تبليغاتX
هلندی سرگردان

بهانه ...بهانه وباز هم بهانه!

کلی عصبانی بودم این روزها!این همه راه تو این هوای چهنمی رفتم تهران ،چهان کیت برای گرفتن دیتا شیت گیرنده لیزر اونا هم یه سی دی دادن دستم منم در کمال حماقت همونجا چکش نکردم در کمال حماقت ازشون فقط پرسیدم که"مطمئن باشم دیتا شیت این قطعه تو این سی دی هست؟"واونا"بله،مطمئن باشین"!! آقا یه مدال ربر وزرنگی برا من بزارین کنار! دلم یه آهنگ جدید وخوب می خواد!شاید یه سری آهنگ! وآهنگ صادقانه ی زندگی!شاید زیاد دارم گیر می دهم!ولی واقعا منطقی در کار نیست؟؟ امروز سومین روز کارآموزیم بود!کارمندای مخابرات از نظر کاری خیلی 0 و 1 هستن!یه سری زیادی علافن مخصوصا این مهندس قلی پور سرپرست کارآموزی مون و یه عده ی کمتری خیلی فعال و با سوادن مثل مهندس جوانی ومحمدی!فعلا که راضی ام. امروز بعد کار آموزی رفتم پیش بهاره وامین وهادی!کلی حرف زدیم طبق معمول مزخرفات!وبرای جمعه برنامه ی یه اردو رو گذاشتیم!این 4 سال که با بچه ها طی شد شاید اصلا برام جالب نبود ولی دوستش دارم تنها وتنها به این دلیل که 4 سال با ارزش زندگیم بوده!

 آی از این روزهای ....

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 23:12 توسط هلندی سرگردان |

از آینده می ترسم!گذشته را هم اینقدر خواندم که صفحاتش نا خوانا و پاره شده!

حس می کنم در دوره ایی هستم که همه چیز سقوط کرده!اخلاق سقوط کرده...زندگی سقوط کرده ..من سقوط کردم!

شاید این احساسی است که در همه ی دوران بشر دارد!

من اهمیت نمی دهم از اینکه بدین گونه از اجتماع دورم!ولی آخر این شاهنامه را خوش می کنم!

گاهی آدم چاره ایی جز تسلیم ندارد!حس می کنم آدم بی چاره ایی هستم!

قهرمانی ایتالیا ....اولین قهرمانی ایتالیا در طول دوران زندگی ام!

14 -15 سال گلویت را برای تیمی جر بدهی وسرانجام پاداشش را بگیری! احساس قهرمانی می کنم،همین برایم کافی  است

 

نمره ی میکرو ام در کمال ناباوری شده 10!مرسی مهندس گل!خیلی دوست دارم.

کار آموزی ام شنبه شروع می شود!!سرشار ازهیجانم می دانم می توانم چیزهای زیادی یاد بگیرم!اولینش به قول مهندس رحیمی(سرپرست کارآموزیم)این است که اسم آدم هایی که به من می گویند چه کار کنم(دستور می دهند)رایاد بگیرم!

پنج شنبه باید بروم تهران ، جمهوری برای خرید بقیه قطعات پروژه ام!کلی سرم شلوغ است!

در کمال شرم ساری هم اعتراف می کنم هنوز گواهینامه ی رانندگی نگرفتم!

وای از این روزهایی که با طلوع خورشید شروع می شود و با غروب تمام می شود!حالا تو هی بپر بالا پایین که "نه،من اصلا روزهام مثل هم نیست..."

امرواست!ز رفتم شیرگاه ،بیشتر برای گرفتن جشن قهرمانی در میان سبزی شالیزار...وکلی زیر باران راه رفتم و به درد ودلهای پسرکوچولوی چاق همسایه گوش دادم وکلی خندیدم!خیلی تنها رفتم ولی خیلی خوش گذشت!البته گاهی عصبانی می شدم چرا کسی با من نیست تا من با وراجی هایم از کودکی کلافه اش کنم!آسمان را نشانش دهم و وادارش کنم غروب خورشید نارنجی را در بنفش ابرها وزیر نم نم باران نگاه کند...

البته من خودم دست خودم را گرفتم وبردم کنار رود خانه ...وسط  شالیزار...ته باغ تاریکمان...کنج آسمان ...

shirgah

shirgah1

 

 

کلی مورچه دارد روی میزم وروی کیبردم راه می روند!این دوستان دیگه از کجا اومدن!!!!!

