تبليغاتX
هلندی سرگردان

تو زندگی ما جرا های زیادی برای عبرت گرفتن وجود داره :

یه بار یه هزار پا که داشت تازه متمدن می شد رفت هزار و یکی کفش خرید-یکیش برا روز مباد-

وقتی رفت پاش کنه دید نهصد و بیست و هفت تا از کفش ها اضافه اومده!

تو،پاهاتو شمردی؟!

 

خانوم دکترای خوابگاه جمع شدند تو اشپزخونه کوچیکه ودارند حرف می زنند و ریز ریز می خندند...

ایستاده ام در چارچوب در و دارم با حسرت نگاشون می کنمفآخه هیچ کی نیست باهاش حرف بزنم،هم اتاقی هام هفته ی بعد امتحان دارند منو از اتاق(به علت آلودگی صوتی )انداختن بیرون ..آدم همین جوری عقده ایی می شه دیگه:

ِا ِا .....سوسک!!

جیغ بنفش خانوم دکترا،صدای شکستن لیوان های شراره  وزیبا که نشسته رو سرامیک کف آشپزخونه و از ترس سکسکه می کنه!

بابا بی جنبه ها،قبل جیغ کشیدن به  زیر پاتون یه نگاهی بندازین!!

فعلا تحریمم!

هم اتاقی!آواز خوندنت منو به گذشته های دور می بره!به شب های شیرگاه که با صدای قورباغه ها و جیر جیرک ها می خوابیدم!

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 12:15 توسط هلندی سرگردان |

دوستان هم اتاقی زندگی شان را وقف خواندن درس کرده اند!من هنوز دارم عادت می کنم!صبح ها احساس سرباز شپشویی را دارم که نقشه ی فرارش بارها لو رفته…با گیجی روبروی یخچال می ایستم و شیر پاکتی می نوشم تا مزه ی تلخ مسواک صبحگاهی را فراموش کنم.صبحانه است مثلا…سرد، تلخ،پاستوریزه!معمولا نیم ساعت دیر می رسم به کلاس صبحم!...استاد نگاه چپی می کند و گاهی متلک چیپی با لهجه ی شیرازی:خواب،خوش بود؟

چند روز پیش با خانوم دکتر منصفی در مورد سلول های بنیادی بحث می کردیم!برام خیلی جالب بود از همون ابتدای بحث منظورمو فهمید.خانم دکتر معتقد بود که" ما مثل ساکنین جزیره ی گمشده ایم!فکر می کنیم همه چی تصادفیه1ولی یه کاپیتان نمویی وجود داره که همه چیزو برنامه ریزی می کنه!"من هم گفتم به نظرم خیلی بچگانه و تخیلیه…خیلی هم وحشتناکه!خانم دکتر هم گفت "دلش نمی خواد فکر کنه همه چی تصادفیه وزاده ی احتمال در حالی که داره یک نظم با شکوه  رو زیر یه تلسکوپ الکترونی نگاه می کنه…"

همه چیز دقیقا همونقدر با معنیه که احمقانه است.

امروز وقتی از دانشکده ی علوم اومدیم بیرون یه پسر کوچولوی خیلی خوشگل دوید طرفمون که:

-خانوما،فال بخرین..

-اسمت چیه؟

-نادالله،افغانی ام خانوم!
-(صورت خیلی قشنگی داشت،گوشیمو گرفتم طرفش)می زاری یه عکس ازت بگیرم؟

-نه خانوم!بزرگ چاپش می کنین تو روزنامه(اینو با صدای قشنگش در حالی که صورتشو با دست پوشانده بود گفت)

-...چند تا خواهر برادر داری؟

-3 تا خواهر،3 تا برادر

-اسمشون چیه؟

-اسم یه خواهرم حنیفه،بقیه رو نمی دونم(بی حوصله)خانوم فال نمی خری؟بخر دیگه...

-میخرم حالا!نمی خوای برگردی کشورت؟

-نه!تازه ایرانی حرف زدن بلد شدم!

-نادالله ،چرا صورتتو نمی شوری؟

واسه چی بشورم؟

-(هیچی به فکرم نرسید!به گمانم دچار یاس فلسفی شده بودم!!!یه کمی نگاش کردم وگفتم)واسه این که آدم بزرگا بتونن با خیال راحت لپتو بکشن!!(من اینجا هر گونه نسبتی رو با ماری آنتوانت تکذیب می کنم)

برا اینکه عذاب وجدانم کم شه یه آبنبات دادم بهش!

