تبليغاتX
هلندی سرگردان

-

-  فکر کن..زیاد وقت نداری!    

بنویس!

بنویس!

بنویس!...

..بخور،زیاد وقت نداری!زود

 بخور!

بخور!

- اه..ولم کن!..بالا آوردم!...دیگه بهم نگو چی کار کنم!!!  

 

              

                       باید 15 تا  شمع دیگه هم بزارم رو کیک !

بلاخره چی شد؟!

نه اصلا ...دوست ندارم بشنوم جمله تکراریه تولدت مبارکو!

یکی بیاد گوشامو بگیره،خودم نمی توونم، دوست دارم بشنوم جمله تکراریه تولدت مبارکو

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 0:53 توسط هلندی سرگردان |

نمی دانم چرا روز تولدم که می شود بیشتر احساس حماقت می کنم!

می ترسم...

-ترسو.......

 

گاهی حتی سکوت هم به اندازه ی کافی ساکت نیست...

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 21:28 توسط هلندی سرگردان |

 

 

فریاد بزن آسمان،فریاد بزن..

سال هاست یادم رفته می توانم فریاد بکشم

بر اعتماد جان باخته ام تنها سکوت به زاری می نشیند

 

  •  

 

سماجت باران اصلا مرا کلافه نمی کند

تو نیستی- نمی آیی-تا برویم توی حیاط بازی کنیم

ببار باران!

 

  •  

 

عجب فلاشی!!..

میروم جلو ،لبخند می زنم و ژست می گیرم.

می خواهم تو عکس آسمان قشنگ بیفتم!

.

.

.

چه صدایی داشت این یکی عکسه!!!

                             sky

 

 

چراوقتی بچه بودم فکر می کردم اگه آدم خوبی باشم بزرگ که شدم رنگ چشمام سبز میشه!موهامم طلایی!!!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 22:29 توسط هلندی سرگردان |

توقف انتشار روزگار پس از سه شماره

اصلا به من چه؟!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 12:6 توسط هلندی سرگردان |

دارم به هرز می روم،می دانم.

...

الان روییدم،منتظر اولین بزغاله ی شیطانی هستم که هوس علف هرز کرده!

-خیلی چاقم،نه؟!

-نه!نیستی!

-هستم!خوب نگاه کن!شکمم..

-هممم..نه نیستی!

-هستم!

-اگه انقد ناراضی هستی ،چرا اوضاع رو تغییر نمیدی؟ورزشی..

-خب،انقدرهام چاق نیستم!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 2:2 توسط هلندی سرگردان |

از این انتخاب فرسایشی خسته شده ام...

در خانه ام!نمی دانم همین کافیست یا نه...

به نقطه ها حساس شده ام ،به نقطه چین ها هم همینطور،به آینده  هم همینطور...

دارم  از بایگانی یه چیزی رو می کشم بیرون...یه تصمیم مهم واسه زندگیم و کلی خاطره ی قدیمی که سعی کرده بودم خفه شون کنم که بیشتر باعث آزارم نشه!!

بچه بودیم من،زی زی،کاوه مسعود کوچولو،هادی مهدی ،حمزه، مرضیه،احمد...همه ی ما بچه بودیم وتو کوچه همسایه ی هم!!زی زی ومر ضیه  با ما بازی نمی کردند.من ،کاوه و حمزه عاشق دوچرخه سواری-اون موقع که فقط ما دوچرخه داشتیم -تو حیاط بزرگ خودمون  بودیم.عاشق گردو بازی با گردو های ما بودیم..عاشق جمع کردن گردوهای درخت ما بودیم عاشق بازی با کارت ماشین های ما بودیم.روزایی که حمزه میومد پیش ما و منو کاوه اگه کسی میومد دنبالش قایمش می کردیم دیرتر بره تا بیشتر تاب بازی کنیم،فوتبال بازی کنیم یا با آتاری قراضه ی دایی بهروز وربریم حتی گاهی شطرنج بازی کنیم.