شب سرمه ایی پوش در حال طی شدن است و چشمانم هنوز سرگردان ستاره هاست!امشب آسمان خالی خالیست،چشمانم اما نمی فهمد!همچنان این پهنه ی کبود را می کاود!

من به سقوط می اندیشم!به پرواز هم...

"پاهای زمین ترک برداشته

همین روزها فرو خواهد ریخت

حالا تو هی قدمت را، سخت کن

سرت را بگیر بالا و به آسمان نگاه کن

 به این عمیق پوچ تو خالی

 که تورا در رویای پرواز می برد

و هر وقت که رویایت به حقیقت پیوست

خواهی دید که فقط سقوط است

                                                                 این پرواز وارنه..."

1 مارس 2005

می خواهم این پرواز وارانه را تجربه کنم!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 1:28 توسط هلندی سرگردان |

شاید این وبلاگ نویسی من هم هوسی زود گذر باشد!هوسی زودگذر وناپایدار...

شاید کمی عجولم چون دوست دارم زودتر کشف شوم!خودم را می گذارم جای خواننده ی وبلاگم واز آن خوشم می آید!(این همان حس شکسته نفسی ام است)!

من که کباده کش بی مخاطب نوشتنم چرا حالا غصه ام می گیرد وقتی می بینم کسی برایم کامنت نگذاشت!اصلا هم دوست ندارم کارم را با کمتر از عباس معروفی(تنها در مقام یک نویسنده) شروع کنم!

وای از این شخصیت خودتخریب گر سر به هوای عجول!

می نویسم، آن قدر شجاعت دارم که بنویسم!

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 1:59 توسط هلندی سرگردان |

 

یکی را می شناسم که آدم جالبی است البته  بستگی دارد چطور نگاهش کنی!!

خیلی راحت دروغ می گوید خیلی راحت پنهان می کندالان دو سه نفری را خوابانده تو آب نمک ومی گوید دارم بهشان فرصت می دهم!و خودش از آدم های اینطوری انتقاد شدید می کند!یک دفعه وسط بحثی گفتم از این که اینقدر سکس قبل ازدواج مسئله ساز است احساس حقارت وحیوانیت می کنم او هم پرید وسط بحثم رساله ایی در باب وفاداری و قداست بکارت و...برایمان خواند!گاهی از خودم تعجب می کنم!

بعد از بازی امشب یاد بچگی افتادم که صبح های داغ تابستان بعد از اینکه ننا مارا مجبور می کرد صبحانه مان را کامل بخوریم می رفتیم فوتبال .

نمی دانم چرا همیشه دلم می خواست تک باشم(ما سه نفر بوددیم،من وبرادر ها)و کم پیش می آمد ببازم!چقدر با دیوار و با دوست تخیلی دوران بچگی ام شاهین بازی کردم!

و دوست دیگرم که چقدر سر فوتبال کارمان به یقه کشی کشید!چقدر باید خنده دار باشد!2 تا بچه 1 متری شروع کنند به کتک کاری!ولی زیاد خوردم وزیادتر زدم!!

وگردو بازی و دوچرخه سواری وبادبادک و سنجاقک گیری و ماهیگیری(بیشتر سگ ماهی گیری)و زنگ های شادی که از پشت پلکم می گذاشتند!

ومن که همیشه فکر می کردم خدا دارد با من قایم باشک بازی می کند وحرف های زی زی را باور می کردم که می گفت من خدا را می بینم!یک روز وسط بازی نشستیم به زی زی گفتم" تو بالا رو نگا کن من پایین و حر وقت خدا رو دیدی بهم بگو"زی زی سرشو گرفت به آسمان ومن مثل جغد!!به پایین نگاه می کردم که زی زی گفت "اوناهاش،خدا"!و با انگشت های تپلش گوشه ایی از  آسمان را نشان داد!

من با ناشکیبایی نگاه می کردم وبا غصه گفتم "کو؟من که هیچی نمی بینم"که ناگهان زی زی داد زد"نیگا کن ،اومد پایین"..واین بازی شاید 20 بار تکرار شد تا اینکه من بالاخره تسلیم شدم وگفتم"هممممم..آره ..فکر کنم گوشه شنلش را دیدم"!احساس غم می کردم!چرا فقط من اورا نمی دیدم!!؟

خیلی سال گذشت تا فهمیدم آنروز زی زی مرا با ذهن کودکانه اش گذاشت سر کار!