-بزار بازش کنم!

-نه خاله می خوام ببرم خونه با مامانم بخورم!!

و آبنبات را یه جایی لای لباس هایش قایم کرد!سرویس دانشگاه به موقع رسید!وگرنه نمی دانستم چطور می توانم بدون خریدن فال بروم!

-اه...اتوبوس اومد..

-فال چی پس خاله؟

-باشه واسه یه دفعه دیگه!الان اتوبوس پر میشه!

سوار که میشوم!نادالله برایم دست تکان می دهد:خداحافظ خاله!!

 

بدنم به طرز جالبی از رفتارهای خودم تقلید می کند!دندان عقلم دارد در می آید حسابی کلافه ام!

تا دیروزیه طرف  لپم  باد کرده بود!انگار یه آبنبات چوبی گنده یه طرفش قایم کردم!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 14:12 توسط هلندی سرگردان |

فقط برای فراموش نکردن الفبا ست که می نویسم!

اخ اگر دزد دریایی بودم....

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 12:31 توسط هلندی سرگردان |

آقای ب

یه آقای ب در خوابگاه هست که مسئول تعمیراته!ایشون هر وقت بخوان بیان به طبقات پیج میشه که:"خانوماااا اااا....مرد تو خوابگاه هست خودتونو بپوشونین!!!"

امروز هم وقتی داشتم تو راهرو طبقه ی 2 واسه خودم آواز میخووندم خانوم سرپرست با داد و هوار همین جمله ی کذایی رو پیج کرد!منم دویدم به طرف آسانسور که برم طبقه ی 5!یه دفعه در آسانسور باز شد و آقای ب "یا الله "گویان وارد شد!منم دستم و آوردم جلو و "یا الله"...بیچاره آقای ب چند ثانیه خشکش زده بود!بعد که به خودش اومد سریع پرید تو آسانسور و رفت پایین!!دست منم همیجوری تو هوا موند!!

 

ساعت 2 صبح امروز!!

همه جا تاریکه از بیرون دکل بزرگ مخابراتی داره مذبوحانه تلاش می کنه یه جوری وارد حریم دخترونه ی خوابگاه شه!شیشه های خوابگاه سفید مات رنگ شدند.جلوی پنجره های متحرک هم حفاظ داره.."ورود نگاه آقایون و نور خیلی ممنوع"

دارم روی نوک پا راه میرم،چند تا ظرف از شام مونده که می خوام بشورمشوون..

ظرفها رو روی قفسه بالای سینک می چینم..بشقاب آخر ..قاشق آخر...شتلق!آخرین قاشق با صدای مهیبی می افتد روی سینک ...به نظرم همه ی ظرف ها دارند سقوط می کنند ..به طرف ظرف ها شیرجه می روم ...دیگ ها قاشق چنگال ها همه یکی پس دیگری دارند بارش می کنند روی سینک!!!

شکر خدا فقط بچه های طبقه ی 4و 5 از خواب پریدند نه کل خوابگاه!

بعد از اقدام به آتش سوزی در آشپزخانه حین حرف زدن با تلفن همراه و سوزاندن کتری بچه ها و شکستن مقادیر متنابهی بطری سس و رب و نوشابه  در یخچال  مشترک این آخرین شاهکارم بود!

دارم می روم کیسه خواب بخرم برای شبی  که مرا از خوابگاه پرت کنند بیرون کنار جوب!

 

اتاق 5 ساختمان مدیریت

من: (در می زنم)ببخشید( ایستاده ام دم در اتاق آقای ش، منتظرم سرش را بلند کند)!!

(آقایی با کت  سبز کم رنگ و شلوار طوسی با تسبیح و ریش به اندازه ی کافی وارد می شود):اههم ..

 آقای ش:بهههه(از پشت میز بلند می شود)..آقای دکتر(دستش را می گیرد به طرف آقای قربان) ..بفرمایین بنشین قربان ..استدعا دارم قربان(بلاخره منو می بینه !رو به من )کارتون؟؟

من:برای نامه انتقالی....

آقای ش:قربان شما که هنوز ننشستین..استدعا دارم (لیوان چای خودشو میزاره جلوی آقای قربان)..امرتون قربان؟! 

آقای قربان:(پس از تعارفعات اولیه)نمی دونم واسه ی ایی دخترکمو چرا کارت دانشجوی نیوومده خو!(با لهجه غلیظ شیرازی)

آقای ش:الان اقدام می کنم قربان شماره دانشجوییش چنده؟(روی یه رسید شماره دانشجویی رو می نویسه و رو به من )برو این پرونده رو از بایگانی بگیر  بیار !طبقه ی هم کف!

