تبليغاتX
هلندی سرگردان

می دونی این روزا چه احساسی دارم؟

احساس یک جا سوئیچی..

به کلیدها آویزونم.

دارم میرم شیراز ،نتونستم تا قبل رفتنم لب تاب بگیرم..

نمی دونم بدون pcباید چه خاکی تو سرم بریزم با این درجه ی اعتیاد،حالا اینترنت هیچی counterوgta  رو چی کار کنم

یه خورده هیجان زده ام واسه همه چیزای جدیدی که تو راهه ;رشته ام،دانشگاهم،خوابگاهم..

فقط مشکل اینجاست که من مدام بین سعدی و حافظ در نوسانم!نمی دونم با مسافرت و"بسیار سفر باید تا پخته شود خامی" می شه به تعالی رسید یا مثل خواجه حافظ تنبل شیرازی "بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین"..

یه کتاب جیبی از رضا براهنی-برخورد نزدیک در نیو یورک-گرفتم تو اتو بوس بخوونم ولی کتابش خیلی نازکه ومنم مدام وسوسه می شم برم بخونمش ..از بی کتابی عظیمی رنج می برم!

یک آرزوی خیلی بزرگ که برآوردنش زیاد سخت نیست..ببین خدا من دارم  بهت فرصت می دم، بیا خودتو نشون بده!!!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 1:39 توسط هلندی سرگردان |

ترسم تنها از نادانی نیست

می ترسم دانایی فریبی بیش نباشد...

می ترسم!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 1:28 توسط هلندی سرگردان |

خیره شده ام به رقصت...

یک،دو...یک،دو...نه هیچ نظمی نیست می دانم قرار نیست منظم برقصی یا حتی موزون!!

شعله های رقص تو...

اگر نرقصی ، نیستی...ولی این، تنها با صدای باد رقصیدنت مرا دچار شک می کند.

خصمانه نگاهت می کنم ...این دست افشانی جنون آمیز مرا به وسوسه می اندازد.

می خواهم که نباشی ،نرقصی....اینطور بیخیال وسرخوش مقابل نگاه حسودم نرقصی...

زیر این صخره ی سرد و آسمان تاریک تنها  رقص توروشن و  گرمم می کند اما..

با آخرین ذخیره ی آبم رقصت را خفه می کنم..با ناله ی تری تسلیم می شوی...دود سفیدی به سرعت بر میخیزد و در سیاهی شب گم می شود،تاریکی مطلق..

قبل اینکه چشمانم به تاریکی  عادت کند پلک های روشنی گشوده می شود..ده ها جفت چشم براق و وحشی..و تو که داری در نگاه گرسنه شان رقص کنان نزدیک می شوی..

....

در دور دست ها زوزه ایی  دارد انگار گله ی گرگ ها را به ضیافتی شبانه دعوت می کند...می توانی حسابی برقصی!!

                               Fire

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 1:26 توسط هلندی سرگردان |

                                          اوریانا فالاچی

شارون ،قذافی،..را با اوریانا فالاچی شناختم!!و خمینی را با نگاهی ناشناخته تر...

فالاچی،نویسنده ی محبوب و جنجالی 14 سالگی ام..که مرا شیفتیه ی خبرنگاری کرد!و شیفتیه ی جسارت و نکته سنجی اش...وسوسه ی فالاچی شدن مثل خیلی دیگر از جاه طلبی هایم ،شعله ور نشده خاموش شد  اما نگاه  تیز بین او هیچ وقت فراموشم نشدو قهرمان ذهن کودکانه ام  ماند...

 اگر اشتباه نکرده باشم اخرین اثرش هم یک کتاب درباره ی  مسلمان ها بود که بیشتر لحن توهین آمیزی داشت و مسلمان ها را به موش های کثیفی که سریع زاد و ولد می کنند تشبیه کرده بود! !!قهرمانم ساده سقوط کرد!

