ماجرا از روزی شروع شد که روی شیشه ی عینکم یک خط بلند افتاد!یک خط بلند و عمودی...شاید کمی مایل!
روز های اول خیلی آزار دهنده بود دنیا را با این خط دیدن...کم کم ولی عادت کردم و بعدها به این گونه دیدن وابسته شدم !از داستان جلو زدم...داشتم می گفتم به دیدن دنیا با یک خط عمود-شاید مایل-عادت کردم!عادت کردم و دیدم درخت ها کج روییدند... خانه ها کج بنا شدند...آدم ها کج راه می روند..من به چشمان خود دیدم!
و در این رنج زیستم، که چرا هرگز هیچ خطی موازی نگاه خط دار من نشد....

دارم فکر می کنم چقدر باید راه بروم،چقدر تا به نوک قله برسم...آفتاب داغ و بیرحم می تابد!من دارم تنها در یک دشت بی درخت راه می روم و منظره ی یک قله ی هندسی روبرویم است.هیچ آهنگی یادم نمی آید که برای فرار از دلزدگی بخوانم،احساس تشتگی هم میکنم..بله خسته ام!اصلا هم از اعتراف به خستگی واهمه ندارم...
- از وقتی قوزک پای چپم ضرب دیده کند شده ام..
- (پوزخند)یه بهونه ی جدید دیگه!
- (اخم)بهونه چیه...خودت که بودی لحظه ضربه خوردن !تازه صدای جابجا شدن استخونامم شنیدی
- بابا اون که 2 ماه پیش بود..
- باشه ولی همه میدونن قوزک پا دیر خوب میشه
- خیله خب حالا ...تو هم با این بهونه هات...چقد دیگه تا قله مونده؟
- من از کجا بدونم؟!منم مثه تو اوولین بار میام اینورا..لعنعتی اولش چقدر فتحش آسون میومد..
- آره عین حکایت عشق و علاقه ی شدیدت به آموختن(لبخند شیطانی)
- تیکه میندازی؟..
- دیوونه تیکه چیه؟!؟حساس...
- باشه تو هم مسخره کن ولی به نظر من نمره هیچیو ثابت نمی کنه..
- (خنده)کی اصلا از نمره حرف زد..دیدی خودتم درگیر نمره ایی
- (احساس رو دست خوردن)من هنوزم عاشق یاد گرفتنم..فقط این روزا یه کمی کم حوصله شدم
- چرا نمی گی این سال ها؟
- واسه اینکه بفههم چقدر فضولی!!
- الان فهمیدی؟
- (عصبانی)آره!خیلی!چیو می خوای ثابت کنی؟
- هیچی؟تو چرا اینقد دوس داری با همه دست به یقه شی؟!من که چیزی نگفتم!حالام این قیافه ی بغض آلودو به خودت نگیر..
- نه مهم نیس!این نیش و کنا یه ها دیگه برام عادی شده!!شاید حق با تو باشه!می دونی اینقد احساس ناتوانی می کنم که توان سرزنش خودمم ندارم...
- این حرفا رو می گی که بگم "نه اینجوری نیست!تو خیلی انرژیکی!همه کار ازت بر می آد.."
- نه جدی احساس حماقت می کنم..
- چه ربطی به ناتوانی داره این احساس حماقتت؟
- از ناتوانیم..از احساس ناتوانیم احساس حماقت میکنم
- نمی خواد با کلمه ها مار پله بازی کنی!فعلا مواظب سنگ زیر پات باش!همیشه که من همرات نیستم..یه روز میاد که منم پیشت نباشم..
- (خصمانه)منم بی صبرانه منتظر همون روزم...
- بسه دیگه،شما دو تا دیوونه نمی خواین تمومش کنید
- بابا تقصیر من چیه؟این هی گیر داده ول نمی کنه!فقط بلد متلک بارم کنه..
- بده مواظبت بودم از زو صخره پرت نشی؟؟!
- ترجیح میدادم از رو صخره پرت شم تا...
چقدر همه چی کوچیک به نظر میرسه!از هیچی به اندازه ی این کار لذت نمی برم که واستم روی ستیغ کوه وبه صدای باد گوش بدم!
- باز شروع شد!
- از زخم زبون زدن که بهتره.
