به پروژه نيمه تمام مي ماند كه نه كارفرما يادش بود و نه مجري. پروژه نيمه تمام به كتاب باز و رها شده مي مانَد. هميشه نگراني مبادا شيطان به قول ننا بخواندش. نخواندي هم نخوان، فقط ببندش. "مشكلت اينه كه زيادي چسبيدي به بچگي، بزرگ شو". من كه مشكلي نداشتم، يا فكر مي كردم ندارم. مشكلم اين بود؟ اينطوري بستم كتابم را. تصويرهاي بچگي را تا كردم و پيچيدم توي بقچه و گذاشتم ته صندوق.
ننا مرده بود. گلجاني همسايه ننا مرده بود. حضرقلي كارگر و دوستِ پسر ننا مرده بود. عزيزجان مرده بود. كشور و گلابي و خوبانه خاله. حتي مانبزرگ هم مرده بود. فقط همين عمو احمد آقا مانده بود كه عيدها اول از همه برويم خانه اش كه تشر بزند كه بچه همه پسته ها رو تمام كردي. موقع رفتن هم ده توماني نواز آن ها كه عكس آيت الله مدرس داشت و تازگي ها صد تومني نو بدهد دستمان. صد تومني را هنوز مي شود تو دست مردم ديد. و بعدش منتظر تشكر و قدراني ما بماند. بعدها هم كه وقت و بي وقت از حياط خانه شان پدرم را صدا كند مَمود از بس آلزايمر گرفته بود. ارثي است توي خانواده پدري. ننا ميگفت فكري ان همه شون. من هم آلزايمر بگيرم احتمالا. كي نمي گيرد؟ امروز صبح مرده. انگار كتاب را بسته ام و گذاشته ام زير سنگ آسياب. بچگي آدم (من مثلا) با همين چيزها تمام مي شود. با قبيله ايي كه تمام شده...
بايد مي بودم تا بچگي ام را چال كنم برود پي كارش. نيستم. برف مي آيد و جاده خراب است و بهانه ها واهي است.
یکی از تابستان های کودکی بود، به گمانم نه سالگی. تازه یاد گرفته بودم که Apple یعنی سیب و school را اسچول نمی خوانند. به طور غیراتفاقی چندتا کتاب انگلیسی انتشارات پنگوئن پیدا کرده بودم و تصمیم گرفتم که مترجم شوم. یکی از کتاب ها اتللوی شکسپیر بود. اول کتاب چند صفحه بیوگرافی نویسنده داشت. فکر کنم پدر شکسپیر کشاورز بود. کل دستاورد من از مترجمی کتاب همین بود. دستاوردها مرا وسوسه نمی کنند، نه فقط به خاطر آن که معمولا چیزی تهش نمی ماند برایم. تیترها هم. مسخره است زیاد ولی دلم می خواهد برگردم و دوباره درس بخوانم. به روش خودم.
نص عزیزم، چیزی که تو احتیاج داری پس گردنی است، نه تصمیم های شخمی برای آینده.
*: این طور آدم غریزی هستم من.
بله، آدم هايي هستيم كه به مخاطب بي توجه و به توجه اش، توجه داريم.
*: ادبيات، هنر، سياست، اجتماع، روابط!
برگ زردي هستم در ميان انبوه دوستان سبزم. دو فصل تقدم فاز دارم. همين. (اسمش توجيه هم هست)
- كودكان هم پا بر زمين ميكوبند وقتي اسباب بازي شان را كسي بر ميدارد. آن كه قذافي شان است. به شخصه ميتوانم درك كنم يك ديكتاتور را. -فرق ديكتاتور و كودك را هم ميدانم- كه حمام خون راه بياندازد تا دستانش را از كوتاه نكند از قطار پلاستيكي اش. البته كه درك كردن، ربطي به حق دادن ندارد. (تاكيد بيخود)
- رفتن، نسبي است. وقتي آدم هاي اطراف آدم، يكي يكي رفتند، آني كه مانده، انگار رفته است.
به حلقه اول دوستانم رسيده ويروسش. مسري هم هست، گفته اند بدتر از ايدز. با آغوش و بوسه و اشك هم منتقل ميشود حتي. اگر در فرودگاه امام باشد كه سريعتر. خلاصه آخرش مثل فيلم هاي زامبي طوري (:-") است. به خودمان ميآييم و مي بينيم كه توي دستهامان چمدان رفتن است.
- همه سيگارها به سرفه مياندازندم، وقتي كه طعم چيزي نيستند.
*: در اينجا اشاره دارد به فيلمي كه جويي ِ فرندز باز مي كرد توش!
و از کوچه صدای هیچ سگ درمانده ایی نمی آید
سال هاست روی سطل های آشغال این شهر گربه ها زندگی می کنند.![]()