جدای از عقایدش،همواره تحسینش کرده ام!و البته از مرگش متاسف...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 7:41 توسط هلندی سرگردان |

واسه خرگوش سخته لاک پشت بشه،حتی اگه بدونه لاک پشت نهایتا برنده ی ماجراست

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 19:36 توسط هلندی سرگردان |

اگه نمی تونی شیر باشی روباه باش!!

نمی تونی؟....به جهنم!!

نه هیچ خبری نیست،تو عاقلتری.... به جنین مرده  ام نمی گویی نورسیده!!..عاقلتری که به من امید نمی دهی!!

نا امیدانه امیدوارم!

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 3:4 توسط هلندی سرگردان |

در یک جاده لغزنده وقتی افسار زندگیت دست خودت است،چقدر همه چیز لذت بخش می شود...امروز این جوری بود،از همان لحظه ی اول فهمیدم که فقط با ید تصمیم بگیرم

دارم آماده می شوم که بروم شیرگاه،به مادربزرگ فقیدم سر بزنم! این سر مزار رفتن یه جور بت پرستی است ولی هنوز هیچ راهی برای کنار آمدن با این فقدان پیدا نکردم..به بت پرستیم ادامه می دهم.دیشب خواب ننا را دیدم .باید بروم اخبار جدید را برایش تعریف کنم..حیف..مرگ را نمی فهمم!

سوار تاکسی که می شوم کلی ضربان قلبم می رود بالا!دفترم را باز می کنم و خرچنگ قورباغه گوشه اش می نویسم"خب..هیچی!شاید راه بهتری باشد،نمی دونم چرا اینقد استرس دارم.."دفترم را  می بندم ،کمر بندم را هم !

می دانم...به خوبی می دانم که قرار است اتفاقی بیفتد که انتخابش با من است!

تنها نکته تاسف آور آهنگ مزخرفیست که راننده گذاشته!انتخاب را کمی مشکل می کند...

..این ماشن،...نه،بعدی شاید..نه از منظره ی تصادفش خوشم نمی آید یاد خواب دیشبم می افتم..نمی دانم با ننا ماندم یا نه..در واقع این نکته می تواند کلید چرخشم باشد!..اشتباه نکن خرافاتی نیستم...دارم تمام جملاتی را که تا چند ساعت قبل به خانواده می گفتم مرور می کنم..حرف های بی منظورم عجیب هدف دار می شود!!...که من با ننا ماندم یا نه؟دارم فکر می کنم...آریا ی جلویی نمی تواند ماشینش را کنترل کند اول می گیرد به راست ...نمی تواند..می گیرد به چپ..سر می خورد ..یک بار دور خودش می گردد و می خورد به نرده های حد واسط جاده..ماشین ما هم تعادلش از دست می رود اول به چپ بعد به راست..من کمربند بسته ام!از ابوالفضل هم کار ساز تر است!!!

ماشین ما حالا دارد سر می خورد..باید تصمیمم را بگیرم...راننده فرمان را تا آنجا که می تواند به راست می گیرد ..و می کوبد به یک تپه ی کوچک..من سال ها این قسمتش را تمرین کردم..از موتور دود سفید رنگی بلند می شود..سریع می آیم بیرون ودر یک چاله ی پر از آب ..تا زانو هایم خیس و گلی است!فکر می کنم خونسردم..تمام عکس هایم تار می شود از بس دستم لرزید...

2 متر دورتر از تپه ،یک رودخانه ی کوچک با پل شکسته است..پیرمرد فضولی آستینم را می کشد ومی برد سر پل.."دیروز 2 تا جنازه کشیدیم بیرون ،برو صدقه بده که سالمی.. "

می دانم که تمام شد.

می ترسم  ماشینی هر لحظه ماشینی کنترلش را از دست دهد وبیاید طرف من!!

یک ماشین دارد می آید طرف من...قبل تصادف با من می ایستد... دوست  عزیز دوران کودکی ام!

..