ایستاده ام روی قله ایی که فتحش از پای کوه آسان می آمد در میانه ی راه دشوار و دست نیافتنی و در پایان ،در جایی که من ایستاده ام کاری ناچیز و آسان...آسان تر از پای کوه..
- شاید..آسان
- آسان چیه!منظورت آسونه دیگه...
- شما دو تا وقتی بهانه ندارین برا گیر دادن به هم چقد خنده دار به نظر میاین !
خوب،بد،زشت....
من زشت داستانم!نه خداوند از خلق من به خود افتخار کرد ونه به غلط کردن افتاد!
خداوند مرا پس انداخت!
نمی دانم زندگی سایه وارم جه مفهومی می تواند داشته باشد!عصبانیم برای نفهمیدن این مفهوم!احساس نادانی می کنم ای کاش می توانستم مثل پرنده ها پرواز کنم،دقیقا مثل پرنده ها....از بالا نگاه کردن به زمین خیلی از مشکلات را حل می کند!
آخر هفته رفتم ییلاق!کوهستان...ومن چقدر عذاب می کشم وقتی می بینم کوهستان پر است آدم هایی که پولشان نرسید کنار دریا ی شمال ویلا بخرند و به اینجا هجوم آوردند به اینجا به خاطرات کودکی ام....
اگر چه هنوز ارتفاعات هنوز بکر است..امیدوارم بماند!
در سرزمینی که می توان نشست وبا حوصله طلوع ماه را نگریست وآسمانی که زیر نور ستارگان گم شده و درخت هایی که به اندازه یک جنگل سبزند... و زمین مقدسی که می توانی در آغوش مادرانه اش به ابرهای پنبه ایی نگاه کنی...شیب تند کوه های به هم پیوسته و صدای خرس ها و گرگ ها که بوی انسان را پی می گیرند...

گاهی از این که این همه دست وپا چلفتی ام حسابی شاکی می شوم!یک نمونه اش امروز که مامانی بهم زنگ زد و گفت وقت برگشتن از کار آموزی میوه بخرم!منم مثل آدم آهنی های برنامه ریزی شده از اولین مغازه میوه فروشی4-3کیلو میوه خریدم!نکته اینجا بود که شهر کارآموزیم با شهر محل زندگیم فرق داره((:تازه میوه فروش هم کلی گرون فروش بود...
دلم یه کتاب خوب می خواد این روزا فیلم زیاد دیدم با خیلیاشون اصلا حال نکرد م ولی u turn با بازی sean penn قشنگ بود!و lover که از رو کتاب مارگریت دوراس ساختن جالبه،فکر نمی کردم کتابش قابلیت فیلم شدن داشته باشه!اگر چه با دقت ندیدم ولی فیلم خوش ساختی به نظرم اومد.
راستی من می خوام همین روزا برم "دزد گردنه"یعنی گردنه ی دزد ها!!!!
قدیما که از شمال می خواستن برن تهران باید از این گردنه عبور میکردند که محل کمین راهزن ها بود!راهزن ها که قریب به 700 نفر بودن با تمام غنائم شون توی یه غاری همون اطراف اختفا می کردن!ولی یه شب بعد ریزش کوه غار نشست می کنه و همه همون جا خاک می شن!ظاهرا تا حدود 10 متر از غار و می شه سینه خیز رفت! از یه تونلی که پر از اسکلت انسان!احتمالان اونایی که به ورودی غار نزدیک تر بودن وداشتن به بیرون می دویدند....یه خورده هیجان انگیز شد ولی این عین شنیده هامه تازه از جزئیاتی که به نظرم خیال پردازی اهالی اومد صرف نظر کردم!!یاد رویای بچگی ام می افتم!پیدا کردن گنج!تخم دایناسوری که هنوز زنده است!ماشین زمان!چراغ آرزو ها...
اگر بخوام صادق تر بنویسم نمی شه گفت رویای بچگی ها!آخرین باری که از این خوابا دیدم ماه پیش بود!!!
برای داشتنت دارم خودم را از دست می دهم!!
پروژه ام کمی جلو رفت و این خیلی خوشحال کننده بود!دلم می خواهد می توانستم مثل سابق از آموختن لذت ببرم !احتیاج به یک فضای سازنده دارم ،شایدمثل این کتاب های روان شناسی خودم باید این فضا را بسازم!