 

سارا

سارا دانشجوی زبان های باستانی است! لباس ها را با رنگ رژش ست می کند نقاشی می کند( البته خلاقیتش زیاد نیست ) خوب لباس می پوشد بلد است خوراک خرچنگ و میگووفسنجان و آش رشته درست کند اطلاعاتش در زمینه های مختلف زیاد است موسیقی ایرانی را بزور و موسیقی غربی را با علاقه گوش می کند وقت ظرف شستن MP3گوش می دهد و آواز می خواند از کلاس های فوق برنامه استقبال می کند کوهنوردی را وقتی پسر ها هم باشند خیلی دوست دارد.آرزوی بزرگش هم ازدواج با کسی است که بتواند ذوق و شوق اورا درک کند!البته شرط کافی نیست ولی لازم است.پدر ش تحصیلکرده است مادرش هم آنطور که خودش تعریف می کند یک کدبانوی همه چیز تمام است!(اشتباه نکنید!قصدم اصلا تبلیغات برای سارا برای رسیدن به آرزوی بزرگش نیست)

سارا می آید و دستبند مسی اش را نشانم می دهد(می دانم مس وقتی روی رگ قرار می گیرد جریان خون را تحت تاثیر قرار می دهدو..)می گوید:

-2 تومن دادم برای طلسم نوشته ی توش..

-چی نوشته؟

-طلسم دیگه ببین توشو!

-(قیا فه ام کمی کج و کوله می شود با دقت داخل دستبند را نگاه می کنم)

-خانومه، طلسم نویسه رو می گم،حسابی سرم کلاه گذاشت ..می دونی دستبندو جدا خریدم دادم این خانومه توش دعا بنویسه !اولش گفت 100 تومن می گیرم!بعدش که رفتم ازش بگیرم  گفت 2 تومن بده منم مجبور  شدم دادم دیگه..

-اه چرا دادی خوب..می گفتی همرام نیست!

-یه چی می گیا!دور وبرش پر از دعا بود ترسیدم وردی چیزی بخوونه تا آخر عمرم شوهر نکنم یا چه میدونم بدبخت شم!

-(لبخند متظاهرانه ام دارد رنگ می بازد )..(آب دهانم را قورت می دهم)..

-وضو داری؟تو طلسم کلمه الله هست..

-نه!بگیرش

-وای نمی دونی چه دعا هایی داشت..طلسمزبون بند!طلسم لال کردن زبون مادر شوهر،طلسم رام کردن شوهر،..

 

اینجا احساس حقارت می کنم!دست خودم نیست!روز به روز متظاهر تر و تکراری تر..با این همه زیبا هست که دانشجوی دکترای ادبیات هست گاهی می روم پیشش و با هم در مورد ادبیات صحبت می کنبم و چای و بیسکوئیت رنگارنگ می خوریم!

هنوز دور شیراز گردیمو شروع نکردم فقط حافظیه و سعدیه!

 

صدای زوزه ی گرگ و ماهی که وسط آسمان ایستاده و با چشم های سمجش مرا می پاید می خواهم...چقدر دوست داشتم کلید خوشبختی در جیب خودم بود نه در جیب تو که مانند رهگذری بی خیال به همه تنه می زنی و رد می شوی!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 16:40 توسط هلندی سرگردان |

چه حس قشنگی داره وقتی یه اتوبوس و معطل می کنی بری دستشویی و می ری جلوی آینه ی کثیف اون واسه خودت آواز می خوونی و سوت میزنی و وقتی بر می گردی راننده از عصبانیت قرمز کرده ولی چون آشناست

یه لبخند بهت میزنه و چیزی نمی گه..آی احساسی مهم بودن می کنی ،آی احساسی مهم بودن می کنی!!

به من چه راننده می خواستی انقد واسه دستشویی رفتن تبلیغ نکنی!

 

من تسلیم شده ام ..بیشتر از این نجنگ،تنها بیا غنائمت را بردار و برو...

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 12:24 توسط هلندی سرگردان |

شیراز کم کم دارد تبدیل به واترلوی نبرد من می شود...

باید تمام مراحل انتقالی ام را از نو شروع کنم.به ثبت نام نیمسال اولش گیر داده اند!

خدایا وای به حالت اگه ببینم به جای من داری تصمیم می گیری!! اون حکمتتو هم بزار دم کوزه ما رحمت نخواستیم!بزار کار خودمونو بکنیم!!