روی سنگ سیاهی نشته ام کنار گور مادر بزرگم....می دانم نمی فهمم!می دانم مرگ را نمی فهمم...می لرزم ازاین احساس طرد شدگی، ترس،نادانی،...و سرما!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 23:36 توسط هلندی سرگردان |

یه سوال منو خیلی کلافه می کنه:

 چرا کارایی که باید فردا انجام بدم همه اش هیجان انگیز و درخشان و موفقیت آمیزه...

 ولی کارای دیروزم مزخرف و خسته کننده و احمقانه ..   

عصر چهارشنبه است دارم در خیابان گلی و خیس برای خودم قدم میزنم!دارم ازکنار یک دکه ی روز نامه فروشی رد می شوم!

-بخرم؟.

-.روزنامه ی صبحوکه  عصر نمی خرن!

-حالا..

-نه،ولش همه اش تکراریه.

-.بابا این دو روز مسافرت  نرسیدم بخونم

-خب بخر!

-....!

-د چرا نخریدی؟گذشتیم!

-اینجا ندارن!

-از کجا میدونی؟

-بابا ول کن تو هم!اصلا نمی خرم!

....

-یه شرق!

- نیومده  امروز..

-اهان...خب یه ..یه...هیچی!!

 

 

تا حالا بهت گفتم چقد ازت متنفرم،از تو و اون پلاک سفید وزردت...نه، نگفتم!!                                                                    

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 12:4 توسط هلندی سرگردان |

از این لحظه های لال متنفرم،لحظه های زبان بسته..زبان بسته مثل گاو "حسنک کجایی"!

ازسرمای مطبو عی که جاریست روی تخت مچاله شد ه ام ودارم از قاب پنجره به خاکستری انبوه ابرها که با سرعت از برابر چشمانم می گذرند نگاه می کنم....فکر کنم اسمش حظ روحانیست

از شیراز تا تهران مدام به ساعت نگاه می کردم،از تهران تا شمال مدام اسم شهرها را میشمردم...عجب جاده ایی داشت این مسیر تهران-شیراز...هر وقت از شب که چشمم را باز می کردم انگار همان جای قبلی بودم،یه چیزی تو مایه های همان جاده ی جاودانگی...

مثل همیشه وقتی به کلیت یه کاری فکر می کنم کلی در جا میزنم...الان هم دارم به وبلاگ نویسی فکر می کنم،مثل همیشه یه جای کار بد جوری می لنگد..

خیلی شرمند ه ام که این قدر زود برگشتم!خیلی سعی کردم کارم یه کم طول بکشه ها ولی نشد..مرسی دکتر،واسه بدر قه ات... خیلی غافلگیر شدم!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 15:38 توسط هلندی سرگردان |

خواب دیدم یک هیولای دریایی بزرگ به شهر -تکراری خواب هایم -حمله می کند.خیلی بزرگ و وحشی بود . من  ودوستم سعی داشتیم هیولا را از شهر دور کنیم یا یه طوری خودمان را نجات دهیم،دقیقا نمی دانم کدام؟دوستم مواظب من نبود...خیلی از من قوی تر بود مرا جا می گذاشت و به این فکر نمی کرد که هیولا ممکن است مرا ببلعد..هیولای دریایی داشت تمام شهر پر از آب می کرد(نمی دونم چطوری ولی تو خواب منطقی بود) تا به راحتی بتواند عبور ومرور کند!من ولی نگران دوستم بودم..نا خواسته سر از یک عروسی درآوردم کسی آنجا شرایط را نمی فهمید و درک نمی کرد که هیولا هر لحظه ممکن است به آنها حمله کند ..دنبال راه فرار می گشتم ولی آن خانه ی قدیمی و کوچک ناگهان تودرتو شد ومن رفتم و رفتم و سر از یک خانه ی خیلی شاد و قشنگ- وتکراری دیگر-در آوردم ایستادم و از خانه عکس گرفتم و به این فکر کردم که دوستم مرا دوست نداشت....این دنیا دیگر هیولا نداشت
+ نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 13:46 توسط هلندی سرگردان |

