تبليغاتX
هلندی سرگردان

به پروژه نيمه تمام مي­ ماند كه نه كارفرما يادش بود و نه مجري. پروژه نيمه تمام به كتاب باز و رها شده مي مانَد. هميشه نگراني مبادا شيطان به قول ننا بخواندش. نخواندي هم نخوان، فقط ببندش. "مشكلت اينه كه زيادي چسبيدي به بچگي، بزرگ شو". من كه مشكلي نداشتم، يا فكر مي­ كردم ندارم. مشكلم اين بود؟ اينطوري بستم كتابم را. تصويرهاي بچگي را تا كردم و پيچيدم توي بقچه و گذاشتم ته صندوق.

ننا مرده بود. گلجاني همسايه ننا مرده بود. حضرقلي كارگر و دوستِ پسر ننا مرده بود. عزيزجان مرده بود. كشور و گلابي و خوبانه خاله. حتي مانبزرگ هم مرده بود. فقط همين عمو احمد آقا مانده بود كه عيدها اول از همه برويم خانه اش كه تشر بزند كه بچه همه پسته ها رو تمام كردي. موقع رفتن هم ده توماني نواز آن ها كه عكس آيت الله مدرس داشت و تازگي ها صد تومني نو بدهد دستمان. صد تومني را هنوز مي شود تو دست مردم ديد. و بعدش منتظر تشكر و قدراني ما بماند. بعدها هم كه وقت و بي وقت از حياط خانه­ شان پدرم را صدا كند مَمود از بس آلزايمر گرفته بود. ارثي است توي خانواده پدري. ننا مي­گفت فكري ان همه شون. من هم آلزايمر بگيرم احتمالا. كي نمي گيرد؟ امروز صبح مرده. انگار كتاب را بسته­ ام و گذاشته ام زير سنگ آسياب. بچگي آدم (من مثلا) با همين چيزها تمام مي ­شود. با قبيله ايي كه تمام شده...

بايد مي بودم تا بچگي­ ام را چال كنم برود پي كارش. نيستم. برف مي­ آيد و جاده خراب است و بهانه ها واهي است.

+ نوشته شده در چهارشنبه 18 آبان1390ساعت 11:52 توسط هلندی سرگردان |

یکی از تابستان های کودکی بود، به گمانم نه سالگی. تازه یاد گرفته بودم که Apple یعنی سیب و school را اسچول نمی خوانند. به طور غیراتفاقی چندتا کتاب انگلیسی انتشارات پنگوئن پیدا کرده بودم و تصمیم گرفتم که مترجم شوم. یکی از کتاب ها اتللوی شکسپیر بود. اول کتاب چند صفحه بیوگرافی نویسنده داشت. فکر کنم پدر شکسپیر کشاورز بود. کل دستاورد من از مترجمی کتاب همین بود. دستاوردها مرا وسوسه نمی کنند، نه فقط به خاطر آن که معمولا چیزی تهش نمی ماند برایم. تیترها هم. مسخره است زیاد ولی دلم می خواهد برگردم و دوباره درس بخوانم. به روش خودم.

نص عزیزم، چیزی که تو احتیاج داری پس گردنی است، نه تصمیم های شخمی برای آینده.

*: این طور آدم غریزی هستم من.

+ نوشته شده در جمعه 2 اردیبهشت1390ساعت 20:51 توسط هلندی سرگردان |

از آشپزخانه ضحاک ماردوش که بدتر نیست!
+ نوشته شده در جمعه 19 فروردین1390ساعت 14:43 توسط هلندی سرگردان |

يك بحثي هست توي كنترل كه اگر قطب تابع تبديل يك سيستم كاملا پايدار با فركانس داده ورودي يكي باشه رزنانس رخ مي ده و كل سيستم به ها مي ره. مثل همون پلي كه تو آمريكا به خاطر وزش باد ريخت. در اين مواقع نمي آن داده ي ورودي رو تغيير بدن! قطب هاي سيستم رو جا به جا مي كنند.
+ نوشته شده در چهارشنبه 18 اسفند1389ساعت 14:48 توسط هلندی سرگردان |

بله، آدم هايي هستيم كه به مخاطب بي توجه و به توجه اش، توجه داريم.

*: ادبيات، هنر، سياست، اجتماع، روابط!

+ نوشته شده در یکشنبه 15 اسفند1389ساعت 14:24 توسط هلندی سرگردان |

 هر جنبشي (لغزشي) در لايه­ هاي هوا، باد موافق است، وقتي مهم نيست به كجا مي­روي.

برگ زردي هستم در ميان انبوه دوستان سبزم. دو فصل تقدم فاز دارم. همين. (اسمش توجيه هم هست)

+ نوشته شده در شنبه 7 اسفند1389ساعت 15:12 توسط هلندی سرگردان |

- كودكان هم پا بر زمين مي­كوبند وقتي اسباب بازي­ شان را كسي بر مي­دارد. آن كه قذافي­ شان است. به شخصه مي­توانم درك كنم يك ديكتاتور را. -فرق ديكتاتور و كودك را هم مي­دانم- كه حمام خون راه بياندازد تا دستانش را از كوتاه نكند از قطار پلاستيكي­ اش. البته كه درك كردن، ربطي به حق دادن ندارد. (تاكيد بي­خود)

- رفتن، نسبي است. وقتي آدم­ هاي اطراف آدم، يكي يكي رفتند، آني كه مانده، انگار رفته است.

به حلقه اول دوستانم رسيده ويروسش. مسري هم هست، گفته اند بدتر از ايدز. با آغوش و بوسه و اشك هم منتقل مي­شود حتي. اگر در فرودگاه امام باشد كه سريع­تر. خلاصه آخرش مثل فيلم­ هاي زامبي طوري (:-") است. به خودمان مي­آييم و مي بينيم كه توي دست­هامان چمدان رفتن است.

 - همه سيگارها به سرفه مي­اندازندم، وقتي كه طعم چيزي نيستند.

*: در اينجا اشاره دارد به فيلمي كه جويي ِ فرندز باز مي كرد توش!

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 اسفند1389ساعت 14:43 توسط هلندی سرگردان |

این پست تنها عنوان دارد!
+ نوشته شده در چهارشنبه 7 مهر1389ساعت 16:34 توسط هلندی سرگردان |

بادی نمی وزد

و از کوچه صدای هیچ سگ درمانده ایی نمی آید

سال هاست روی سطل های آشغال این شهر گربه ها زندگی می کنند.

+ نوشته شده در دوشنبه 5 مهر1389ساعت 22:29 توسط هلندی سرگردان

توی خیابان راه می رفتی و عاشق جایی می شدی که آدم هایش با مهربانی از کنار هم می گذرند...سبزها و سرخ ها و سفیدها.

انگار که هزار قرن پیش بود.

+ نوشته شده در جمعه 21 خرداد1389ساعت 3:43 توسط هلندی سرگردان |