی زی زی مشق می نوشت با التماس به چشم های مغرورش چشم می دوختم تا اجازه دهد به نوشته های دفترش نگاه کنم..گاهی اما گستاخی را به حد اعلا می رساندم و در انتهای مشقش چند کلمه ایی!!اضافه می کردم..زی زی و مامانی پس از آنکه جسارتم بار ها و بارها تکرار شد و گریه های اندوهبار زی زی همه را کلافه کرد به فکر چاره افتادند .در واقع تصمیم گرفته شد وقتی زی زی مشقش تمام شد دفترش را بگذارد تو کیف پسر شجاعش(آنروز ها اکثر کیف ها این شکلی بود یک کیف قهوه ایی ساده با عکس ژسر شجاع،حسابی هم محبوب بود) و مامانی هم کیفش را بالای کمد قایم کند.
یادم نمی آید روز اول بدون دفتر مشق زی زی چطور طی شد اما روز دوم پس از آنکه نقشه ی گنج را با همکاری کاوه بدست آوردم آرام آرام از طبقات کمد بالا رفتم مانند کوهنوردی جسور...قله را فتح کرده بودم،نشستم روی کمد کیف پسر شجاع را نوازش کردم!دفتر مشق زی زی را هم..مداد رنگی آبی اش را برداشتم و شروع کردم به نوشتن...تازه سر خط دوم بودم که با صدای جیغ زی زی مداد از دستم افتاد..لحظه ایی بعد مامانی پشت در بود ..من خیلی هول کرده بودم یکی مچم را محکم گرفته بود آنقدر دست و پاچه شدم که یادم رفت روی کمد نشسته ام..با هیجان بلند شدم تکانی خوردم و با کمد و محتویاتش البته ، با صدای مهیبی سقوط کردم!در میان بهت ونگرانی مامانی از زیر پاهایش خزیدم و با آخرین سرعتی که می توانستم دفتر مشق به دست به سوی باغ گریختم...
چقدر خوب است بدانی به کجا گریز می زنی!!
یکی صبح برایم sms گذاشته روز دانشجو بر شما دانشجو نمای عزیز مبارک باد!!شیراز...کسی یادش نبود!من...دانشجو...
فکر کن آدم صبح با این جمله از خواب پاشه:
خانم مهندس
آه ...خانم مهندس
سگ است!!
هایکو نیست،بیزاری سطحی و احمقانه ام از کلاس درس است!!
و از استادهایی که بزور سعی دارند با دانشگاه مثل پادگان رفتار کنند!!
احساس می کنم در یک مرکز بازپروری ام!!
دارم خودم را گول میزنم ولی از این که به راحتی گول می خورم کلافه ام...از این که می تونم خودمو راضی کنم که داره بهم خوش میگذره،کلافه ام..نه کلافه نیستم!!خودمو نمی فهمم!
دیروز رفتم دندونپزشکی! تا تو دست های دکتر آمپول بی حسی رو دیدم انقدر اشک ریختم که دکتر زد زیر خنده...وای عصبانیم..نه نیستم!
یه تیکه بریده از روزنامه هست که چسبوندمش به دیوار:WHO KILLED MY WIFE?
نمی دونم چرا اینقدر تحت تاثیر قرار گرفتم...شاید هم نگرفتم!!
صدای فن که قرار است اتاق را گرم کند ان قدر عادت شده که وقتی شنیده نمی شود احساس سرما می کنم!دست هایم خشک شده است..به اندازه ی .یک مربع کوچک روی شیشه سفید اتاق تراشیده شده..شبها عکس کاشی های انبار می افتد تویش...روزها... تپه های کوچک غروب!اینجا زمان یخ زده است!شاید از سرما!غروب هنوز نارنجی است!
یادم نمی آید چه اتفاقی غم انگیز است چه اتفاقی مضحک است....به اتفاق ها بی دلیل می خندم!
امروز از یه نابینا نوشتن و خوندن بریل یاد گرفتم!چقدر خوندنش سخته!نابینا گفت باید انگشتامو به سمباده بکشم تا حساس شن!!...باید سمباده بکشم....
راننده تاکسی:زمسسون امسال مثه زمسسونه پنجاه و هفته....هی ..به کوری چشم شاه زمسسونم بهاره!!هی....عجب خرایی بودیما!!
حافظه ام را از دست داده ام!
آخرین بار چی صدایم کردی؟
اين روزها شوخي هايي مي كنم حرف هايي مي زنم كه براي گفتنش در گذشته نياز به جسارت و حماقت زيادي داشتم...كسي باور نخواهد كرد!خودم هم همين طور.همين ناباوري هاست...درد دندان هايم ازmandibleبهmaxillaحركت مي كند به سمت temporal هم ميرود!از آنجا هم بهoccipital...حجم استخواني درد..واي از زخم هاي استخواني..زخم هايي كه دهنشان راتنها براي متهم كردنم به جنايت بازمي كنند...
كمي دير متولد شده ام!خيلي ديرشايد...بايد قبل از انقراض ديناسورها متولد ميشدم،در يك جزيره ي گرمسيري ،زير آفتاب داغ...بدون اينكه بفهمم خورده شدن توسط تيرانوس چه حسي دارد!
![]()
آخر هفته ايي كه گذشت با بچه ها رفتيم تخت جمشيد...من اولين بارم بود!خیلی هم دنبال یادگاریه پیر لوتی گشتم ولی پیدا نکردم!!




اگه تو شمال یک میلیارد رنگ سبز وجود داره تو شیراز یک میلیارد رنگ قرمز وجود داره!غروبای شیرازو یادم نمیره...