ومن در تمام آن سالها به جای خدا با ستاره ها حرف می زدم،مثل کودکی که اطمینان دارد مادرش دوستش ندارد و عشقش را نثار عروسکش می کند!درست مثل کودکی من!

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 2:42 توسط هلندی سرگردان |

ایتالیا به تعداد تمام آرزوهای من!آلمان هیچ! فقط ایتالیا می تواند اینگونه میزبان را حذف کند!نه فرانسه 98 را فراموش نکردم!امیدوارم در فینال حسابمان را با فرانسه تسویه کنیم!اگر فرانسه به فینال برسد کارش تمام است!چقدر دلم می خواست برزیل یک پای فینال بود تا همه بدانند ما با هوشترین تیم دنیاییم! به ما گفتن من نخند!..هنوز هیچ عشقی را نتوانستم جایگزین فوتبال ایتالیایی کنم وچون در عشق ثابت قدمم می دانم عشق اولم عشق آخرم خواهد بود!اگر بتوانم اسمش را عشق بگذارم!!منطقی تر نگاه کنم اسمش تعصب است!نمی دانم چرا خطهای قبل را پاک نمی کنم ودوباره نمی نویسم تا تصویر بهتری از خودم به جا بگذارم!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 2:39 توسط هلندی سرگردان |

نمی فهمند!شاید سخت خود پسندانه  باشد ولی نمی فهمند!

خود را کم توقع می بینم و مرا پرتوقع وزیاده خواه  می نامند!خود را آرام ومحکوم می بینم ومرا عاصی و

مستبد می نامند!خودم را احمق و به بازی گرفته شده می بینم مرا رند وزرنگ می نامند!

خودم را منزوی می بینم مرا اجتماعی می نامند!گاهی حتی خودم را اجتماعی می بیننم....ومرا منزوی می نامند!

نمی دانم این همه تناقض در زندگی من از کجا آمده اند!

با کسی هم اگر صحبت کنی –فرقی نمی کند کتابخوانده یا امی – زود لحن فیلسوفانه ایی اتخاذ می کند که "بله،ما هم در زندگی مان همین تنا قض ها هست!اصلا این پیچیدگی ها در زندگی  همه وجود دارد تو داری بیخودسخت می گیری.."

 

گاهی اصلا مطمئن می شوم من دارم زیادی سخت می گیرم!دارم سخت می گیرم که دنبال دلیل وقایع ام!اتفاق ها بدون یافتن دلیلشان هم رخ می دهند!می خواهم باور کنم که قبل از "بودن"من هم اتفاق ها می افتادند اما...

باور هم کنم تا یقین خیلی راه هست!

چقدر از کلمات بدم می آید!روزی همین کلمه ها ابزار توجه من بود،آن روزها فقط می خواستم حرف بزنم.. فقط حرف بزنم اهمیتی هم نداشت که می فهمیدند یا نه !فقط باید حرف می زدم!

زود شروع به حرف زدن کردم!فقط بر حسب غریزه!برای بقا!و این عادت بزرگسالیم شد وماند.

ماند و باعث این همه دوریم از آدم هایی شد که حرف زدن را برای نزدیک شدن به آنها اختراع کرده بودم!!!

کلمات!کلمات دشمنی بر انگیز!

بد، حرف می زنم لابد، ولی حرف  بد نمی زنم!و این لحظه هایی که بدون درک شدن می گذرند!می گذرند ومرا تنها می گذارند!

از تنهایی نمی نالم دردیست که همه به آن دچاریم،من آنرا کاملا به جمعی که تورا نمی خواهد ترجیح می دهم!وقتی شبیه بقیه نیستی،مشکلت مشکل دیگران نیست ودغدغه مشترک نداریدحرف زدن فقط تو را شبیه دلقک می کند!

پس ذهن سرکش من،لازم نیست اینقدر با صدای بلند اظهار عقیده کنی!

تلخ شد!دارم دوباره خودم را سرزنش می کنم!شاید من حقیقتا متعلق به اینجا نیستم.