چند روز دوباره رفتم شیرگاه.شالیزار از خوشه های نیمه طلایی خورشید می درخشید!چقدر خوشه ها حالت مادرانه دارند!این حس به آدم دست می دهد که دارند می ترکند از رسیدگی!!انگار ماه نهم از انتظار است...ولی هنوز تا درو خیلی مانده..شالیزار پر از سنجاقک های رنگی بود قرمز،نارنجی،زرد،سبز پر طاوسی،سبز کمرنگ،آبی سیر(این نمونه به اندازه ی "شا باز"ها کمیاب است)،ارتشی و سیاه ...ومن در حالی که مرغ سحر را همراه با شجریان(که از گوشی ام پخش می شد)می خواندم افتادم به جان سنجاقک ها،بدون توجه به شعارهای انجمن حمایت از حیوانات
البته سنجاقک گیری مهارت خاصی می خواهد که بیشتر به تجربه ربط دارد تا علم!!! نمی دانم چرا کشتن حشره ها راحتر از بقیه است!شاید چون خون قرمزی ندارند که بیرون بپاشد..یک مار هم شکار کردم که از نتوانستم اسیرش کنم!به طور واقع بینانه یک مار شکار نکردم!!!!!
فردا می خواهم بروم کانون به بچه ها در انتخاب رشته کمک کنم!بلاخره وراجی هایم باید به یه دردی بخورند یا نه؟!!

..

بیچاره مسعود !دوستاش همه 2 رقمی آوردند خودش شده 1690!مسعود خیلی هیکلی و گنده است!حالا تصور کن این غول که از حیث صورت شبیه اسامه بن لادنه بیاد بگه"این قدر ناراحتیم عظیمه که نمی توونم بفههم ناراحتم"
واسه ننا نگرانم!یعنی واقعا چه خبره؟شاید واقعا اون دنیا وجود داشته باشه!خیلی هیجان انگیز می شه...یکی یه مگس کش(از این قرمز پلاستیکی ها که تو قهوه خونه ها زیاد بود قدیما) بیاره بکوبه تو سر من!
کلاس چهارم دبستان بودم!زنگ هایی که معلم پشت به ما روی تخته سیاه چیزی می نوشت یا توضیح می داد من
انگشتهایم را مثل تفنگ می کردم و می گرفتم طر ف لیدا که دو تا نیمکت آنور تر نشسته بود!میدان جنگ بود،اهمیتی نداشت که کی ایران است کی عراق.. در هر صورت دشمن بودیم چون به طرف هم شلیک می کردیم! من با هیجان جنگ بزرگ شدم..چه قدر خواب دیدم که عراقی ها به خانه ی ما حمله می کند وهمه را گروگان می گیرند و من سوار بر یک اسب سفید وگاهی سیاه تندرو می آیم و همه را نجات می دهم..من با این هیجان بزرگ شدم و هیچ وقت از جنگ بیزار نبودم چون هیجان را دوست داشتم...
هنوز هم هیجان را دوست دارم...و چقدر از جنگ بیزارم!چقدر از اسرائیل بیزارم!چقدر از حزب الله لبنان بیزارم ...
از اینکه اکبر محمدی در زندان جان سپرد هم...جدا از تمام عقایدش!مردن به خاطر توده ها را دوست ندارم !
چیزی نیست که به خاطرش بخواهم زندگی کنم و به همان اندازه چیزی که بخواهم به خاطرش بمیرم...یاد ابوتراب باقرزاده،فردوس جمشیدی..وخیلی های دیگر....اعدامی های اوائل انقلاب شیرگاه...زندانیان دوران پهلوی..تعریف یی مهری مردم در قبال خانواده هایشان را زیاد شنیدم .فعالان سیاسی...دارم روی لبه تیغ راه می روم...
داشتم فکر می کردم اگر واقعا فرض را بر وجود عدالت الهی بگذارم و باز هم حس کنم دارد به من طلم می شود باید چه خاکی تو سرم بریزم!این آخرین ورژن تعارضات درونی اینجانب می باشد!!!!