درخت های مسیر دانشگاه این چند روز اخیر خیلی تغییر کرده اند..به سمت عریانی..و وقتی از کنارشان می گذری زیر یایت کلی برگ خش خش که نه،شرخ شرخ می کنند مثل صدای چیپسی ترد لای دندان..برگ های قهوه ایی در هم پیچیده...پاییز...مطلقا نه......خورشید مرداد ماه هنوز دارد حکومت می کند ، مهر نزدیک است. برگ ها  از حرارت سوختند واز خشکی مچاله شده اند....

احساس عجیبی دارم.با وجود اینکه که کلی کار عقب افتاده اصلا نگران نیستم!هیچ عجله ایی هم برای انجامشان ندارم...ولی نمی دانم چرا هیچ چیز نمی تواند نگرانم کند..

احساسم مثل زمانیست که برای امتحان آماده ام  ولی معلمم یادش می رود امتحان بگیرد!!شاید هم آماده نبودم ولی نمی دانم چرا هیجان زده نشده ام..

.پروژه ام ،پروژه ایی که قرار بود با آن جهان را متحول کنم!!!!عملا کامل نشده و اصلا قابل ارائه به استاد نیست و من باید تمام هنرم را در مجاب کردن دکتر میار به کار ببرم تا برای پروژهام نمره ایی غیر از 10 رد کند....و علاوه بر آن نامه ی پایان کارآموزیم را هنوز نگرفته ام ونمره ی آن هم رد نشده..نکته مهمتر هم اینجاست که باید همه ی این اتفاق ها یکشنبه بیفتد تا من نامه فارغ التحصیلی موقتم را برای ثبت نام،در دست داشته باشم...

اصلا نگران نیستم!

زمانی  از آینده می ترسیدم !"از اینکه بعد این 4 سال که من میشوم مهندس برق حرفی آیا برای گفتن دارم؟؟تا کی  می توانم خودم را گول بزنم و دنبال مدرک ارشد و دکترا سگ دو بزنم!..."و ذهنم صحنه ی جدال در گیر های بی نتیجه!حالا اما آتش بس عجیبی برقرار است!باد میوزد واز میدان مرده جنگ می گذرد!

روزهایی بود که هیجان زندگیم بیشتر از این روزها بود..یک روز گرم تابستانی که  من سطل به دست می رفتم از آب جوی کنار خانه نمونه برداری می کردم!از سرعت و شدت جریان آب!یک روز خنک پاییزی که که ته باغ با صدای بلند فریدون مشیری می خواندم،یک روز سرد و برفی  زمستانی که با بجه ها قلعه و آدم برفی درست می کردیم،یک روز شاد بهاری که صمغ درختان را می چشیدم، به بوی گل و نان محلی و زمین  فکر می کردم...روز های بلندی که فقط کتاب می خواندم و شب های درازی که به صدای تکراری باد زیر گوش برگ ها گوش می دادم...و بیصبرانه منتظر آینده بودم...

یه جایی از بهرام بیضایی یه جمله ایی خوندم "آدم کوته بین فقط دورها رو نمی بینه ولی آدم دور اندیشی که جلوی پاشو نمی بینه ممکنه بخوره زمین"البته نه دقیقا با این کلمه ها..

با همه ی این ها آینده را دوست دارم...

 به زیتون:کاش می تونستی قیافه مو وقت خوندن پست جدیدت ببینی....

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 19:39 توسط هلندی سرگردان |

نمی دانم کی آشتی می کنند؟؟ لکنت آسمان کلافه ام کرده!!دهان زمین هم برای گشوده شدن به آشتی بدجور ترک خورده!در انتظار دستان بلندی هستم که آسمان را به زمین می دوزد!

سلام خانواده ی ابرها!

دلم باران تند تابستانی نمی خو اهد!باران ملایم پاییزی می خواهم،قبل از عزیمتم!