 

دور تا دور اتاقم  را با سفره ی یکبار مصرف پوشانده ام،خودش اثر چندانی ندارد اما تاثیر روانی اش فوق العاده است.از اینکه می توانم به دیوار اتاقم پشت دهم احساس خوبی دارم،یا نگران این نباشم که گوشه ی پتو یا روتختی ام به کاشی ها مالیده شود...آدم فقط می تواند زندانش را بزرگ تر و بهتر کند ولی نمی تواند از آن فرار کند..بیرون زندان هیچی نیست شاید هم فقط هیچی هست!

 

  چه اهمیت دارد خودم را به دار آویزم وقتی کلانتر شهر ،دزدی بی سرو پاست.

 

  آه..اسب های ایلخی تن مرا زیر سم جسورتان بکوبید

  می خواهم بدانم گردی از من باقی مانده است،

   که به هوا برخیزد؟

 

   چرا فرشته ایی پیدا نمی شود تا چنگال خیرخواه خود را دور گردنم بپیچد و بپیچاند

   تا من بدانم که هنوز زنده؟

  آه...درد!تو کجایی؟

 

   کاش ریسمان پوسیده ایی که به آن آویزانم زودتر پاره شود

  ارتفاع سقوطم نباید آنقدر ها هم زیاد باشد

  انسان این گونه است،دو چیز را زیاد بزرگ می کند:غم و عشق...

 

 گاهی پنجره را که باز می کنم

یا می بندم

گل ارکیده ی بنفش ام در گلدان هیچ تکان نمی خورد

تنهایی من پا برهنه را می رود

 

به این نتیجه ی غم انگیز رسیده ام که انسان در زندگی بارها وبارها عاشق می شود

ولی طعم عشق را یکبار می چشد .بقیه تنها تکرار طعم اول است،تلخ تر یا شیرین تر..

 

می خواهم بروم 1000 تا کاغذ کاهی بخرم

و 999 تا کاربن(باید صرفه جویی کنم)

می دانی ،این روز ها

مشق عشق زیاد هم سخت نیست

1000 بار دوستت دارم

 

- صدات چرا گرفته؟

-(با غرور و صدای بالا کشیدن بینی) آب به آب شده ام!!!

 

این را تازه یاد گرفته ام.انقدر احساس خوبی به آدم می دهد گفتنش،گفتنش یعنی اینجا خیلی با جایی که من هستم فرق دارد.من به نفس کشیدن در هوای خودم عادت دارم،قلمرو من...

این طوری می شود که من بدون تاج مرصع روی سرم احساس پادشاهی می کنم!!

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 13:48 توسط هلندی سرگردان |

 
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 8:8 توسط هلندی سرگردان

هراس رفتن!!نمی دانم چه چیز مرا اینگونه اندوه گین می کند!شاید همین که نمی دانم...نادانی اندوهگین من!

چند نفر از اعضای تحصیلکرده ی شیرگاه یک NGO  تشکیل دادندیک NGO ی محلی برای توسعه ی شهر!فکر نمی کردم یک طبقه ی شبه روشنفکری تاثیری به این اندازه روی عوام بگذارد(مردم شیرگاه عموما کشاورز یا دامدارند)!اعضای فعال جهش،یک دکتر تهرانی است که از سال های کودکی من در وسط شهر یک مطب داشت والان دیگر اصلا یک غریبه به شمار نمی رود و عکاسی که مغازه اش ابتدای بازار است!(عکاس فوق  یکی از خوش فکرترین آدم هایی است که دیدم!نمی دانم چرا مرا شدید یاد جلال آل احمد می اندازد)

برایم جالب است وقتی مردم می آیند و می پرسند که" تکلیف انتخابات چیه؟رای بدیم یا نه؟به کی رای بدیم؟"

هدف فعلی تشکل رای آوردن لیستی است که قرار است از میان تائید صلاحیت شده ها انتخاب کنند هم از جهت وجهه ی عمومی و هم به دست آوردن قدرت اجرایی...

برای من فرصت خیلی جالبیه تا رشد و یا انحراف یک تشکل با انگیزه رو از نزدیک ببینم! تمرین فوق العاده ایی برای دیدن عکس العمل های اجتماعی  تو یه شهر خیلی کوچیکه..

از صمیم قلب آرزو مندم جهش بتونه گام های موفقی برداره(البته شخصا !!با توریستی شدن منطقه ویا حتی آوردن دانشگاه به شیرگاه مخالفم)!!اگرچه خیلی ساده انگارانه است...