چه قدر خوب بود اگر هنوز باورم می شد که من زمینی نیستم ومرا خانواده فضایی ام روی زمین جا گذاشته اند!

نمی دانند مرا جا گذاشته اند چون همه عمر من روی زمین می شود یک ثانیه ی آنها،به محض اینکه بفهمند می آیند دنبالم!نمی بینی من هر شب پر ستاره دنبال سفینه ی خانوادگیمان می گردم!!

بگذریم ،همه چیز خوب است فقط من بدم!من بدم،نه برای بقیه ،برای خودم بدم...شاید برای بقیه هم بد باشم،برای خودم حتما بدترینم! دو برادر کوچکتر از خودم دارم که مدام تحسینم می کنند !یک خواهر بزرگتر مهربان دارم که پول شب های کشیکش را به خواهر بد حسابش قرض می دهد(زی زی فعلا  انترن است)وبلد است خوب آشپزی کند خیاطی کند آرایش کند کتاب بخواند کار کند!یک پدر مهربانتر وحساس و باهوش  دارم که همیشه عقاید مرا رادیکالی می پندارد ومی کوشد مرا از سیاست دور کند!یک مادر همراه دارم که کودک است هنوز ولی زبانم را نمی فهمد!یک مادربزرگ پیر دارم که ما با او زندگی می کنیم،پر از درد سر با پرستار پر سرو صدایش که دوست دارد تلویزیون را با آخرین ولوم ببیند،یک مادر بزرگ پیر که شباهتش مرا با "اورسولا"ی "100 سال تنهایی" به تعجب می دارد،اگر اسمش همین باشد(همان مادر ی که کلی نسل پس از خودش را دید وزنی پر از هوش وکاردانی بود).مادر بزرگ پیرم که الان مرا به سختی به یاد می آورد!

و یک خاطره(خاطره هایی شاید) ازکودکی که زمان نمی فهمد،مرا در گذشته،حال وآینده سرگردان می کند!سرگردان مثل هلندی سرگردان!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 23:15 توسط هلندی سرگردان |

همه جا فیلتر!حتی پروکسی ها هم خودشان فیلتر می کنند!

حالم دارد از این فیلتر به هم می آید!

چرا هوا را فیلتر نمی کنید؟؟چقدر این فریاد احمقانه است!چقدر اعتراض بی معنی است وقتی به همه چیز معترضی!از روزمره گرفته تا ابدیت!اعتراض به چه؟به فیلتر؟به جنست؟به حکومت؟به بی عدالتی؟به محیط خوابزده ی دانشگا ه های کوچک؟به بیهوده گی که در هوایمان جاریست؟به زندگی؟به خودت؟؟!به سرکوب؟به سرکوب اعتراض؟به اعتراض؟

نوشتن، زندگی است شاید هم زندگی، نوشتن است!

احساس حماقت می کنم از نوشتنم!ولی ادامه می دهم!

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 17:57 توسط هلندی سرگردان |

دارم یک آهنگ درپیت گوش می کنم،به کتاب "چه کسی باور می کند؟" روح انگیز شریفییان فکر می کنم واز رفتار تهوع آور خواهرم حرص می خورم!

انجام ابن همه کار کلی انرژی می خواهد!!!

پنج شنبه عروسی یکی از دوست های 4 ساله ام است ومن از عروسی متنفرم!نمی توانم هم نروم!نمی توانم...

مخصوصا با دینی که به  او دارم!خواهرم اما شیفته ی عروسی است و او هم از طرف من دعوت شده وبا

 اینکه کسی را نمی شناسد خیلی هیجان زده است کلی هم پول گن وپارچه وکفش و.. داده نمی خواهم از

 زمانی که صرف برنامه ریزی برای نوع آرایش ومدل لباس و آرایشگا ه و عکاسی و..شده حرف بزنم!

نمی دانم چرا حوصله عروسی را ندارم!احساس یک تارزان با لباس اسموکینگ!می توانم خودم را تصور کنم

 که در زاویه ی تاریکی می نشینم و با بی حوصلگی به ازدحام رقصان وپیچان!!! خیره می شوم!

کمی هم زیر فشار هستم!برای نمره ی میکرو که خیلی سر کلاس خوب گوش دادم،  از آزمایشگاه اش آوردم 17 وبرای امتحانش کتاب را حتی نصف هم نکردم!