 لطفا!!! 

                                                                                 ژان کریستف

                                                                                            

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 0:55 توسط هلندی سرگردان |

 

دارم از تهران حرکت می کنم به سمت شمال،جایم درست پشت راننده است طوری که اگر دستم را  دراز کنم می خورد به کله کچلش!اقای راننده سه کمک دارد:علی ،هرمزوحیدر!صندلی اول اتوبوس فضای میز مانندی دارد!دستم را گذاشته ام زیر چانه ام ودارم پیروز مندانه لبخند میزنم:"این با ر دیگر دستت را بهم  زده ام،مچت را وقت تقلب گرفتم!روی دستت خواندم و منفی خوردم؛خواندی وشلم شدم!اینبار اما دستت را خوانداه م قبول !خیلی به 1 به نفع توست!ولی تو که بهتر از بوفون دروازه بانی می کردی!حالا باید دوباره دستتو بچینی!من  چشم از بر نمی دارم!می دونی که چقد تو بازی جدیم.."....

آهو خانوم ماله منه  نکنه کسی نیگاش کنه

خدایا رحم کن این دیگه چیه!آقای راننده هم داره بشکن و بالا بنداز همنوایی می کنه!

آقای راننده :هرمز گوشیم زنگ می زنه نه!کجاس؟

هرمز:زیر پاته اوستا !

اقای راننده  فرمان را با یک دستش نگه می دارد وشیرجه می رود پایین!

جشمانم  گرد شده...

حیدر:اوستا درو چرا باز گذاشتی؟

آقای راننده :بزار یه هوایی عوض شه!

حیدر:یخ زدیم اوسسا

حیدر بلند می شود تا  کلید خودکار در را فشار دهد

جمعه شبی کجا بودی با کی بودی ...

آقای راننده:بشین سر جات!به جون ناموسم یه لقد می زنم تو تخت سینهات پرت شی پایین ،مثه سک! سقط شی!!!

چقد جالب فکر می کردم این کارکتورهای اغراق شده فقط مال فیلما ست!راننده های کچل وسبیل کلفتو شکم گنده؛ این یکی فقط اون خال آبگوشتی معروفو نداره!

جاده در مسیر رفت به تهران  حسابی شلوغ است !چند تا ماشین بزور خودشان را میاندازند تو لاین ما !

آقای راننده هم که انگار دارد need for speedII   بازی می کند!نه تنها به راست نمی کشد به چپ هم میرود"بزار یه گوشمالی حسابی بهشون بدم"...

همه ی مسافران دارند قرآن می خوانند و فوت می کنن دور خودشان!!آفای راننده حالا سرعتش شیرین بالا ی 80 است!

هرمز:آقا یه کم آرومتر !!!چیه میری شاخ به شاخ می شی با ماشینا

آقای راننده :حالا تو نمی خواد به حاجیت یاد بدی جوجه!

حیدر:امشب مثه این که دلت حرف می خواد اوسسا

آقای راننده:!بشین سرجات بابا!

آهنگ ابتدای مرغ سحر

دمت گرم، این اجرای شجریان را خیلی دوست دارم..ای باباnext  کرد که!!

 

آهنگ ابتدای شد خزان

منتظرم اینم next کنه!!نکرده هنوز...واستا شروع کنه الان next می کنه!

شد خزان گلشن آشنایی

و صدای استاد بنان در صدای نکره آقای راننده گم می شود!!بعد از آن همنوایی ها...!چه بگویم!ولی فکر نکنم دیگه وقتی میریم کوه من پیشنهاد خوندن این آهنگو بدم

دریغ ودرد از عمرم

 واااااااای اینجا هارو چقد با سوز می خونه!!

...

آهنگ ابتدای عاشقم من

بابا این کاره.. next کرد!خوبه، بد عادت نمی شیم..