بچگی ما(یا شاید بچگی من) به دویدن دنبال هم و سنجاقک ها گذشت...رئیس کی بود؟؟همه ی بچه ها وقتی دور هم جمع می شن یه رئیس دارن(شاید زمان بچگی من اینجور بود!)نمی دونم. من یا حمزه؟همیشه سر این دعوا بود.تا وقتی که من هنوز بلندتر و قوی تر بودم رئیس من بودم بماند که رفیق سرکشم زیاد به راه نبود. ما در کنار هم بزرگ می شدیم –و متاسفانه من بزرگ تر می شدم- تا رسید به 10....دعواها کل کل ها ..ما داشتیم دور می شدیم از هم-من داشتم دور می شدم-داشتم جا می موندم!دوستای دیروزم داشتن به خاطر دختر بودنم منو جا می  ذاشتن..ولی من می خواستم دوستشون بمونم..دختر بودن تبدیل به حقیقت تلخ زندگیم شد که پذیرفتنش بدون اشک ها ی یه بچه ی 10 ساله میسر نبود..بدون اینکه کسی درک کنه فقط فوتبال و تفنگ بازی و سنجا قک گیری نیست که با عث میشد دلم بخواد پسر بمونم..من دیگه رئیس نبودم،به یک دلیل ساده:من از گروه تدریجا اخراج شده بودم...نه من دیگه رئیس نمی شدم..رئیس حمزه بود.من تحقیر میشدم..من بدجوری می سوختم..همبازی بچگی من بچه مانده بود و من داشتم بزرگ می شدم و تمام عقد ه های جاه طلبی ام به شکل دیگری بروز می کرد،دعوا،کتک کاری،فحش ،آتش بس....شاید تسلیم!

بچه ایی بودم که داشتم بزرگ می شدم و از بزرگ شدن هراس نداشتم..برای بزرگ شدن عجله داشتم،برای روزی که بتوانم رژ زرشکی بزنم که لبهایم را کوچکتر از آنجه هست نشان می داد و چشمانم را درشت تر می کرد وقیافه ام را شبیه موش...عجله داشتم برای روزی که کفش پاشنه بلند سگک دار بپوشم،لباس دکلته بپوشم،دامن کوتاه بپوشم،عجله داشتم..عجله داشتم و موهایم را شانه نمی کردم!عجله داشتم و پا برهنه یا نهایتا با کتانی پاره ایی دنبال پروانه ها می دویدم،عجله داشتم و با گرمکن ورزشی در تابستان آبتنی می کردم..نمی خواستم با بچه ها فرق داشته باشم..من این بودم..حالا هم که از آرزوهای بچگانه ی بزرگ شدن  خالیم  ،همین طوری ام..

دوست دوران کودکی ام که جای مرا گرفته بود حالا با پول های پدر اطلاعاتی اش حسابی برای خودش کسی شده..چیزی یادش نمی آید شاید از بچگی...

ومن که همیشه  به این 10 سالگی با حسرت نگاه می کنم..بعضی چیزا قابل تغییر نیستن حتی واقعی هم نیستن ...

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 2:28 توسط هلندی سرگردان |

چطور یادم افتاد که می توانم برگردم؟شاید آن لحظه که روی برد بخش لیست درس ها را دیدم وچشمهایم پر از اشک شد ،شاید آن دم که در دخمه ی سبز رنگ 514 داشتم وسایلم را جابجا می کردم و بغضم ترکید تا یادم آمد مانند پادشاهی رانده شده ام...نمی دانم؟!..چطور یادم نمی آید زمانی پزشکی را دوست داشتم و می خواستم بعد کارشناسی ،پزشکی بخوانم؟؟!چطور حالا اینقدر شیفته ی الکترونیک هستم؟!

 

 

برداشت اول

دختر اتاق 502 می آید دم اتاق با یک سینی پر از بسته های زرورق و روبان پیچ نخود و کشمش و با لبخند ی قشنگ که روی لبهای صورتی اش حسابی برق می زند

-اینا چیه؟؟!(وبا خوشحالی یکی از بسته ها را برمی دارم)

-بخت وا کن ِ!پارسال یکی از دوستام نذر کرده بود که بختش وا شد و امسال شوهر کرد!تو هم اگه تا سال بعد شوهر کردی باید نذری بدی..(من با یک بسته زرورق پیچ که بین زمین و هوا نگهش داشتم دارم با دهن باز گوش می دهم)..واسه هم اتاقی هاتم ور دار!!