فردا استاد نمرها را می دهد ومن اگر(محتملا)افتاده باشم باید فاتحه ارشد را بخوانم!از فردایش هم مرا با انگشت نشان می دهند که این آدم ارشد قبول شد ولی عرضه نداشت درس ترم 8 را  پاس کند

فقط این نیست ! پروژه ام هم مانده! پروژه ساخت با میار نعیمی استاد سخت گیر ودقیق الکترونیک می تواند دو معنی داشته باشد:جسارت یا حماقت!

بماند که گاهی تشخیص این دو از هم خیلی سخت است!من هنوز تا اعتراف به حماقت هنوز راه درازی در پیش دارم!تنها چیزی که مرا به جلو می راند(اگر بشود اسمش را جلو روی!یا پیشرفت گذاشت)حس خود برتر بینی ام است که بعضی ها به اشتباه اعتماد به نفس می نامندش!

امسال سال من است!از لحظه ایی که برزیل طلایی وبا شکوه سقوط کرد یقین بیدا کردم!وقتش شده نگاه ها

به طرف ایتالیای باهوش وحقیقی برگردد!

نه، هنوز تا مالیخولیا خیلی راه دارم...

 

  

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 17:30 توسط هلندی سرگردان |

ایتالیای نازنینم ۳ -اکراین هیچ!

مگه این بوفون جا واسه هیچ مهاجمی می زاره!

زنده باد ایتالیا!زنده باد فوتبال!(حتی اگه حقه ی کثیف سرمایه داری باشه)

که وقتی من دارم تو این فضای اکسپرسیونیستی احمقانه فلج میشم به من هیجان برای زندگی میده!!

 

+ نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 0:48 توسط هلندی سرگردان |

کنکور وقرآن سبز کوچکی که همه از زیر آن گذشتیم حتی من بی اعتقاد...

شوخی بردار نبود!نمی شد با این چیز ها زمان کنکور شوخی کرد!

فکر کنم قابلیت بستن دخیل به امامزاده ها را هم داشتم!!البته برای کنکور ارشدم دیگه خودم وخدای احتمالی را بازی ندادم!نکته اشتراک هردو امتحان در افتضاح دادنشان بود!رتبه ی هر دو امتحان نه آنقدر خوب بود که بپرم هوا وکلی خوشحال شوم نه آنقدر افتضاح که بخواهم از نو شروع کنم!

نمی دانم چرا از امتحان اینقدر متنفرم!احساس می کنم به من توهین می شود!شاید چون آدم تنبلی هستم و نمی توانم خودم را با نظام شب امتحانی تطبیق دهم،دارم دلیل می اورم!اسمش را بگذار بهانه..

ولی غصه ام می گیرد وقتی سر کلاس این همه به فضای درسی احترام می گذارم ولی دوستان دودرم فقط بتا خواندن شب امتحان وتقلب  نمره شان بیشتر می شود!

یاد نگرفتم شب امتحان درس بخوانم...اگر هم پیش آمده خودم را متهم کردم که دارم صداقت علمی را زیر پا می گذارم!من واین احساس خود متهم بینی همیشگی!!

چه قدر غر  می زنم!!!منتظرم برادر کوچکم از جلسه کنکور برگردد!خوشحال وراضی!

در این دو سه روز هیچ چیز به اندازه کنکور مهم نیست نه بحران هسته ای، نه جام جهانی،نه تشکر مجلس از رحیمی ریئس دیوان محاسبات وقتی هفته قبلش دنبال جمع آوری امضا برای عزلش بودند، نه عروسی پسرخاله

ودختر عمه ها!ونه حتی مرگ مادر بزرگ پیر وتنها!!این معجزه تهوع آور کنکور است!

عید سال کنکورمن امریکا به افغانستان حمله کرده بود ومن سرشار از یک آرزوی شرورانه!

ای کاش امریکا به ایران حمله کند کنکور برگزار نشود!ارزویی که خوشبختانه تحقق نیافت ...وبعدها فهمیدم آرزوی خیلی ها بود!

نمی دانم چرا کسی آسیب های کنکور را جدی نمی گیرد!

 

 

+ نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 0:42 توسط هلندی سرگردان |

شب است!کبود واستخوانی مثل من!شب آدم را مرموز می کند حداقل آنهایی را که می ترسند از دیده شدن!اگر شامل من هم می شود به خاطر این ایده آل گرایی احمقانه ام است که مثل کنه چسبیده به ذهنم. .