واسه من گل  نفرست ،دیگه دوست ندارم

این کامیونه چرا اینقد نزدیکه!!!می پرم زیر صندلی!بابا من اگه چیزی نمی گم برا اینه که هیجانو دوست دارم!شما ها چرا چیزی نمیگین!!

زنده ام!

آقای راننده :دس فرمونو حال کردی!!!

....

افتادیم تو ترافیک!دیگه خبری از شیرین کاری های آقای راننده نیست!مسافرها مثل فیلم های ژاپنی نشسته اند زل زده اند به همدیگر!!!پلک هم نمی زنن !

راننده یک ریز غر می زند!من که جلو نشسته ام گاهی فحش های نا جوری می شنوم!

اگه از مرگ باورها از آدم ها دلم سرده

برای سوخت گیری!!در پمپ بنزین توقف کرد ه ایم!هرمز با یک نیمه  سیگار روشن گوشه ی لبش دارد بنزین می زند!تا حالا فکر می کردم: استعمال دخانیت اکیدا ممنوع

هرمز که می نشنید آقای راننده محکم می زند تو سرش:

من بیس ساله تو این جاده راننده ام یه بار لب به سیگار نزدم!حالا تو بچه دیروز واسه من سیگاری شدی؟..

حیدر:خب اشتباه کردی نشدی!به هرمز چی کار داری؟؟ حالا خوبه همه می دونن  از ترس زنت نمی کشی...

آقای راننده با یک دستش یقه ی حیدر  می گیرد:تخم سک،....،...،...درباره ی ناموس من حر ف می زنی؟؟!

علی:بابا صلوات بفرستین!

مسافرا:اللهم.....

امشب می خوام مست بشم عاشق یک دست بشم

قبل اینکه آقای راننده مست هم شود رسیدیم به کمربندی!نمی دانم چرا تا خانه را دویدم!!!!!

 

پی نوشت:خزان عشق از خوانده های جواد بدیع زاده است،مرسی سامان جان به خاطر تذکرت!

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 2:49 توسط هلندی سرگردان |

من سنگینی سایه ی سکوت را روی  شانه های نحیف شنوایی ام دیدم!

آنقدر بعید که نفهمیدم آن که چیزی پرسید منتظر جواب من نبود

 منتظر سوالم بود.....                       

 

صدا که همیشه هست اگر هم نباشد  زمزمه ی گنگ دور دست ها در تقدس تنهایی ادامه دارد!!واژه های تکراری در انتهای صف خواب تولد می بینند،وقتی برمی خیزند به انتهای صف باز گشته اند!از این کلمات دیگر مفهومی زاده نخواهد شد!پیامبران به انتها رسیدند!الفبا شکست خورد...

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 1:14 توسط هلندی سرگردان |

به طواف چشم ما جز حشرات موذی نمی آیند!

باز شکر خدا،عشقش افلا طونی بود!

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 23:11 توسط هلندی سرگردان |

تمام زندگیت را خط خطی کرده اند وداده اند دستت و گفتند"رنگش کن!از خط بیرون نزن!ببینم چه طرحی می زنی!!!!

به همین آسانی....

رنگ ها در حضور این خطوط عریض کور شده اند!دستانت اما بازیگوش است! بیرون زده ای...گیرم که پنهانی ،گریزی نیست اما !حالا هم باید تاوان بدهی!

می خواهم سرنوشتم را دور بزنم.نمی گذارم  اتفاق مرا به جایی براند..دوباره افتاده ام در سیاهچاله ی جبر و اختیار...
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 11:26 توسط هلندی سرگردان |

 قرن  ها قبل..

ذهن زمین فاجعه ی انقراض دایناسور ها را از یاد برده بود...

مصیبتی عظیم اما در راه بود:انسان

انسان کشاورز، انسان شکارچی، انسان صنعتگر.... انسان مالک...

نمی دانم چرا وقتی از چیزی می گریزی ناگهان سر از آغوشش در میاوری!!

همیشه با این احساس تملکم جنگیده ام!اما انگار زیاد موفق نبودم.نمی دانم چرا به بعضی چیزها انقدر حساسم!به اتاقم،به تختم،به میزم..