-ها؟!..نه مرسی همین خوبه..سه تایی با هم می خوریم یکی بیاد هر سه تامونو با هم بگیره...

اینجا خوابگاه بچه های ارشد است!

 

برداشت دوم

تلفن را عصبا نی قطع می کنم!وای از پسربچه هایی که یادشان می رود همراه قد کشیدنشان رشد احساسی هم بکنند!

هم اتاقی ام می گوید:ببین من نمی خوام تو کارت دخالت کنم ها ولی پسر ها همه همین طورن اگه بهشون رو بدی آستر هم می خوان!!

-ای بابا رو چیه!من دیگه انسانی تر از این بلد نیستم رفتار کنم!

-ببین تو باید تکلیفتو مشخص کنی!می خوای اینجا ازدواج کنی یا نه؟

-یعنی چی؟!اینجا؟منظورت چیه؟!!

-شیراز دیگه!

-نه فکر نکنم...

- خب پس دستتو رو کن و بهشون بفهمون خیلی از دوستات پسرن،اگه پسرا ببینن یه دختری پاک نیس نمی آن طرفش!

-

 اینجا خوابگاه بچه های ارشد است!

 

برداشت سوم

صدای آب بود که از بالا میریخت پایین  و بخار که روی کاشی ها می دوید ..شامپو را که ریختم روی موهایم یاد حرف های لیلای 512 افتادم "موهام اینقد قشنگه،مثل موهای شکیرا..(یک رشته از موهایش را پیچاند دور انگشتانش)نمی دونم چرا می آم اینجا این جوری میشه" اینجوری یه چیزی تو مایه های پشم گوسفند اول شهریور است!

کف شامپو دارد از شانه هایم سر می خورد پایین "وای اگه یه کم ورزش کنم هیکلم میشه عینهو نیکول کیدمن..مثلثی(سینه های  افتاده وبزرگش را می دهد بالا )می دونی که الان سینه های درشت مد ِ،یعنی همیشه پرطرفدارها(دستش را می کشد روی باسنش)تو دو ماه پیش خیلی قلنبه بود یه کم که لاغر شدم یه خورده افتاده"(وسریع می گوید بعدش)"نه این که شل باشه ها،نه..خیلی هم سفته"

-خب،خدا رو شکر...

لیلا را طور دیگری به یاد نمی آورم.... ،شامپو را آب از روی موهایم  شست،هنوز چربند!!!

اینجا خوابگاه بچه های ارشد است!

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 23:34 توسط هلندی سرگردان |

خیلی" سقوط" آلبرکامو دوست دارم.از آن کتابهایی است که می توانم چند بار بخوانم واز  شباهت خودم به ژان باتیست کلمانس لذت ببرم.

 

من قانون خودم"انسان مجموعه ایی از عادات است را شکسته ام"..شاید هم فکر کردن به تو عادت من شده..چشمانم اما بیشتر استراحت می کنند..لازم نیست همه جا برای پیدا کردنت سگ دو بزنند

 

همیشه یه مسئله هست که آدم درگیرش بشه ولی مسئله اینه که دلت می خواد رواین برگه امتحان جوابشو بنویسی یا نه؟؟!

خیلی از خوشبختی بدم میاد می دونی چرا؟چون فقط بدبختی می توونه تمومش کنه

ولی بدبختی خیلی بهتره..چون یه  خط پایان خیلی قشنگ داره...هر شب با رویای خوشبختی میخوابی...

 

پیش ترها جدال تنها در ذهنم بود.گروهانم به دو صف روبرو و آماده مبارزه...

ولی هرگز همه در یک صف نبوده اند.بیچاره ها نمی دانند کدام طرف بایستند،هرلحظه به سمتی می دوند اما با هم...نیزه ها،سر نیزه ها در هوا تکان می خورد تفنگ ها در انتظار زایش گلوله اند..اما هیچ دشمنی نیست..