یه چیز بی ربط،آقای عکاس شدیدا از نوشته های مسیح علی نژاد خوشش میومد!

می دونی سخت ترین کار دنیا برای یه حلزون چیه؟!

....

من امروز چقدر حلزونم!

                         حلزون

 

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 9:41 توسط هلندی سرگردان |

 
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 7:2 توسط هلندی سرگردان

چقدر دلم برای صبح هایی که افتاب می کوشید تا از میان شاخه های شلوغ درختان راهی به پنجره ی اتاقم بیابد تنگ شده ،اتاق شیرگاه  با آن پنجره های  قهوه ایی سوخته ی قدیمی که رویش با تف نقاشی می چسباندم ومن پشت شیشه آن  زیر دست های  پرنوازش شب ،عکس دختر کوچولوی شادی را میدیدم که الکی دوست داشت غمگین و عاشق به نظر بیاید!دلم برای صبح های برفی دیوانه وار تنگ شده ...دست بلند نور روی برف ها و مسابقه برای اینکه چه کسی زود تر بکارت برف های حیاط را بر دارد!

زمانی۷ سالم بود. در راه مدرسه همیشه وقت راه رفتن به کتانی هایم خیره می شدم!"چرا من اینقد به زمین نزدیکم "

بعدها این توجیه دور بودنم از آسمان شد!دستم به خورشید نمی رسید،ولی به آغوش گرم زمین نزدیک بودم ..

 

ببینم اگر من تمام عمرم را بخوابم ضرر کرده ام؟خواب عمیق بدون رویا؟؟الان هم خوابم؟بدون رویا؟

 

نمی دوونم چرا این روزها همش مشغول دریافت تذکرم!!

پدر خانواده:خوب درس بخوون این ترم شاگرد اول شی!

مادر خانواده:تو خوابگاه که هستی لااقل آشپزی رو یاد بگیر!!!!!

خواهر خانواده:نمی شه انقدر افکار مسخره تو با صدای بلند اعلام نکنی !!همش باید مامان بابا رو نگران کنی؟!

دوست 1:نمی شه سر وقت بیای!همیشه باید یه ربع تاخیر داشته باشی؟

دوست2:نمی شه وقتی اومدی خوونه ی ما روزنامه نگیری دستت نری تو ژست جلوی مامان بابام؟؟

دوست 3:یه کم خشن نباشی بد نیستا!یه رژ بمالی به لبات اینقد ترک نخوره به جایی بر می خوره؟؟..بابا یه ظرافت دخترانه ایی ...

دوست 4:نمی خوای کار بگیری؟

دوست 5:تو واقعا بلد نیستی برقصی؟...یاد بگیر!اینطوری که خیلی..

....

امشب که مادر خانواده اومد یه تذکر جدید راجع به مرتب نبودن اتاق بهم بده به سبک دوران نوجوانی عصبانی شدم..یادش به خیر..خیلی از حقوقمو با همین روش  گرفتم کلی به گذشته برگشتم..راستی اگه آدم همه ی زندگیشو خواب باشه گذشته ایی هم داره؟؟

من یه آرزوی احمقانه دارم،می دونم از خدا برنمیاد،کسی آدرس یه جادوگر کار درستو نداره بده به من؟؟

+ نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 0:44 توسط هلندی سرگردان |

 

 

                    

                    saving

چفدر "نجات سرباز رایان" فیلم خوش ساختیه...مخصوصا شروع خیلی فوق العاده ایی داره!"مدال افتخار" 6 روزه تموم کردم سه روز اول فقط داشتم مر حله ی گرفتن اون مقر ساحلیه اول فیلمو رد می کردم!!نشستم دوباره بعد مدت ها نگاش کردم!همون هیجان بار اولو داشت!مرسی اسپیلبرگ! 

 

                                   kundera

میلان کوندرای دوست داشتنی به خانه برگشت

خیلی فاجعه است آدم جی.دی.سلینجرو نشناسه و با خوندن اولین کتاب* ازش کلی ازش خوشش بیاد؟؟

 

چقدر خوشحالم که دوباره می توونم آدامس بجوم بدون اینکه بهم تذکر داده بشه!

۴ روز تعطیلی واجب بود؟؟

تا حالا فکر می کردم همه از تعدد تعطیلی ها شاکیند،خب انگار درست فکر نکردم!!

*دلتنگی های نقاش خیابان چهل وهشتم،ترجمه:احمد گلشیری

+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 0:46 توسط هلندی سرگردان |