وسواس مالکیت شاید...

دوست ندارم وقتی نیستم کسی وارد اتاقم شود

دوست ندارم کسی  چیزی از اتاقم بردارد اگر اصرار بر اجازه گرفتن می کنم برای این است که بگویم"نه نمی تونی برداری".

شاید چون زورم به همه ی دنیا نمی رسد  حمکرانی مستبدانه ی خودم را به اتاقم محدود کرده ام!

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 11:17 توسط هلندی سرگردان |

 

هزاران هزار قاصدک  سرگردان....

خبر های خوب دنیا خیلی وقت است ته کشیده!منتظران هم در بندند...قاصدک ها حوصله شان سرآمده بود...

هزاران هزارقاصدک فراری بی حوصله...

 

کف اتاق پر از خرده های شیشه و دانه های گندم است. که در نور شیری رنگ صبح می درخشند..

کار من است!دیشب که عصبانی بودم لیوان ها ی پر از دانه های گندم ،گل های صحرایی ،سنگ های فسیلی ...را شکستم!تنها عصبانی بودم..

خورشید صبحگاهی سمج نمی گذارد بخوابم!بساطش را مستقیما روی چشم های خواب زده ی من پهن کرده!به زور خودم را از تخت می کنم!!!پاهایم که به زمین می رسد ...

تنبیه شده ام!

نشسته ام و دارم بازی نور را روی خرده شیشه های خونی نگاه می کنم !به پای زخمی ام یک جوانه گندم چسبیده...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 0:56 توسط هلندی سرگردان |

به من گفته بودند بایددنبالش بگردم...علاوه بر این خودم هم به این اکسیر جاودانگی احتیاج داشتم ولی اگر نمی گفتند شاید نمی رفتم دنبالش...همیشه چند تا دست لازم است تا مرا هل بدهند جلو..ومن تنها یک آدرس از آن مکان داشتم که خودش به تنهایی نیمی از مشکلاتم را کم می کردد فقط می ماند پیدا کردنش...باید می گشتم دنبال آدرسی با پلاک .26B495..

غروب یک روز ابری که انگار در فضا خاکستر پراکندند به شهر رسیدم....

از اولین خانه....نه،این نیست...خانه ی سی ویکم...خانه ی نهصدوپنجم...خانه ی سیصد هزارو بیست و چهارم....

نه،نیست...خسته شده ام.

.ماه رو به پایان است..

.نا امید شده ام....

.....

ولی یک خانه با این پلاک:""26B495 "...می روم عقب،دوباره نگاه می کنم ..یک خانه ی دیگر با همین شماره..می روم جلوتر...همه ی خانه ها با این شماره...به سمت در می روم..نه باز نمی شود..هیچ دری مطلقا باز نمی شود،می هراسم..برمی گردم..روبرویم خیابان طویلی است وخانه هایی با پلاک کذایی!!!در هزار توی جاودانگی  گرفتار شده ام.

اینجا گرسنه ام نمی شود،اصلا خسته نمی شوم..گاهی حتی به نفس کشیدنم شک می کنم..به اینکه برای تنفس به هوا نیاز دارم.....فقط راه می روم..خانه ها همه مثل هم با یک شماره..کوچه ها مثل هم...خیابان ها..همه مثل هم انگار از پیمانه ی واحدی تکثیر شدند..و بی پایان..فقط راه می روم..شاید هم راه نمی روم..نمی دانم از کجا باید بفهمم اصلا حرکت کرده ام یا نه.....

....

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 0:54 توسط هلندی سرگردان |

اتفاق مثل لیسیدن بستنی قیفی در ظهر داغ تابستان است اگر به استقبالش نروی دستت را نوچ می کند....

یادم می رود وقتی به طبیعت اعلان جنگ می دهم اوضاع بهتر از این نمی شود!

مرا حسابی مسخره کرده!