همیشه فرمانده ها فکر می کردند،اینبار سربازان می دانند که چه احمق هایی هستند.

 

وادارم نکن واسه انتخاب سکه بندازم!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 11:5 توسط هلندی سرگردان |

گاهي چاره ايي جزتماشاي فرو رفتن تني زنده در مرداب نيست،برو تخمه هاتو بيار دو تايي تماشا كنيم!! 
+ نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1385ساعت 15:8 توسط هلندی سرگردان |

- چی کار کنم؟

- نمی دونم

- خیلی بد جنسی!

 

در شیرازم،در اتاقی که تا سقف کاشی شده،کاشی های سبز...امپراتوری سبز رنگ من...

اتاق 514 یک اتاق دو نفره است و من شده ام مهمان ناخوانده ی دو تا از سال بالایی ها..و خودم پیشنهاد دادم انباری اتاق را بردارم. خوابگاه ما سالها قبل مهمانخانه بود و هر اتاقی یک سرویس بهداشتی داشت که الان تبدیل به انباری شده...با وجود همه ی معایبی که دارد ولی از اینکه شخصی است خیلی راضیم...

هم اتاقی هایم نماز می خوانند سریال شبکه دو،سه و یک را به نوبت می بینند وبیشتر درس می خوانند.وبه من می گویند گاهی با لبخند و گاهی با خشم"تو چقدر عجیبی"... 

من بی هیچ کوششی در زمانی که می گذرد شریک شده ام ..گذشته و آینده را به هم دوخته ام..به عبث می کوشم گاهی چهره ی دوستی قدیمی را به یاد آورم،یا خاطره های گنگ کودکی که همیشه با من بود...گذشته گاهی مثل اسب ایلخی به جا مانده از گله روی کاشی های  سقف زیر نور مات شبانه  وحشیانه و سر گردان می دود...بی آنکه فرصت رام کردنش را داشته باشم..ونقش بعدی...

انقدر راحت به این چهار دیواری بدون پنجره  خو کرده ام که یادم نمی آید در جای دیگری هم بوده ام...

شاید هم فضای ذهنیم دچار سو ختگی درجه سه شده..

اما...

ترم اولم پر است از واحدهای جبرانی و 8 واحد آناتومی و فیزیولوژی...احساس می کنم در نقطه ی صفر ایستاده ام شاید هم کمتر...دوباره باید شروع کنم در حالیکه هیچ نمی دانم...دلم می خواهد برنامه بنویسم،پردازش تصویر،...تئوری صف مارکوف...ومن دوباره باید انتخاب!!!! کنم

اینجا احساس می کنم غریبه ام.در خانه هم...نمی خواهم اینده را فدای حال کنم...باید این وزنه ها را نادیده بگیرم،باید بفهمم می خواهم دو سال بعد کجا باشم!فارغ التحصیل پرتو پزشکی یا الکترونیک...شاید هم نباید اثر وزنه ها را نادیده بگیرم..اینکه چقدر محیط می تواند به رشد من کمک کند...نمی دانم تحولات درونیم تابع محیط بوده یا نه...جهان بینی ام دچار زلزله شده...

دور بودن از خانه تجربه ی ویژه ی من است،حس می کنم مثل دارویی تلخ برایم  خوب است،بماند که برای دیگران خوب تر است...

دارم خط میخی یاد می گیرم که وقتی رفتم پاسارگاد کتیبه ها را خودم بخوانم...

غروب شیراز خیلی قشنگ است!ورانندگی شیرازی ها خیلی افتضاح ...

هم اتاقی هایم آدم های جدیی هستند و حو صله ی پر حر فی های مرا ندارند...ولی من در راهرو با همه حرف میزنم و کلی دوست آشپز خانه ایی پیدا کردم...

چقدر پراکنده نوشتم...

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 13:6 توسط هلندی سرگردان |

انسان تنها مجموعه ايي از عادت هاست...

نميدونم چرا اين دو سه روز برام هزار سال طول كشيد!! 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 17:41 توسط هلندی سرگردان |