امروز تو مخابرات من و مهندس دوستدار و مهندس حسنی فقط به دلیل سوادکوهی بودن کلی همدیگرو تحویل گرفتیم و کلی در نوشابه باز کردیم واسه هم!مهندس محسنی هم یک جزوهی کامل GSMبهم داد و یه جورایی در گوشی بهم گفت"که مخابرات داره پرسنل می گیره و بیا اینجا همکار ما شو کلی هواتو دارم .."وبرامون چای آوردو..حالا تو هی راه برو در مورد جهانی سازی قلم فرسایی کن!!!
دیروز
دیروز است، پشت در اتاق دکتر میار ایستاده ام ومنتظرم صحبتش با سالاریان تمام شود.سالاریان از دانشجویان ارشد است ومن بی حوصله می شنوم که درباره تئوری مارکوف بحث می کنند و دکتر کلی از مقاله ی سالاریان کیف می کند و می گوید که خیلی لذت برده...
آخرین تاریخی که از دانستن لذت بردم کی بود؟...نمی دانم...
دیروز تر است.یک ظهر داغ تابستان در شیرگاه!من کلی بشقاب وکاسه و بطری کهنه پیدا کردم شستم وگذاشتم گوشه دیوار ،روبروی آفتاب تا خشک شود. برگ توت و خاک رس و سرب ماهیگیری و آب نارنج هم آوردم گذاشتم کنارشان!زیر زمین خانه را می خواهم بکنم آزمایشگاه.می خواهم هرطور شده اکسیر تبدیل سرب ماهی گیری به طلا را کشف کنم!ابن طوری به نخ طلا می بندم وقلابم از همه قشنگ تر می شود وملت سر ودست می شکنند تا برای چند لحظه قلابم را بگیرند توی دستشان..البته من آدم پول دوست و عقده ایی نیستم اشتباه نکن ، من قرار است این تحقیقات را برای اعتلای علم انجام دهم!من 8 سال دارم.آن کاسه بشقاب ها هم وسایل آزمایشگاهیم هستند آگر چه زیاد شبیه وسایلی که تو کارتون پروفسور بارتازال هست، نیست !قرار است جا کفشی را ببرم زیر زمین قفسه ی آزمایشگا هم شود.
با با درخت های بی بر پرتقال جلوی خانه را که روی ایوان سایه می اندازند را قطع کرده!می روم می نشینم روی کنده اش!اها بهتر شد !چقد قدم بلند شد !چی می گفت اون عقاب"..که جهان زیر بال وپر ماست .." .
کنار کنده ی درخت گل تافته ایی درآمده سبز و قبراق با گل ها ی زرد ومن از ان بالا دارم به دقت به غنچه های نیمه بازش نگاه می کنم!اولین نکته ی مهم برای یک دانشمند دقت در چیزهایی است که بقیه نمی توانند ببینند..و مشغول سخنرانی می شوم.مسعود می دود به طرفم و هلم می دهد از رو کنده پرت می شوم پایین!نفسم بند امده حتی نمی توانم داد بزنم...چه دردی دارد........
دستم را گچ گرفته ام !نمی توانم یک مدت فوتبال بازی کنم ولی خوشحالم چون دیگر مرا نمی فرستند نان بگیرم از این به بعد فقط نوبت کاوه است!همه می ایند عیادت و برایم کیک و بیسکویت و کمپوت و شکلات و آدامس و حتی موز می آورند.خانم وفایی نژاد مربی آمادگی ام هم آمده تازه برایم یک بازی فکری هم آورده..دارم یاد می گیرم چه طور با یک دست دوچرخه سواری کنم!تازه من می توانم با گچ دستم گردوهایی که پوستشان زیاد سخت نیست را بشکنم...
امروز بود!قبل اینکه آب آبگیر تمام شود من ماهی تازه ام را شکار می کنم..
ننا ..نه نا..می ترسم فراموشت کنم..
یک سپاس بزرگ برای یکی از دوستانم که با حرف هایش سرمای کسل کننده ی جاری را قابل تحمل می کند!
تو محکم یقمو می کشی طرف خودت،نفس گرم وعرق کرده ات مستقیم میخوره تو صورتم،چشامو می بندم و دوباره باز می کنم وآب دهنمو قورت می دم!
تو می گی"پسر اگه بلد نباشی دروغ بگی کلات پس معرکه است اگه نتونی زبون بازی کنی،یه کم رند بازی درآری...خلاصه بگم یه کم دودزه باز و...باشی...ازما گفتن بود"