با این همه نمی دانم علامت است یا دهن کجی؟؟

نتایج ارشد آمده ومن تمام معادلاتم بهم خورده...

مهندسی هسته ای دانشگاه شیراز...

مهندسی هسته ای...بعد از ژانگولر بازی های رئیس جمهور فقط مانده بود تا رشته ی ارشدم بشود مهندسی هسته ای...یاد روز امتحان مهندسی هسته ای می افتم..یک روز قبل از امتحان برق بود.بچه ها تصمیم نداشتند امتحان رشته ی دوم را بدهند من اما مصمم بودم!نمی دانم چرا؟

و یادم رفت کارتم را بردارم و یک ساعت دیر نشستم سر جلسه...همه ی این ها برای این بود که با استرس قبل امتحانم –امتحان اصلیم-مقابله کنم.

من دیگر دانشجوی electronic نیستم!این چیزیست که مرا رنج می دهد.electronic را دوست دارم چون منطقی است!

شاید دارم سخت می گیرم..

نمی دانم!مشکل همین جاست!فیزیک مرا عصبی می کند نمی خواهم بیشتر از این خودم را در پارادوکس ها درگیر کنم!از آموختن می ترسم...علوم ریاضی می خواهم!علوم منطقی نه فلسفی...

منطق می خواهم،قانون...نه استثنا های کلافه کننده..تجربه نمی خواهم..علوم تجربی نمی خواهم...

مهندسی هسته ای دانشگاه شیراز...

شیراز....چقدر دور!

اینرا کسی دارد می گوید که ادعای استقلالش گوش فلک را کر می کند...

نمی دانم چرا شیراز قبول شدم نه شبانه امیرکبیر یا علم وصنعت !چرا مهندسی هسته ای ونه الکترونیک یا مخابرات !نمی دانم...

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 18:18 توسط هلندی سرگردان |

می گذرد...

روز ها، آسان مانند ورق خوردن دفتر مشق کودکی شاد و بازیگوش  می گذرد

روزهای داغ  تابستانی که سرشار از بی حوصلگی و نادانی و... است،می گذرد

نمی دانم در شکیبایی خورشید جه رازیست که هرروز  بی هیچ استثنایی طلوع می کند

امروز دوبار در تاریکی پایم خورد به میز وسط هال که خیلی سنگنین است.بار اول نشستم و کلی به خودم خندیدم.بار دوم که پایم حسابی قرمز و خون آلود شد نشستم و به خودم بدو بیراه گفتم نکته اینجاست که برای بار دوم نمی خواهم به دیوار بخورم.

حرفی که از اعتراف به آن می ترسم آن است که نمی توانم فقدان !!!ننا را بفهممم...صورتش می آید جلوی  چشمم وصدایش و من چشمانم پر از اشک می شود و اگر تنها باشم سرازیر می شود...چرا؟چرا برای من عادی نمی شود.زی زی می گوید "من هم گاهی یاد ننا می افتم ولی حا ضر نیستم آرامش الان را با آن موقع عوض کنم"..چرا؟چرا برای من...

روز های نبودن است..تنها،نبودنها..نبودن ننا،نبودن تو،نبودن من،زنده نبودن من....

احساس  مسخره ایی دارم!

احساس کسی که از طبقه ی n ام یک ساختمان پریده پایین وانقدر سقوطش طولانی شده که یادش رفته در حال سقوط است ودارد درباره ی آینده خیال بافی می کند..

همواره می پرسم چه باید کرد؟چه درست است وچه نه؟!اصلا حق اینرا دارم که مدام از خودم بپرسم یا نه؟؟!به قضاوت که نه،به بررسی رفتارها بنشینم؟!این حق را دارم ؟..راه را گم کرده ام ...می دانم..می دانم وهمین قدر که میدانم یعنی می توانم ....

کشتزارها  درو شده اند...وقت آتش زدن کاه هاست..

      dero

 

       

+ نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 1:34 توسط هلندی سرگردان |