چند روز پیش امتحان داشتم!از سه شنبه هفته قبلش تا روز امتحان که دوشنبه بود نیامده بودم داخل شهر،وقتی سوار تاکسی شدم و مسیر همیشگی طی شد و میدان پیاده شدم مبهوت ماندم!!!

بهت؟بهت نه!وحشت کردم!می خواستم فرار کنم وبرگردم خانه در یک چهار دیواری امن!این همه آدم!...

نمی دانستم این امکان وجود دارد که من اجتماع را پس بزنم!ترجیح می دهم فکر کنم به خاطر روزهای گرمی است که در پیش است والان یادم آمد قهرمان "خدا حافظ گری کو پر"خودش را 2000 متر حداقل از مردم دور کرده بود ومن ممکن است ناخوداگاه با آن شخصیت دن کیشوت وارم تحت تاثیر او  باشم!!!

می دانم بعید است،چون "لنی" قهرمان من نیست!کتاب را من کشف نکردم.بنابراین نتوانستم آنطور که باید لذت ببرم مثل دخترهای تلفنی،یک جورایی سفارشیست!این حس مالکیتم حالم را بد می کند!

ولی با اینهمه ترجیح می دهم فکر کنم تحت تاثیر "لنی" هستم تا اینکه واقعا من دارم فرار می کنم از مردم!
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 14:35 توسط هلندی سرگردان |

اینم از بازی غنا -برزیل!

می بینی بعضی وقتا آدم لازم نیس خوب بازی کنه فقط باید خوب گل بزنه!

به کسی بر نخوره دارم حال خودمو می کنم تو قوطی!

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 21:15 توسط هلندی سرگردان |

خواندن را دوست نداشتم.نوشتن را زود تر شروع کرده بودم .همراه با نقاشی های درد ناک-برای مادرم-که با زغال روی دیوارهای سفید اتاق ها می کشیدم. 

دلم اما در حسرت خواندن کتابی –در بالاترین قفسه کتابخانه-که آن وقت ها به نظر قطور می آمد و اسرار آمیز...

در صبحی با افتاب بی رمق پاییزی من توانستم از قفسه کتابها بروم بالا و همراه با قطورترین کتاب زندگی ام و چند کتاب دیگر سقوط کنم!

 انوقت ها فکر می کردم توضیحات پای کتاب ازمتنها مهم ترند، پا ورقی یکی از صفحات کتاب را که اتفاقی سروته باز شده بود به سختی خواندم.

هلندی سرگردان:ناخدای نفرین شده ایی که اجازه نداشت در خشکی لنگر بیاندازد.

 کتاب را بستم.از درد سقوط و دلسوزی برای هلندی سرگردان ساعت ها گریستم.

+ نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 18:42 توسط هلندی سرگردان |

بیش از 4 سال است که می خوانم از وبلاگی به وبلاگ دیگر..

گاهی فقط نا امید می شوم گاهی حس می کنم نویسنده این سطور خودم هستم !جادوی اول شخص است دیگر!

گاهی سرشار از حسی که مرا وادار می کند بنویسم.

فکر کنم بلاخره جرات کرده ام عام بنویسم.گاهی می اندیشم وبلاگ شهرستانی ها هم مگر می تواند جالب باشد!

در دنیای وبلاگر ها بیشتر احساس شهرستانی بودن می کنم !نه به آن معنای عام , تنها به معنای انسانی که از رویداد ها دور است!

من هم زیاد در اینتر نت می گردم زیاد وقتم رفته پای خواندن روز نامه! زیاد کتاب ونمایشنامه خواندم , زیاد فیلم دیده ام... پس چرا این دغدغه ها مال من نیست؟

در آن خراب شده چه خبر است مگر؟

وبلاگ یک ادم ساده شهرستانی در معنای خاصش می شود یک مشت خاله زنک بازی احمقانه..

خنده دار است برای ورودم, برای نوشتنم دارم از خوانندگان احتمالی کسب اجازه میکنم!

تا چند دقیقه ذیگر بازی غنا-برزیل شروع می شود ومن باید تصمیم بگیرم می خواهم وبلاگ داشته باشم یا نه!

+ نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 18:10 توسط هلندی سرگردان |